به سمت صدا برگشتم و با دیدن هیونین و هیون که گوشه ی سالن
به سمت صدا برگشتم و با دیدن هیونین و هیون که گوشه ی سالن وایسادن و چهره ی هیون که پر از اخم بود متعجب بهشون خیره شدم ، هیونین سریع جلو دووید و بغلم کرد
÷دلم برات تنگ شده بود مامانی
+منم همینطور عزیز دلم ، اینجا چیکار میکنید ؟
÷با بابایی رفتیم شهر بازی بعدشم اومدیم رستوران که از شانس خوبمونم تو و عمو اینجا بودین ، دوست داشتم بهت زنگ بزنم که توهم بیای اما گفتم شاید کار مهم داشته باشی
نگاهی به یوجون انداختم که با اخم به هیونین خیره بود ، بعد نگاهی به هیون کردم به سختی بغض و نفرتی که باهم قاطی شده بودند رو کنترل کردم
+سلام...
-فکر کردم کار مهم داری برای همین نیومدی شرکت و جواب زنگ ها و پیامامو ندادی...
یوجون که خیلی عصبی بنظر میرسید نیشخندی زد و گفت
~ زن عزیزم داشته برای یه قرار دونفری با شوهرش آماده میشده معلومه که درگیر بوده
هیون هم پوزخندی زد و گفت
- فکر نکنم ذره ای درگیر آماده کردن خودش برای تو بوده باشه ، تا جایی که خبر دارم از صبح تا موقعی که دنبالش رفتی پیش یجی بوده ، پس حتما درگیر غیبت کردن بودن وگرنه کی خودشو واسه ی تو آماده میکنه؟
÷دلم برات تنگ شده بود مامانی
+منم همینطور عزیز دلم ، اینجا چیکار میکنید ؟
÷با بابایی رفتیم شهر بازی بعدشم اومدیم رستوران که از شانس خوبمونم تو و عمو اینجا بودین ، دوست داشتم بهت زنگ بزنم که توهم بیای اما گفتم شاید کار مهم داشته باشی
نگاهی به یوجون انداختم که با اخم به هیونین خیره بود ، بعد نگاهی به هیون کردم به سختی بغض و نفرتی که باهم قاطی شده بودند رو کنترل کردم
+سلام...
-فکر کردم کار مهم داری برای همین نیومدی شرکت و جواب زنگ ها و پیامامو ندادی...
یوجون که خیلی عصبی بنظر میرسید نیشخندی زد و گفت
~ زن عزیزم داشته برای یه قرار دونفری با شوهرش آماده میشده معلومه که درگیر بوده
هیون هم پوزخندی زد و گفت
- فکر نکنم ذره ای درگیر آماده کردن خودش برای تو بوده باشه ، تا جایی که خبر دارم از صبح تا موقعی که دنبالش رفتی پیش یجی بوده ، پس حتما درگیر غیبت کردن بودن وگرنه کی خودشو واسه ی تو آماده میکنه؟
- ۷.۳k
- ۲۴ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط