#خورشیدوماه🌙☀️
#خورشیدوماه🌙☀️
part=7
_ایرانا خانم، فقط من ادرس بلد نیستم شما بگید کجاست
ادرس رو بهش گفتم، خیلی هول شده بودم، انقدری که دلم میخواست درب ماشین رو باز کنم بپرم از ماشین بیرون.
بعد از اینکه ادرس رو دادم شروع کرد به صحبت کردن.
_اهل تهرانی؟ یعنی کلا رگ و ریشه تون تهرانیه؟
+ام راستش نه، من مشهدی ام، برای زندگی چند سالی هست تهرانیم
_عه چقدر خوب، منم دوسه باری مشهد اومدم، ولی کنسرت نزاشتم
+اره خب نمیشه مشهد کنسرت گذاشت، خیلی بده.
_دیگه، سر میکنم با خوب و بدیا😄
دیگه هیچی نگفتیم ، چنپ دقیقه بعد حرفامون طول نکشید که رسیدیم، من پیاده شدم و تعارفش کردم بیاد بالا ولی نیومد، و تشکر کردم و بعدشم خداحافظی کردم، رفتم با هیجان تو خونه، برای مامان بابام تعریف کردم که جانارو بالاخره دیدم.
روز ها عادی گذشت، تقریبا یه هفته گذشته بود، من دیگه اون دختری نبودم که توی دانشگاه احساس تنهایی داشته باشه، با اینکه جز جانا هیچ رفیقی نداشتم، بعد از یه هفته جانا بالاخره اومد، انقدر وسط دانشگاه جیغ کشیدیم، که همه دور ما جمع شده بودن و فکر نمیکردن که اینقدر همو دوست داشته باشیم.
_خبببب ایرانا خاننمم چیکارا کردی این چند وقت؟ خوش گذشت بدون من؟ 😏
+نهههه اصلا من فقط چشم به راه تو بودم😂
_ای باباااا ای بابااا بله دیگه وقتی اینقدررر هوامو دارییی😂❤️
+😂😂اره
درحال خنده و صحبت بودیم که یهو دوتا پسر از خوده دانشگاهمون اومدن جلو، یکیشون اومد سمت من، و اون یکی دیگه عقب تر وایساد، انگار منتظر بود.
میشناختمشون توی کلاس ماهم بودن، اسم یکیشون ماهان بود، اسم یکی دیگشون مهرداد
مهرداد اومد سمت من و ماهان اون عقبا وایساد
مهرداد: امم ببخشید ایرانا خانم من یه عرضی داشتم
+بفرمایید
مهرداد: راستش این داداش من ماهان خیلی از شما خوشش اومده، گفت بهتون بگم اگه میشه با خانواده تشریف بیاریم
+شما داداششی؟
مهرداد: بله با اجازتون
+چرا خودش نمیاد بگه؟
مهرداد: اخه، یکمی خجالت میکشه😁
+بهشون بگو من قصد ازدواج ندارم، با هیچکس
مهرداد: تا اونجایی که من شنیدم شما ادمی نیستی دل ببری دل بشکنی.
+من دلبری نکردم که دل داداش شما رو ببرم، بعدشم داداش شما عاشق تمام دخترای دانشگاهمونه، دیدم که میگم.
مهرداد: خب خودتون بهش بگید من بگم دلش میشکنه، بعدشم کی داداش من عاشق همه دخترای دانشگاه بوده؟
تا میخواستم جوابشو بدم، جانا بلند شد و گفت
_وقتی میگه نه، یعنی نــــه حرفتو زدی جوابتم گرفتی، حالا بفرمایید خوش کردین.
مهرداد بدون هیچ حرفی برگشت، رفت سمت ماهان، باهم رفتن روی یه صندلی دیگه نشستن.
چند دقیقه بعد رفتیم سر کلاس، هنوزم به فکر این بودم که ماهان ناراحت میشه یا نه، اخه پسر بدی نبود، ولی خب با دخترا خیلی میگرده، ولی دل و نیت پاکی داره اینو میدونستم، چون تا زمانی که جانا نبود، ماهان خیلی توی جزوه های درسی کمکم میکرد.
بعد کلاس رفتیم با جانا بیرونه دانشگاه وایسادیم.
+خب دیگه من میرم سمت ایستگاه، تو با چی میری؟
_عههه ایرانااا نرو دیگه بمون بزار داداشم میاد دنبالمون
+نه توروخدا ولم کن بزار برم من نمیتونم با داداشت بیام
_وااااا چرا نمیتونی؟ مگه میخواد بخورت🗿
+نهه نه کلا میگم نیام بهتره
_نخیرم باید بیای وقتی من میگم باید بیای
+جانااااا😭😭
_چیه چته
نمیخواستم برم، اخه..
واقعا روم نمیشد، انگار یه حس بدی بهم دست میداد، حس خیلی بد که اصلا قابل توصیف نیست
part=7
_ایرانا خانم، فقط من ادرس بلد نیستم شما بگید کجاست
ادرس رو بهش گفتم، خیلی هول شده بودم، انقدری که دلم میخواست درب ماشین رو باز کنم بپرم از ماشین بیرون.
بعد از اینکه ادرس رو دادم شروع کرد به صحبت کردن.
_اهل تهرانی؟ یعنی کلا رگ و ریشه تون تهرانیه؟
+ام راستش نه، من مشهدی ام، برای زندگی چند سالی هست تهرانیم
_عه چقدر خوب، منم دوسه باری مشهد اومدم، ولی کنسرت نزاشتم
+اره خب نمیشه مشهد کنسرت گذاشت، خیلی بده.
_دیگه، سر میکنم با خوب و بدیا😄
دیگه هیچی نگفتیم ، چنپ دقیقه بعد حرفامون طول نکشید که رسیدیم، من پیاده شدم و تعارفش کردم بیاد بالا ولی نیومد، و تشکر کردم و بعدشم خداحافظی کردم، رفتم با هیجان تو خونه، برای مامان بابام تعریف کردم که جانارو بالاخره دیدم.
روز ها عادی گذشت، تقریبا یه هفته گذشته بود، من دیگه اون دختری نبودم که توی دانشگاه احساس تنهایی داشته باشه، با اینکه جز جانا هیچ رفیقی نداشتم، بعد از یه هفته جانا بالاخره اومد، انقدر وسط دانشگاه جیغ کشیدیم، که همه دور ما جمع شده بودن و فکر نمیکردن که اینقدر همو دوست داشته باشیم.
_خبببب ایرانا خاننمم چیکارا کردی این چند وقت؟ خوش گذشت بدون من؟ 😏
+نهههه اصلا من فقط چشم به راه تو بودم😂
_ای باباااا ای بابااا بله دیگه وقتی اینقدررر هوامو دارییی😂❤️
+😂😂اره
درحال خنده و صحبت بودیم که یهو دوتا پسر از خوده دانشگاهمون اومدن جلو، یکیشون اومد سمت من، و اون یکی دیگه عقب تر وایساد، انگار منتظر بود.
میشناختمشون توی کلاس ماهم بودن، اسم یکیشون ماهان بود، اسم یکی دیگشون مهرداد
مهرداد اومد سمت من و ماهان اون عقبا وایساد
مهرداد: امم ببخشید ایرانا خانم من یه عرضی داشتم
+بفرمایید
مهرداد: راستش این داداش من ماهان خیلی از شما خوشش اومده، گفت بهتون بگم اگه میشه با خانواده تشریف بیاریم
+شما داداششی؟
مهرداد: بله با اجازتون
+چرا خودش نمیاد بگه؟
مهرداد: اخه، یکمی خجالت میکشه😁
+بهشون بگو من قصد ازدواج ندارم، با هیچکس
مهرداد: تا اونجایی که من شنیدم شما ادمی نیستی دل ببری دل بشکنی.
+من دلبری نکردم که دل داداش شما رو ببرم، بعدشم داداش شما عاشق تمام دخترای دانشگاهمونه، دیدم که میگم.
مهرداد: خب خودتون بهش بگید من بگم دلش میشکنه، بعدشم کی داداش من عاشق همه دخترای دانشگاه بوده؟
تا میخواستم جوابشو بدم، جانا بلند شد و گفت
_وقتی میگه نه، یعنی نــــه حرفتو زدی جوابتم گرفتی، حالا بفرمایید خوش کردین.
مهرداد بدون هیچ حرفی برگشت، رفت سمت ماهان، باهم رفتن روی یه صندلی دیگه نشستن.
چند دقیقه بعد رفتیم سر کلاس، هنوزم به فکر این بودم که ماهان ناراحت میشه یا نه، اخه پسر بدی نبود، ولی خب با دخترا خیلی میگرده، ولی دل و نیت پاکی داره اینو میدونستم، چون تا زمانی که جانا نبود، ماهان خیلی توی جزوه های درسی کمکم میکرد.
بعد کلاس رفتیم با جانا بیرونه دانشگاه وایسادیم.
+خب دیگه من میرم سمت ایستگاه، تو با چی میری؟
_عههه ایرانااا نرو دیگه بمون بزار داداشم میاد دنبالمون
+نه توروخدا ولم کن بزار برم من نمیتونم با داداشت بیام
_وااااا چرا نمیتونی؟ مگه میخواد بخورت🗿
+نهه نه کلا میگم نیام بهتره
_نخیرم باید بیای وقتی من میگم باید بیای
+جانااااا😭😭
_چیه چته
نمیخواستم برم، اخه..
واقعا روم نمیشد، انگار یه حس بدی بهم دست میداد، حس خیلی بد که اصلا قابل توصیف نیست
- ۱۳۲
- ۲۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط