در همه آن روزهای تهی

در همه آن روزهای تهی
خود را فریب می دادم
از خواب بر می خواستم
و آن قدر کار می کردم تا از حال می رفتم
مثل همیشه خوب غذا می خوردم
با همکارانم به کافه می رفتم
با برادرانم مثل گذشته به آسودگی می خندیدم
اما کوچکترین تلنگری از سوی آنها کافی بود
تا به تمامی بشکنم....
خودم را گول می زدم
شجاع نبودم ...
احمق بودم
چون فکر می کردم
او بر می گردد ...
به راستی فکر می کردم بر می گردد…
دیدگاه ها (۲)

https://cdnfiles.cloud/music/foreign/Mustafa-Ceceli-Husran-3...

بعــد از تـــو . . .بـــاران را . . .بــه ایــن ســویِ شیشــ...

هم در هوای ابری آبان دلم گرفتهم در سکوت سرد زمستان دلم گرفته...

قبل از رفتنت کاش می‌بوسیدمتنمی‌دانستمامید به برگشتنتآرزویی‌س...

رمان جدید از جونکوکاسم: چرا عاشقت شدم میشل داشتم از کافه بیر...

+why me?-I shouldn't fall in love with you p.42(از زبون جونگ...

Love in the dark⑤⑥هوجو: می‌خوام حقیقت رو بهت بگم... درمورد گ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط