دخترشیطونبلا
#دخترشیطونبلا136
ماهی تابه رو روی میز گذاشت و خودش مشغول چیدن میز شد.
منم تمام مدت فقط داشتم نگاهش میکردم و به این فکر میکردم که سامان چطور انقدر خوب شد؟
یعنی فقط بخاطر تصادفی که داشتم؟!
چطور میشه که یه آدم تو یه روز این همه تغییر میکنه و خوب بشه؟
_ خب خب اینم از شام
از فکر بیرون اومدم و روی صندلی روبروش نشستم و گفتم:
_ تو زحمت افتادی
_ یجوری میگی انگار قرمه سبزی پختم
_ خب حالا همینم بالاخره
یه تیکه نون برداشت و مشغول غذا خوردن شد، منم دست بکار شدم.
تو طول شام خوردن، هر دومون سکوت کرده بودیم.
شامِ من که تموم شد بشقابم رو برداشتم تا روی سینک بذارم که سریع دستم رو گرفت و گفت:
_ ولش کن
_ میخوام جمع کنم
_ نمیخواد، من جمع میکنم
بشقاب رو دوباره روی میز گذاشتم و چیزی نگفتم، اونم از روی صندلی پاشد و گفت:
_ برو تو سالن من الان میام
از آشپزخونه بیرون رفتم و روی مبل سه نفره ی وسط سالن نشستم و تلویزیون رو روشن کردم.
چندبار شبکه ها رو بالا پایین کردم اما چیز خاصی پیدا نکردم پس تلویزیون رو خاموش کردم و کنترل رو روی مبل پرت کردم.
_ آتلیه چخبر؟
به سامان که با سینی قهوه و شکلات داشت از آشپرخونه بیرون میومد، نگاه کردم و گفتم:
_ هیچی میرم میام
_ دوست داری کارتو؟
_ خیلی
_ خب خوبه پس
سینی رو روی میز گذاشت و خودشم کنارم نشست.
یکی از فنجون ها رو برداشتم و همینطور که یکم مزه اش میکردم، گفتم:
_ سامان یه سوال بپرسم؟
_ جانم بپرس
شاخه مویی که تو صورتم افتاده بود رو پشت گوشم فرستادم و آروم گفتم:
_ چیشد که ما با هم خوب شدیم؟
دستاش رو پشت سرش گذاشت، به مبل تکیه داد و با لبخند گفت:
_ چیشد به نظرت؟
_ فقط بخاطر تصادفِ من؟
_ نه
_ خب پس چی؟
_ شنیدی میگن آدم هرکی رو که بیشتر دوست داشته باشه، بیشتر اذیت میکنه؟
با شنیدن این حرفش انقدر ذوق کردم که یهویی قهوه تو گلوم پرید و به سرفه افتادم!
فنجون رو روی میز گذاشتم و دستم رو جلوی دهنم گرفتم و چندبار سرفه کردم تا راه گلوم باز بشه اما فایده نداشت.
سامانم وقتی دید دارم خفه میشم با خنده یه چندباری با مشت به کمرم کوبید و گفت:
_ بابا آروم باش، خفه نشی!
ماهی تابه رو روی میز گذاشت و خودش مشغول چیدن میز شد.
منم تمام مدت فقط داشتم نگاهش میکردم و به این فکر میکردم که سامان چطور انقدر خوب شد؟
یعنی فقط بخاطر تصادفی که داشتم؟!
چطور میشه که یه آدم تو یه روز این همه تغییر میکنه و خوب بشه؟
_ خب خب اینم از شام
از فکر بیرون اومدم و روی صندلی روبروش نشستم و گفتم:
_ تو زحمت افتادی
_ یجوری میگی انگار قرمه سبزی پختم
_ خب حالا همینم بالاخره
یه تیکه نون برداشت و مشغول غذا خوردن شد، منم دست بکار شدم.
تو طول شام خوردن، هر دومون سکوت کرده بودیم.
شامِ من که تموم شد بشقابم رو برداشتم تا روی سینک بذارم که سریع دستم رو گرفت و گفت:
_ ولش کن
_ میخوام جمع کنم
_ نمیخواد، من جمع میکنم
بشقاب رو دوباره روی میز گذاشتم و چیزی نگفتم، اونم از روی صندلی پاشد و گفت:
_ برو تو سالن من الان میام
از آشپزخونه بیرون رفتم و روی مبل سه نفره ی وسط سالن نشستم و تلویزیون رو روشن کردم.
چندبار شبکه ها رو بالا پایین کردم اما چیز خاصی پیدا نکردم پس تلویزیون رو خاموش کردم و کنترل رو روی مبل پرت کردم.
_ آتلیه چخبر؟
به سامان که با سینی قهوه و شکلات داشت از آشپرخونه بیرون میومد، نگاه کردم و گفتم:
_ هیچی میرم میام
_ دوست داری کارتو؟
_ خیلی
_ خب خوبه پس
سینی رو روی میز گذاشت و خودشم کنارم نشست.
یکی از فنجون ها رو برداشتم و همینطور که یکم مزه اش میکردم، گفتم:
_ سامان یه سوال بپرسم؟
_ جانم بپرس
شاخه مویی که تو صورتم افتاده بود رو پشت گوشم فرستادم و آروم گفتم:
_ چیشد که ما با هم خوب شدیم؟
دستاش رو پشت سرش گذاشت، به مبل تکیه داد و با لبخند گفت:
_ چیشد به نظرت؟
_ فقط بخاطر تصادفِ من؟
_ نه
_ خب پس چی؟
_ شنیدی میگن آدم هرکی رو که بیشتر دوست داشته باشه، بیشتر اذیت میکنه؟
با شنیدن این حرفش انقدر ذوق کردم که یهویی قهوه تو گلوم پرید و به سرفه افتادم!
فنجون رو روی میز گذاشتم و دستم رو جلوی دهنم گرفتم و چندبار سرفه کردم تا راه گلوم باز بشه اما فایده نداشت.
سامانم وقتی دید دارم خفه میشم با خنده یه چندباری با مشت به کمرم کوبید و گفت:
_ بابا آروم باش، خفه نشی!
- ۱۲.۶k
- ۲۴ مهر ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط