★وقتی عاشق دشمنت میشی و... p⁴
★وقتی عاشق دشمنت میشی و... p⁴
جانننننن؟؟؟؟؟ بوسههههه؟؟؟ روی کاغذ نوشتم:"همچین کاری نمیکنیم!" خیلی بد نگاهم کرد و نوشت:"پس به زور میبوسمت" یعنی هیچ راه بازگشتی نداشتیم؟؟؟
وقتی کلاس تموم شد و وقت استراحت رسید همینطور که نقش بازی میکردم کنار اون اکیپ بودم و تو بغل یونگی... یهو اونوو گفت:"نظرتون راجب اذیت کردن اون دختره داهیون چیه؟؟" وقتی اینو گفت لبخند محو شد و خیلی جدی به یونگی نگاه کردم، یونگی گفت:"معلومه که نه... اون دوست یوریه" اونا شروع کردن به خندیدن اما از نظر من هیچ چیزی خنده دار نبود! از کافهی دانشکده خارج شدن و دست به سینه وایسادم داخل حیاط... صدای یونگی رو از پشتم میشنیدم:"یوری؟ داری چیکار میکنی؟ نترس نمیذارم با دوستت کاری داشته باشن... این فقط شوخی بود!" برگشتم و گفتم:"از امروز متنفرم... از اینکه خودمو برای بوسه با تو اماده کنم متنفرم! از شوخی های مزخرف اون آدما متنفرم.. از تو متنفرم یونگی ازت متنفرمممممم" به جای برگشتن داخل کافه رفتم داخل کلاس و وسایلم رو دوباره پیش داهیون گذاشتم! داهیون یکم نگاهم کرد و بعد گفت:"خوبی تو؟ چرا برگشتی پیش من؟" از اونجایی که خیلی عصبی بودم گفتم:"خیلی ناراحتی که برگشتم؟؟؟میخوای اصلا برم رو اون نیمکت تنهایی بشینم؟نه خوب نیس..." یک نفر زد رو شونم و حرفم رو قطع کرد، میدونستم یونگیه یهو سرشو برد تو گردنم و گفت:"زیبای من برگرد پیش خودم، قهر نکن!" هلش دادم و بلند شدم و با داد گفتم:"تمام بچه های کلاس بدونن من و یونگی با هم نیستیم! ما دشمن همیم فهمیدین؟؟" یهو یونگی منو کشید تو بغل خودش و لباش رو گذاشت روی لبام...شروع به بوسیدنم کرد!!! همه تعجب کرده بودن چون همه ی دختر های کلاس عاشق یونگی بودن و اون منو میبوسید! بعد اینکه تلاش هام جواب داد و از هم جدا شده بودیم داد زد:"من و یوری با همیم لطفاً انقدر با موضوع رابطهی ما بد برخورد نکنید... ما همو دوست داریم و ازتون میخوام احساس غریب بودن رو به ما ندید!!"
دستمو گرفت و منو برد تو کلاس شیمی. هیچ کس داخل اون کلاس نبود گفت:"معلوم هست داری چیکار میکنی؟؟نزدیک بود لو بریم!!مجبور بودم ببوسمت!" شروع کردم به اشک ریختن و در حالی که به قفسه سینه یونگی ضربه و مشت های آرومی میزدم گفتم:"ازت بدم میاد...خیلی ازت بدم میاد!!چرا منو بوسیدی؟؟" وقتی دید دارم گریه میکنم گفت:"چاره ای نداشتم یوری! میدونم ترسیدی ولی چاره ای نداشتم!"
یهو داهیون اومد داخل کلاس و منو بغل کرد و به یونگی چپچپ نگاه کرد و گفت:"یوری میفهممت عزیزم... آروم باش!" یونگی گفت:"چیزی نشده که دوست دخترمو بوسیدم!" داهیون آهسته گفت:"از همه چی با خبرم آقایمین*"
گریم تقریبا بند اومده بود اما هق هق میکردم...یونگی که به صفحه گوشیش نگاه میکرد یهو چشاش پر از نگرانی و استرس شد و با صدایی که نشون میداد ترسیده گفت:"اوه نه...مامان!!"
از فیک جدید خوشتون میاد؟؟
خوشحال میشم نظرتون رو بدونم...
_ آگاتا★
جانننننن؟؟؟؟؟ بوسههههه؟؟؟ روی کاغذ نوشتم:"همچین کاری نمیکنیم!" خیلی بد نگاهم کرد و نوشت:"پس به زور میبوسمت" یعنی هیچ راه بازگشتی نداشتیم؟؟؟
وقتی کلاس تموم شد و وقت استراحت رسید همینطور که نقش بازی میکردم کنار اون اکیپ بودم و تو بغل یونگی... یهو اونوو گفت:"نظرتون راجب اذیت کردن اون دختره داهیون چیه؟؟" وقتی اینو گفت لبخند محو شد و خیلی جدی به یونگی نگاه کردم، یونگی گفت:"معلومه که نه... اون دوست یوریه" اونا شروع کردن به خندیدن اما از نظر من هیچ چیزی خنده دار نبود! از کافهی دانشکده خارج شدن و دست به سینه وایسادم داخل حیاط... صدای یونگی رو از پشتم میشنیدم:"یوری؟ داری چیکار میکنی؟ نترس نمیذارم با دوستت کاری داشته باشن... این فقط شوخی بود!" برگشتم و گفتم:"از امروز متنفرم... از اینکه خودمو برای بوسه با تو اماده کنم متنفرم! از شوخی های مزخرف اون آدما متنفرم.. از تو متنفرم یونگی ازت متنفرمممممم" به جای برگشتن داخل کافه رفتم داخل کلاس و وسایلم رو دوباره پیش داهیون گذاشتم! داهیون یکم نگاهم کرد و بعد گفت:"خوبی تو؟ چرا برگشتی پیش من؟" از اونجایی که خیلی عصبی بودم گفتم:"خیلی ناراحتی که برگشتم؟؟؟میخوای اصلا برم رو اون نیمکت تنهایی بشینم؟نه خوب نیس..." یک نفر زد رو شونم و حرفم رو قطع کرد، میدونستم یونگیه یهو سرشو برد تو گردنم و گفت:"زیبای من برگرد پیش خودم، قهر نکن!" هلش دادم و بلند شدم و با داد گفتم:"تمام بچه های کلاس بدونن من و یونگی با هم نیستیم! ما دشمن همیم فهمیدین؟؟" یهو یونگی منو کشید تو بغل خودش و لباش رو گذاشت روی لبام...شروع به بوسیدنم کرد!!! همه تعجب کرده بودن چون همه ی دختر های کلاس عاشق یونگی بودن و اون منو میبوسید! بعد اینکه تلاش هام جواب داد و از هم جدا شده بودیم داد زد:"من و یوری با همیم لطفاً انقدر با موضوع رابطهی ما بد برخورد نکنید... ما همو دوست داریم و ازتون میخوام احساس غریب بودن رو به ما ندید!!"
دستمو گرفت و منو برد تو کلاس شیمی. هیچ کس داخل اون کلاس نبود گفت:"معلوم هست داری چیکار میکنی؟؟نزدیک بود لو بریم!!مجبور بودم ببوسمت!" شروع کردم به اشک ریختن و در حالی که به قفسه سینه یونگی ضربه و مشت های آرومی میزدم گفتم:"ازت بدم میاد...خیلی ازت بدم میاد!!چرا منو بوسیدی؟؟" وقتی دید دارم گریه میکنم گفت:"چاره ای نداشتم یوری! میدونم ترسیدی ولی چاره ای نداشتم!"
یهو داهیون اومد داخل کلاس و منو بغل کرد و به یونگی چپچپ نگاه کرد و گفت:"یوری میفهممت عزیزم... آروم باش!" یونگی گفت:"چیزی نشده که دوست دخترمو بوسیدم!" داهیون آهسته گفت:"از همه چی با خبرم آقایمین*"
گریم تقریبا بند اومده بود اما هق هق میکردم...یونگی که به صفحه گوشیش نگاه میکرد یهو چشاش پر از نگرانی و استرس شد و با صدایی که نشون میداد ترسیده گفت:"اوه نه...مامان!!"
از فیک جدید خوشتون میاد؟؟
خوشحال میشم نظرتون رو بدونم...
_ آگاتا★
- ۲۱۸
- ۰۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط