I Love you...
I Love you...
but I don't know...
How can I say this...
to you.(Ch.2)
Part:3(91)
(ویو:جونگکوک)
متئو:جونگکوک این نامه...
کمی مکث کرد...
از طرف میرا(یاقوت)هست.
ابرو هام از سر تعجب،به هم گره خورد...
_:گفتی از طرفه یاقوته؟
سری بالا پایین کرد...
متئو:اره،بخون.
بعد از چند ثانیه بالاخره،انگشتام به طرفه نامه کشیده شد...
تو دستم گرفتمش...
هین باز کردنش،تو دلم گفتم:
یعنی از قبل میدونست که قراره یه همچین اتفاقی بیوفته؟
اگر میدونست چرا به من نگفت چیزی؟
وای جونگکوک فقط باز کن و بخون!
بازش کردم...
نامه بوی عطر دیوانه کنندهاش و میداد...
نوشته بود:
«سایه جونم،سلام!
اگر که این نامه به دستت رسیده...
یعنی اینکه سرنوشت مارو از هم جدا کرده...
ناراحت کننده است...
خیلی!
خب حالا بحث ما از این قرار نیست.
می خواستم داخل این نامه بهت بگم:
من دیوانه وار عاشقت هستم.
و همیشه پیشت خواهم موند،و برگشت.
حالا چه با جسمم برگردم،چه با روحم!
خلاصه که مراقب خودت خیلی باش عزیزم💖.
میبینمت!»
بغض تو گلوم رو قورت دادم...
حتی وقتی هم که مرده به فکر من بود...
زیرلب با خودم گفتم:
_:منتظرت هستم...
و نامه رو گذاشتم رو میز کارم...
و سرمو تکیه دادم به پشت صندلی...
چشمامو بستم...
نفس عمیقی کشیدم...
دلم دیوانه وار براش تنگ شده...
چرا؟
چرا باید یاقوت از من گرفته میشد؟
که با صدای متئو،چشمامو باز کردم و سرم رو بالا آوردم...
متئو:جونگکوک نقشه ات چیه؟
کمی مکث کردم...
_:نقشهم...
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
شرط برای پارت بعدی:
لایک:۱۰تا
کامنت:۱۰تا
بازنشر:۵تا
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن#نامجونجین#شوگا#جیهوپ#جیمین#تهیونگ#سناریوبیتیاس#رمان#مافیا
but I don't know...
How can I say this...
to you.(Ch.2)
Part:3(91)
(ویو:جونگکوک)
متئو:جونگکوک این نامه...
کمی مکث کرد...
از طرف میرا(یاقوت)هست.
ابرو هام از سر تعجب،به هم گره خورد...
_:گفتی از طرفه یاقوته؟
سری بالا پایین کرد...
متئو:اره،بخون.
بعد از چند ثانیه بالاخره،انگشتام به طرفه نامه کشیده شد...
تو دستم گرفتمش...
هین باز کردنش،تو دلم گفتم:
یعنی از قبل میدونست که قراره یه همچین اتفاقی بیوفته؟
اگر میدونست چرا به من نگفت چیزی؟
وای جونگکوک فقط باز کن و بخون!
بازش کردم...
نامه بوی عطر دیوانه کنندهاش و میداد...
نوشته بود:
«سایه جونم،سلام!
اگر که این نامه به دستت رسیده...
یعنی اینکه سرنوشت مارو از هم جدا کرده...
ناراحت کننده است...
خیلی!
خب حالا بحث ما از این قرار نیست.
می خواستم داخل این نامه بهت بگم:
من دیوانه وار عاشقت هستم.
و همیشه پیشت خواهم موند،و برگشت.
حالا چه با جسمم برگردم،چه با روحم!
خلاصه که مراقب خودت خیلی باش عزیزم💖.
میبینمت!»
بغض تو گلوم رو قورت دادم...
حتی وقتی هم که مرده به فکر من بود...
زیرلب با خودم گفتم:
_:منتظرت هستم...
و نامه رو گذاشتم رو میز کارم...
و سرمو تکیه دادم به پشت صندلی...
چشمامو بستم...
نفس عمیقی کشیدم...
دلم دیوانه وار براش تنگ شده...
چرا؟
چرا باید یاقوت از من گرفته میشد؟
که با صدای متئو،چشمامو باز کردم و سرم رو بالا آوردم...
متئو:جونگکوک نقشه ات چیه؟
کمی مکث کردم...
_:نقشهم...
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
شرط برای پارت بعدی:
لایک:۱۰تا
کامنت:۱۰تا
بازنشر:۵تا
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن#نامجونجین#شوگا#جیهوپ#جیمین#تهیونگ#سناریوبیتیاس#رمان#مافیا
- ۴۰۴
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط