جیک جیک گنجشک های داخل باغ سکوت دل انگیز صبح به اون زیبای
جیک جیک گنجشک های داخل باغ سکوت دل انگیز صبح به اون زیبایی رو میشکست. شاهزاده کتاب رو به دست گرفت و شروع به خوندن اون کرد. باد بین جنگل موهای قهوه ای رنگ روشنش میپیچید و زیبایی منحصر به فردش زیادی توی چشم بود. صدای زره میومد، چشماش رو به سمت چپ دوخت که با شوالیه زره پوشش و همچنین... معشوقش مواجه شد. لبخندی روی لبش اومد و به سمتش دوید.
"چان! برگشتی!"
"مثل همیشه سرت گرم کتاب بود؟"
محکم شوالیه رو بغل کرد و به چشمای سیاهش خیره شد.
"معلومه که اره، البته تا قبل اینکه تو بیای."
چان لبخندی زد و به دنبال شاهزادش، به داخل قصر روونه شدن.
...
"... منظورت چیه؟"
"خونوادم مجبور کردن با یکی دیگه ازدواج کنم چان."
"ولی چون فقط من قدرت و پولش رو ندارم... نمیتونم داشته باشمت؟"
"متاسفم چان ولی... مثل اینکه اینطوره"
...
قصر چراغونی شده بود، مردم در حال خوشحالی و نوشیدن نوشیدنی های مختلف سر سفره بزرگ بودن، از پسر هایی که دنبال هم میدوییدن و به شیرینیا ناخونک میزدن، تا اون نوجوونایی که باهم لاس میزدن.
اما فقط دو نفر بودن که لبخند روی لبشون غنچه نکرده بود، شاهزاده و... معشوقش، البته ایا هنوز هم میشد اون رو اینطوری صدا زد؟ بهرحال عشق اونها به پایان رسیده بود.
...
با کت و شلوار سفید و تور روی سرش، و دست در دست با... فردی که به اجبار باهاش ازدواج کرده بود، از پرده بیرون اومدن و باهم روی صحنه قدم زدن. صدای کف زدن و خوشحالی مردم فضا رو پر کرد، و شاهزاده سعی میکرد با لبخندی قلابی خودش رو عالی جلوه بده، اما نگاهش به چان دوخت شد. زره پولادینش خود نمایی میکرد اما... چشمای نا امید و پر از اشک اون رو پیش خودش پنهان میکرد.
"قلبی برای دوست داشتن تو داشتم اما نه تاج و تختی برای داشتن تو⎯
#سناریو #چانمین
#scenario ֪ #chanmin ֪ #Novan
"چان! برگشتی!"
"مثل همیشه سرت گرم کتاب بود؟"
محکم شوالیه رو بغل کرد و به چشمای سیاهش خیره شد.
"معلومه که اره، البته تا قبل اینکه تو بیای."
چان لبخندی زد و به دنبال شاهزادش، به داخل قصر روونه شدن.
...
"... منظورت چیه؟"
"خونوادم مجبور کردن با یکی دیگه ازدواج کنم چان."
"ولی چون فقط من قدرت و پولش رو ندارم... نمیتونم داشته باشمت؟"
"متاسفم چان ولی... مثل اینکه اینطوره"
...
قصر چراغونی شده بود، مردم در حال خوشحالی و نوشیدن نوشیدنی های مختلف سر سفره بزرگ بودن، از پسر هایی که دنبال هم میدوییدن و به شیرینیا ناخونک میزدن، تا اون نوجوونایی که باهم لاس میزدن.
اما فقط دو نفر بودن که لبخند روی لبشون غنچه نکرده بود، شاهزاده و... معشوقش، البته ایا هنوز هم میشد اون رو اینطوری صدا زد؟ بهرحال عشق اونها به پایان رسیده بود.
...
با کت و شلوار سفید و تور روی سرش، و دست در دست با... فردی که به اجبار باهاش ازدواج کرده بود، از پرده بیرون اومدن و باهم روی صحنه قدم زدن. صدای کف زدن و خوشحالی مردم فضا رو پر کرد، و شاهزاده سعی میکرد با لبخندی قلابی خودش رو عالی جلوه بده، اما نگاهش به چان دوخت شد. زره پولادینش خود نمایی میکرد اما... چشمای نا امید و پر از اشک اون رو پیش خودش پنهان میکرد.
"قلبی برای دوست داشتن تو داشتم اما نه تاج و تختی برای داشتن تو⎯
#سناریو #چانمین
#scenario ֪ #chanmin ֪ #Novan
- ۲۰۱
- ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط