part15
part15
اینجا دیگه وارد قلبِ درگیری نهایی میشیم.
🖤 «دخترِ خیابان بارونی – وقتی همهچیز شروع به فرو ریختن میکند»
صدای کف زدن لی مینهو هنوز توی فضا میپیچید…
تمسخرآمیز. آروم. کشدار.
جونگکوک بدون اینکه پلک بزنه جلو رفت.
آریا پشت سرش بود، ولی این بار پنهان نبود…
کنارش بود.
مینهو خندید.
«جالب شد… این بار با خودش آوردیش.»
نگاهش روی آریا قفل شد.
و بعد آرام گفت:
«تو واقعاً فکر میکنی اینجا امنه؟»
قبل از اینکه کسی جواب بده…
چراغهای سالن خاموش و روشن شد.
و صدای قدمها از اطراف.
کمین.
جونگکوک آروم گفت:
«دقیقا همونی که فکر میکردم.»
آریا نفسش گرفت.
«خیانت؟»
مینهو لبخند زد.
«اسمش استراتژیه.»
درگیری شروع شد.
سریع. خشن. بیوقفه.
صدای شلیک، فریاد، برخورد فلز.
آریا سعی کرد کنار دیوار بمونه، ولی این بار فقط تماشاگر نبود.
یکی از افراد نزدیکش شد.
«آریا! پشت سرت!»
صدای جونگکوک بود.
در یک لحظه…
اون خودش رو رسوند.
ضربه خورد… ولی آریا سالم موند.
آریا نفسش برید.
«بس کن! تو داری—»
جونگکوک با صدای خشن گفت:
«حرف نزن! فقط حرکت کن!»
مینهو از دور نگاه میکرد…
و لبخندش کمکم محو میشد.
چون این بار، کنترل از دستش در میرفت.
ناگهان…
آریا توسط یکی از افراد کشیده شد.
«نه!»
این بار حتی فرصت فکر نبود.
جونگکوک برگشت…
و برای اولین بار انتخاب کرد:
بین حمله… و آریا.
او همه چیز رو رها کرد.
و دوید.
آریا روی زمین افتاده بود…
ولی زنده بود.
جونگکوک کنارش زانو زد.
«نگاه کن به من…»
آریا نفسش بریده بود.
«تو نباید… منو ول میکردی…»
جونگکوک با صدای پایین گفت:
«هیچوقت ولت نمیکنم.»
و همون لحظه…
صدای شلیک دیگهای اومد.
✨ ادامه✨
لایک ❤
کامنت
یادتون نره 🥰
اینجا دیگه وارد قلبِ درگیری نهایی میشیم.
🖤 «دخترِ خیابان بارونی – وقتی همهچیز شروع به فرو ریختن میکند»
صدای کف زدن لی مینهو هنوز توی فضا میپیچید…
تمسخرآمیز. آروم. کشدار.
جونگکوک بدون اینکه پلک بزنه جلو رفت.
آریا پشت سرش بود، ولی این بار پنهان نبود…
کنارش بود.
مینهو خندید.
«جالب شد… این بار با خودش آوردیش.»
نگاهش روی آریا قفل شد.
و بعد آرام گفت:
«تو واقعاً فکر میکنی اینجا امنه؟»
قبل از اینکه کسی جواب بده…
چراغهای سالن خاموش و روشن شد.
و صدای قدمها از اطراف.
کمین.
جونگکوک آروم گفت:
«دقیقا همونی که فکر میکردم.»
آریا نفسش گرفت.
«خیانت؟»
مینهو لبخند زد.
«اسمش استراتژیه.»
درگیری شروع شد.
سریع. خشن. بیوقفه.
صدای شلیک، فریاد، برخورد فلز.
آریا سعی کرد کنار دیوار بمونه، ولی این بار فقط تماشاگر نبود.
یکی از افراد نزدیکش شد.
«آریا! پشت سرت!»
صدای جونگکوک بود.
در یک لحظه…
اون خودش رو رسوند.
ضربه خورد… ولی آریا سالم موند.
آریا نفسش برید.
«بس کن! تو داری—»
جونگکوک با صدای خشن گفت:
«حرف نزن! فقط حرکت کن!»
مینهو از دور نگاه میکرد…
و لبخندش کمکم محو میشد.
چون این بار، کنترل از دستش در میرفت.
ناگهان…
آریا توسط یکی از افراد کشیده شد.
«نه!»
این بار حتی فرصت فکر نبود.
جونگکوک برگشت…
و برای اولین بار انتخاب کرد:
بین حمله… و آریا.
او همه چیز رو رها کرد.
و دوید.
آریا روی زمین افتاده بود…
ولی زنده بود.
جونگکوک کنارش زانو زد.
«نگاه کن به من…»
آریا نفسش بریده بود.
«تو نباید… منو ول میکردی…»
جونگکوک با صدای پایین گفت:
«هیچوقت ولت نمیکنم.»
و همون لحظه…
صدای شلیک دیگهای اومد.
✨ ادامه✨
لایک ❤
کامنت
یادتون نره 🥰
- ۵۷
- ۰۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط