p
p¹⁹
---
قسمت 19 : فرزند سایه و نور
ویو ا/ت
چند هفته گذشته بود. شکمم هنوز نشون نمیداد، اما درونم پر از تغییر شده بود. از همون روزی که فهمیدم حاملهم، همهچی تو ذهنم سنگینتر شد. اما حقیقتی که مثل خوره توی وجودم میچرخید این بود: بچهای که توی دلم بود، فقط یه بچه عادی نبود.
اون نیمهانسان، نیمهخونآشام بود.
من اینو میدونستم، وی هم میدونست. ولی هیچوقت جرأت نکردیم مستقیم دربارش حرف بزنیم. با این حال، توی نگاهش، توی اون سکوت طولانیهاش، همهچیز معلوم بود.
اما مشکل اینجا بود: من اصلا بلد نبودم از خودم مراقبت کنم. هنوز مثل قبل تمرینهای سنگین میرفتم، غذاهایی میخوردم که شاید برای یه موجود معمولی مهم نبود اما برای چیزی که توی شکمم رشد میکرد خطرناک بود.
یه بار بعد از تمرین سنگین، وی عصبی اومد سمتم.
_ دیوونه شدی؟! تو دیگه فقط خودت نیستی. چرا هنوز داری با بدن خودت اینطوری تا میکنی؟
+(با پررویی) چون من نمیخوام ضعیف شم. من نمیخوام دوباره یه دختر نازکنارنجی باشم که همه باید نجاتش بدن.
وی مشتاشو گره کرد، صداش پر از خشم شد ولی لرزشش نشون میداد بیشتر از ترسه تا عصبانیت.
_ تو فکر میکنی قوی بودن یعنی له کردن خودت؟ نه پرنسس، قوی بودن یعنی بتونی مراقب چیزی باشی که ارزشمنده. الان اون بچه توی وجودته... خون منه، خون توئه. اگه تو ازش مراقبت نکنی، هیچکس نمیتونه.
اشک تو چشمام جمع شد، اما سعی کردم نشون ندم.
+من نمیدونم چطور باید این کارو بکنم... من هیچوقت یاد نگرفتم مراقب خودم باشم، چه برسه به یه بچه نصفهنیمه خونآشام.
وی یه لحظه ساکت شد، بعد آرومتر گفت:
_ پس بذار من یادت بدم. همونطور که بهت یاد دادم بجنگی، همونطور که بهت یاد دادم قوی باشی... حالا باید یاد بگیری قوی بودن یه شکل دیگه هم داره.
دستشو گذاشت روی شکمم. نگاهش پر از احساسی بود که حتی نمیتونستم اسمشو بذارم.
_ این بچه نه فقط آیندهمونه، بلکه پلیه بین دنیای من و تو.
اون لحظه یه حس عجیبی بهم دست داد. هم ترس، هم عشق، هم سنگینیِ مسئولیت.
ولی بازم، فرداش دوباره خودمو انداختم توی تمرین. جونگکوک و شوگا هر دو فهمیده بودن چیزی فرق کرده. جونگکوک مدام میگفت:
_ اگه نمیتونی به خاطر خودت آهسته کنی، حداقل به خاطر اون بچه...
و شوگا، با اون نگاه بیرحم و آرامش عجیبی که داشت، یه جمله گفت که تا شب توی ذهنم تکرار میشد:
÷ فرزندی که درونت هست، قراره روزی یا نجاتدهنده بشه، یا نابودکننده. انتخاب با توئه که چطور پرورشش بدی.
---
پایان قسمت ۱۹
منتظر باش !
حمایت کن دیگه هر روز دارم سه پارت آپلود میکنم برات یعتی لایق ی لایک نیست🙃❤️
---
قسمت 19 : فرزند سایه و نور
ویو ا/ت
چند هفته گذشته بود. شکمم هنوز نشون نمیداد، اما درونم پر از تغییر شده بود. از همون روزی که فهمیدم حاملهم، همهچی تو ذهنم سنگینتر شد. اما حقیقتی که مثل خوره توی وجودم میچرخید این بود: بچهای که توی دلم بود، فقط یه بچه عادی نبود.
اون نیمهانسان، نیمهخونآشام بود.
من اینو میدونستم، وی هم میدونست. ولی هیچوقت جرأت نکردیم مستقیم دربارش حرف بزنیم. با این حال، توی نگاهش، توی اون سکوت طولانیهاش، همهچیز معلوم بود.
اما مشکل اینجا بود: من اصلا بلد نبودم از خودم مراقبت کنم. هنوز مثل قبل تمرینهای سنگین میرفتم، غذاهایی میخوردم که شاید برای یه موجود معمولی مهم نبود اما برای چیزی که توی شکمم رشد میکرد خطرناک بود.
یه بار بعد از تمرین سنگین، وی عصبی اومد سمتم.
_ دیوونه شدی؟! تو دیگه فقط خودت نیستی. چرا هنوز داری با بدن خودت اینطوری تا میکنی؟
+(با پررویی) چون من نمیخوام ضعیف شم. من نمیخوام دوباره یه دختر نازکنارنجی باشم که همه باید نجاتش بدن.
وی مشتاشو گره کرد، صداش پر از خشم شد ولی لرزشش نشون میداد بیشتر از ترسه تا عصبانیت.
_ تو فکر میکنی قوی بودن یعنی له کردن خودت؟ نه پرنسس، قوی بودن یعنی بتونی مراقب چیزی باشی که ارزشمنده. الان اون بچه توی وجودته... خون منه، خون توئه. اگه تو ازش مراقبت نکنی، هیچکس نمیتونه.
اشک تو چشمام جمع شد، اما سعی کردم نشون ندم.
+من نمیدونم چطور باید این کارو بکنم... من هیچوقت یاد نگرفتم مراقب خودم باشم، چه برسه به یه بچه نصفهنیمه خونآشام.
وی یه لحظه ساکت شد، بعد آرومتر گفت:
_ پس بذار من یادت بدم. همونطور که بهت یاد دادم بجنگی، همونطور که بهت یاد دادم قوی باشی... حالا باید یاد بگیری قوی بودن یه شکل دیگه هم داره.
دستشو گذاشت روی شکمم. نگاهش پر از احساسی بود که حتی نمیتونستم اسمشو بذارم.
_ این بچه نه فقط آیندهمونه، بلکه پلیه بین دنیای من و تو.
اون لحظه یه حس عجیبی بهم دست داد. هم ترس، هم عشق، هم سنگینیِ مسئولیت.
ولی بازم، فرداش دوباره خودمو انداختم توی تمرین. جونگکوک و شوگا هر دو فهمیده بودن چیزی فرق کرده. جونگکوک مدام میگفت:
_ اگه نمیتونی به خاطر خودت آهسته کنی، حداقل به خاطر اون بچه...
و شوگا، با اون نگاه بیرحم و آرامش عجیبی که داشت، یه جمله گفت که تا شب توی ذهنم تکرار میشد:
÷ فرزندی که درونت هست، قراره روزی یا نجاتدهنده بشه، یا نابودکننده. انتخاب با توئه که چطور پرورشش بدی.
---
پایان قسمت ۱۹
منتظر باش !
حمایت کن دیگه هر روز دارم سه پارت آپلود میکنم برات یعتی لایق ی لایک نیست🙃❤️
- ۲.۵k
- ۲۳ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط