مکن ای صبح طلوع، مکن ای صبح طلوع

مکن ای صبح طلوع، مکن ای صبح طلوع
 
وَه از آن آیتِ رازی که در آن محفل بود
«مفتی عقل در این مسئله لایعقل بود»
«عشق می گفت به شرح آنچه بر او مشکل بود»
«خم می بود که خون در دل و پا در گل بود» 
ساغر سرخ شهادت به کف مستان است
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است
ظهر فردا بدنش زیر سم اسبان است
مکن ای صبح طلوع، مکن ای صبح طلوع
 
این حسین است که عالم همه دیوانة اوست
او چو شمعی است که جانها همه پروانة اوست
شرف میکده از مستی پیمانة اوست
هر کجا خانه عشق است همه خانة اوست
حالیا خیمه گهش بزمگه رندان است 
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است
ظهر فردا بدنش زیر سم اسبان است
مکن ای صبح طلوع، مکن ای صبح طلوع
دیدگاه ها (۳)

مکن ای صبح طلوع، مکن ای صبح طلوعقل هوالله بزاید زلبش، رمز اح...

مکن ای صبح طلوع، مکن ای صبح طلوعظهر فردا عملِ مذهب رندان بکن...

مکن ای صبح طلوع، مکن ای صبح طلوع«چه سَماع است که جان رقص کنا...

شب وصل است و تبِ دلبری جانان استساغر وصل لبالب به لب مستان ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط