رسیدم به فندکی که با بندبلندی، به در دکه آویزون بود.جلورف
رسیدم به فندکی که با بندبلندی، به در دکه آویزون بود.جلورفتموفندکوکرفتم ،باکمی مکث سیگارموروشن کردم.همین طورکه روی لبام گذاشتمش به سمت نیمکتی که خالی بودراه افتادم.پوک عمیقی ازسیگارگرفتم،که گلوموسوزوندبعدبه شدت به سرفه افتادم.لعنتی؛ انداختمشوبانک کفش اسپرت ساقدارم لهش کردم بعدهم پاکت سیگارتودستمو توسطل زباله ای که کنارم بودپرت کردم.راه افتادم سمت نیمکت ونشستم.پاهای خستمودرازکردموسرموبالاروبه آسمون گرفتم.نفس عمیقی ازهوای آلوده ی تهران گرفتم،آسمونم ازآلودگی زیادخاکستری بود.یادگذشته رهام نمیکرد.
یادمه وقتی که اون بلاهایی که سراحمدورفیقاش آوردم.فهمیدکه کارمن بوده.با رفتن به مدرسه آرازومعذرت خواهی ازمدیرش،متوجه شدن.یه روزکه داشتم ازمدرسه برمیگشتم خونه،توکوچه هایی که میگذشتم .کسی ازپشت محکم هلم دادکه پرت شدم روزمین.کف دستام میسوخت همین طورچونه ام که روی زمین کشیده شده بودزخمی شد.به سختی بلندشدم که بادردی که توزانوم پیچیدآخی گفتم.وقتی برگشتم ببینم کاره کی بوده.بادیدن چیزی که روبه روم بودتعجب کردم.احمدورفیقاش بودن.
یادمه وقتی که اون بلاهایی که سراحمدورفیقاش آوردم.فهمیدکه کارمن بوده.با رفتن به مدرسه آرازومعذرت خواهی ازمدیرش،متوجه شدن.یه روزکه داشتم ازمدرسه برمیگشتم خونه،توکوچه هایی که میگذشتم .کسی ازپشت محکم هلم دادکه پرت شدم روزمین.کف دستام میسوخت همین طورچونه ام که روی زمین کشیده شده بودزخمی شد.به سختی بلندشدم که بادردی که توزانوم پیچیدآخی گفتم.وقتی برگشتم ببینم کاره کی بوده.بادیدن چیزی که روبه روم بودتعجب کردم.احمدورفیقاش بودن.
- ۵۱۰
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط