نامجون چراغ رو با کنترل روشن کرد و گفت: گفتم الان وقته خو

نامجون چراغ رو با کنترل روشن کرد و گفت: گفتم الان وقته خوابه خانم لی دایون
دایون: اقای کیم نامجون منم گفتم میرم کتاب بخونم همین.....شب بخیر
دایون خواست از تخت بلند شه نامجون دستشو دراز کرد تا دست دایون رو بگیره ولی اشتباهی خورد به شکم دایون.
نامجون: دا..دایون خوبی م.متاسفم.....
دایون فقط دستشو روی جایی که نامجون اشتباهی زده بود گذاشته بود .
دایون: چیزی نیست
نامجون: میخوای بریم بیمارستان
دایون: گفتم هم من و هم بچه خوبیم
دایون رفت بیرون از اتاق و رفت یه قرص خورد که مربوط به درد شکم بود ولی انگار شکمش درست بشو نبود
دایون برگشت توی اتاق و گفت: میخوام برم بیمارستان
نامجونم که حاضر شده بود گفت: باشه
دیدگاه ها (۰)

خلاصه رفتن بیمارستان و دکتر بعد از خیلی حرف زدن گف بایو بیشت...

دااایون: من دلم بستنی طالبی می‌خواد 🍈نامجون (با لبخند): بستن...

نامجون: اومدیم خونه حالا بگو کجا بودیدایون: با خواهرم رفتم ب...

ویو زندگی شون.نامجون و دایون حدود 2 ساله که ازدواج کردن و بخ...

P29🍋‍🟩هانیل وسایلش رو جمع کرد و از اتاق خودش برد به اتاق نام...

dream of love

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط