ستارههای دو قلب
ستارههای دو قلب
Part 17:
**از زبون دامیان:**
*راز لوئد رو فهمیدم، شوکه شدم! اما آنیا رو دوست دارم، دیمین گفت "با هم حلش میکنیم ولی من شک داشتم اخه تا حالا هیچ وقت دیمین رو اینجوری ندید بودم واسم سوال شد که چرا دیمین این کارو میکنه ولی بیخیال."*
**از زبون آنیا:**
*دامیان نترسید، یور تأیید کرد، یوری خشمگین اما موافق. خانواده دزموند فرشتهن و من از این حرف تعجب کردم نمیدونم چرا من یک حس خاصی به دامیان دارم که تا حالا نداشتم!*
**از زبون دیمین:**
*لوئد جاسوسه؟ ایمان و امیل شوکه، ملیندا غذا داد آروم شیم. ولی من اروم نشدم چون من یکم شک داشتم ولی فکر نمی کردم که شکم به واقعت بپیونده*
**از زبون ملیندا:**
*همه با هم، عشق دامیان و آنیا پل میسازه و منم خیلی آنیا رو دوست دارم واقعا دختر خوب و مهربونه درست مثل یور یور هم زن خوبی هستش.*
**از زبون دونووان:**
*با لوئد حرف زدم، اتحاد رسمی شد و دیگه هیچ نجگی نشد و همه باهم صالح کردیم و منم موندم که چطوری این اتفاق اوفتاد.*
**از زبون نویسنده:**
خانوادهها متحد شدن علیه خطر، دامیان و آنیا رهبر شدن. ماجراجویی جاسوسی شروع و اون دوتا باهم دست به دست هم دادن که تا میتون برای کشور ها تلاش کنن!
فردا صبح تو مدرسه(بچه ها اونا هنوز میرن مدرسه و باهم هستن اینم بگم هیچ فکر بدی نکند لطفا تو پارت بعد یکم شیطونی هست😈)
از زبان آنیا
مامان همش صدام می کرد که آماده شم و منم حاضر شدم و به همه صبح بخیر
یور: صبح بخیر آنیا جان
لوید:صبح بخیر آنیا بدو بیا صبحانه بخور که دیر شده
آنیا: چشم آنیا دست صورت شو بشوره الان میاد و من رفتم همه کار هامو کردم و منتظر اتوبوس شدم که بیاد و اتوبوس اومد سوار شدم و دم مدرسه رسیدم به بکی گفت: سلام آنیا جووووونم
دلم برات تنگ شده بود
آنیا: سلام بکی جون آنیا هم دلش برات تنگ شده که دیدم دامیان داره میاد سمت ما که گفتم: سلام دامیان
دامیان: سلام آنیا سلام بکی
بکی: سلام دامیان راستی آنیا جان فردا قرار بریم خونه ی ما میای که گفتم: حتما بکی جون میام
بکی: دامیان توهم بیا!
دامیان: باشه میام
و همه رفتیم سر کلاس
Part 17:
**از زبون دامیان:**
*راز لوئد رو فهمیدم، شوکه شدم! اما آنیا رو دوست دارم، دیمین گفت "با هم حلش میکنیم ولی من شک داشتم اخه تا حالا هیچ وقت دیمین رو اینجوری ندید بودم واسم سوال شد که چرا دیمین این کارو میکنه ولی بیخیال."*
**از زبون آنیا:**
*دامیان نترسید، یور تأیید کرد، یوری خشمگین اما موافق. خانواده دزموند فرشتهن و من از این حرف تعجب کردم نمیدونم چرا من یک حس خاصی به دامیان دارم که تا حالا نداشتم!*
**از زبون دیمین:**
*لوئد جاسوسه؟ ایمان و امیل شوکه، ملیندا غذا داد آروم شیم. ولی من اروم نشدم چون من یکم شک داشتم ولی فکر نمی کردم که شکم به واقعت بپیونده*
**از زبون ملیندا:**
*همه با هم، عشق دامیان و آنیا پل میسازه و منم خیلی آنیا رو دوست دارم واقعا دختر خوب و مهربونه درست مثل یور یور هم زن خوبی هستش.*
**از زبون دونووان:**
*با لوئد حرف زدم، اتحاد رسمی شد و دیگه هیچ نجگی نشد و همه باهم صالح کردیم و منم موندم که چطوری این اتفاق اوفتاد.*
**از زبون نویسنده:**
خانوادهها متحد شدن علیه خطر، دامیان و آنیا رهبر شدن. ماجراجویی جاسوسی شروع و اون دوتا باهم دست به دست هم دادن که تا میتون برای کشور ها تلاش کنن!
فردا صبح تو مدرسه(بچه ها اونا هنوز میرن مدرسه و باهم هستن اینم بگم هیچ فکر بدی نکند لطفا تو پارت بعد یکم شیطونی هست😈)
از زبان آنیا
مامان همش صدام می کرد که آماده شم و منم حاضر شدم و به همه صبح بخیر
یور: صبح بخیر آنیا جان
لوید:صبح بخیر آنیا بدو بیا صبحانه بخور که دیر شده
آنیا: چشم آنیا دست صورت شو بشوره الان میاد و من رفتم همه کار هامو کردم و منتظر اتوبوس شدم که بیاد و اتوبوس اومد سوار شدم و دم مدرسه رسیدم به بکی گفت: سلام آنیا جووووونم
دلم برات تنگ شده بود
آنیا: سلام بکی جون آنیا هم دلش برات تنگ شده که دیدم دامیان داره میاد سمت ما که گفتم: سلام دامیان
دامیان: سلام آنیا سلام بکی
بکی: سلام دامیان راستی آنیا جان فردا قرار بریم خونه ی ما میای که گفتم: حتما بکی جون میام
بکی: دامیان توهم بیا!
دامیان: باشه میام
و همه رفتیم سر کلاس
- ۷۴۴
- ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط