معشوقه دشمن

معشوقه دشمن
فصل دوم
P⁶²
ـــ‌هیونا‌ـــ
صدای قدم های کسی از پشت سرم میومد.‌از اونجایی که صدام در نمیومد،‌از پشت کمرش تی شرتش رو مشت کردم.‌از اینکه کسی جز ما اینجاست خبر داشت اما ایگنور میکرد.‌به دلیل فشار زیادی که توی مشتم داشتم قطعا تی‌شرتش چروک چروک شده بود.‌
صدای پا متوقف شد.‌هر کسی که بود ایستاد.‌سرم رو یکم جابجا کردم تا بتونم ببینم کدوم خری اینجاست.‌
کسی بود که باید.‌جسا جون
چشماش تا ابرو هاش باز شده بودن و دندون های کامپوزیت شده‌ش رو روی هم میسابید.‌
جونگ‌کوک خیلی اروم قدم برداشت.‌اجازه نمیداد از حصار دستاش بیرون برم.‌عقب عقب رفت و منم دنبال خودش میبرد تا بتونه در رو ببنده.‌با بستن در دوباره خودم رو برای مصاحبه‌ی اون برنامه اماده کردم.‌
چند ثانیه طولانی از بستن در گذشته بود که خیلی اروم دستاش رو باز کرد و منم سریع خودمو بیرون کشیدم.
ولی وقتی از بغلش بیرون اومدم فهمیدم چقدر به این مرد نیاز دارم.‌نیاز دارم همیشه تو بغلش بمونم‌.بقیه میگن قلبم لرزید من میگم کلا قلب بدبختم قراره متلاشی بشه.‌با هر تپش درد میکرد اما در این موقعیت کوچکترین اهمتی نداشت.‌
مثل اینکه هُل شده باشه نفس هاشو محکم بیرون میداد
-خب...ممنون که اجازه دادی یکم...
جملشو کامل نکرد. پایانش رو باز گذاشت و رو مخم بود.‌من هنوز به بغل اون عوضی نیاز داشتم.‌میخواستم بحث هرچه زودتر عوض بشه
+تو میخواستی حرف بزنی
-اوو درسته....‌خب راجب اون مترجم.‌اشکال نداره.‌به دلایلت قانع شدم
یعنی اینم تموم شد ؟
من هنوز منتظرم از خواب بیدار بشم.‌اما یچیزی اینجا جا نیفتاده بود.‌ دلایلم واقعا منطقی نبودن.‌چجوری باور کرد؟
دیدگاه ها (۷)

معشوقه دشمن P⁶³سه روز بعد،ششم آوریل ـــ‌هیونا‌ـــامروز برای ...

حمایت بشه 😭 @thvtheahyung

معشوقه دشمنفصل دوم P⁶⁰ـــ‌هیونا‌ـــاولین قدمم رو برداشته بود...

معشوقه دشمنفصل دوم P⁵⁹ـــ‌هیونا‌ـــ÷هائول بهم گفت که حالت بد...

مهمونی پارت ۲۹

مهمونی پارت ۲۵

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط