پارت

پارت ۵۶

* از اون حادثه ۵ سال میگزره و من الان مدرسه سلطنتی میرم... منم الان ۱۳ سالمه....وقتی که از بابام خواستم بیام مدرسه گفت کیان باید باهام بیاد... اونم اومد ولی خب یه عمارت دیگه داریم تو اون برای مدرسه میمونم..... همف خداحافظ رویای داشتن هم اتاقی *

رزت : هوف همیشه کیان میومد با لگد بیدارم میکرد میرفتیم مدرسه

* اون الان عضو شورای مدرسه ست *

رزت : هنوز یادم نرفته روز اول کلی دختر ریختن سرش

* رفتم تو اتاقش و بیدارش کردم *

رزت : هوف کیانننننننننننننن!!!! ((داد))

* یهو با سر خورد زمین *

کیان : آخخخخخخ چته زهره ترکم کردی

رزت : نیم ساعت دیگه مدرسه شروع میشه بدو

کیان : آخه من چرا باید با تو بیام مدرسه

رزت : کاری که باید انجام بشه پاشو تنبل
نخواب پاشوووووووو

*بعد از پنج دقیقیه داد بالاخره پاشد *

رزت : آفرین بدوووو

کیان : باشه باشه

* تو راه مدرسه بودیم که کیان بحث رو شروع کرد *

کیان : حوصله اون دختره رو ندارم

رزت : ویکتوریا؟

کیان : آره خیلی خودشو میچسبونه بهم

* ویکتوریا به شدت عاشق کیانه ولی کیان ازش بدش میاد منو هم اذیت میکنه که نزدیک کیان نشم *

رزت : هوف راست میگی منو هم میزنه

کیان : خودت خواستی بیام مدرسه

رزت : به هر حال اینجا یه مدرسه ی معمولی نیست عادیه یه همچین دختری بیاد

کیان : آره مدرسه سلطنتی خیلی بده

رزت : هوف دیگه کاریه که باید انجام بشه

رزت : امروز امتحان داریم خوندی؟

کیان : نه

رزت : بله از تو بعیده بخونی

کیان : اینقدر غر نزن

* رسیدیمو منم رفتم سر کلاس ولی ویکتوریا اومد سمتم.... *
دیدگاه ها (۵)

پارت ۵۵رزت : کیان! کیان : هوم؟ رزت : اگه میخوای بکششون برام ...

پارت ۵۴ رزت : کیان خوبی ؟ کیان ! * فقط به نگهبان خیره شده بو...

پارت ۳۸ رزت : یعنی کسی نمیدونه؟ کیان : نه چرا این سوال و می...

پارت ۵۰ رزت : کیان بگم خدا چیکارت نکنه ابیل : وایسا کالیکس :...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط