PR

P𝗔R𝗧 : 38
#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e
عـشـقِ تَـرسـنـٰاک
✦...............................
تهیونگ:اینکه چطوری باید از شر این بازی کـوفتی راحت بشیم
لارا:امکان نداره..گوشه به گوشه این خونه تیرندازایی هست که ما نمیبینیم ولی اونا به خوبی مارو میبینن و با یه اشتباه مهمون آسمونت میکنن..از یه طرف مافیا ها قطعا نمیان خودشونو لو بدن اوناهم مثل ما دنبال راهی برای نجاتن بنظرت میشه از شرشون خلاص شد؟
تهیونگ:نمیدونم..از همون اولم نباید میومدیم..همش تقصیر منه
لارا:تقصیر تو نیست تو که نمیدونستی در ضمن اگه به این اردو هم نمیومدیم قطعا جک کار دیگه ای برای عذاب دادنمون انجام میداد
تهیونگ:نمیدونم..ولی اینجوری نمیشه ادامه داد هر شب و روز تعدادی از ما کم میشه و این شاید تا زمانی که همه ما نابود بشیم ادامه داشته باشه
حق با تهیونگ بود بلند شدم به لباسم که لکه هایی از خون روش بود نگاه کردم یه لحضه حالت تهوع بهم دست داد که تهیونگ نگران پرسید
تهیونگ:خوبی؟
لارا:خوبم..بیرون منتظرم باش تا لباسمو عوض کنم
تهیونگ باشه ای گفت و بیرون رفت سریع لباسمو عوض کردم از توی کیفم کیکی که قبلا گذاشته بودم رو برداشتم و خوردم تا ضعف نکنم از اتاق بیرون اومدم...همراه تهیونگ وارد سالن شدیم بچه ها همه جمع شده بودن جونهی با دیدنم به سمتم اومد و کنارم ایستاد
جونهی:بعدا یه چیزی راجب نیلی هست که باید بهت بگم
لارا:نیلی؟چطور تو و اون رابطه ای دارین؟
جونهی:میگم بهت الان وقتش نیست.
سکوت کردم
👨🏻‍💼:خوب گوش کنید...ما یه تصمیم گرفتیم که اگه شما همراری کنید شاید بتونیم نجات پیدا کنیم
هانا:شاید؟
👨🏻‍💼:بهتر از اینکه به دست مافیاهای عو.ضی کشته بشیم یا با رائ گیری
هانا:زده به سرت؟معلوم هست چی میگی؟
👨🏻‍💼:یااا درست حرف بزن
هانا:اگه درست حرف نزنم چه غلـطی میکنی ها؟
پسره به سمت هانا حرکت کرد و موهاشو گرفت و کشید که صدای هانا بلند شد شروع کرد به جیغ زدن صدای تو مخش اعصابمو خراب میکنه
تهیونگ داد زد
تهیونگ:دستتو بکش.
پسره نگاهی به تهیونگ کرد موهای هانا رو ول کرد و شونه ای بالا انداخت
تهیونگ:اینجا جمع نشدیم که بیفتیم به جون هم باید یه کاری بکنیم
نامجون:مثلا چه کاری؟
👨🏻‍💼:بازیو که نمیشه از گوشی پاک کرد اگه گوشی هامونو بشکنیم شاید جواب بده
تهیونگ:احمق با رائ ندادن که زودتر میمیریم.
پسره دستی لای موهاش کشید و خواست چیزی بگه که یکی از پسر ها از طبقه بالا داد زد
👨‍💼:من یه فکری دارم
همراه با سه پسری که پیشش بودن اومدن پایین فرم مدرسه پوشیده بودن کاملا تمیز و مرتب بود
جونگکوک:تو اینجا چیکار میکنی هیو...
تا خواست ادامه حرفشو بزنه پسره سریع گفت
👨‍💼:عاعا جونگکوک..چطور پسرخاله
جونگکوک که انگار تعجب کرده بود چیزی نگفت
👨‍💼:خب من لین مایک هست...منم مثل شما چندوقت پیش با دوستام اومده بودیم اردو ولی اتوبوسمون خراب شد و سر از اینجا در اوردیم اولش فکرکردیم جای امنیه ولی اشتباه میکردیم با ورودمون به اینجا همچی عوض شد یه گروه 20 نفره بودیم همه مردن..اگه خونه رو خوب گشته باشین جنازه هاشونو میبینین
هانول:مایک؟مسخرست
مایک بدون نگاه کردن بهش ادامه داد
مایک:بازمانده فقط ماییم و با کاری که کردیم دیگه بازی مافیایی برگزار نشد ولی ما اینجا گیر افتادیم
جیهوپ خندید و گفت
جیهوپ:اگه راست میگی چرا لباساتون انقد تمیزو مرتبن؟
مایک نگاهی به خودش و دوستاش کرد و کم کم از پله ها پایین اومدن یهو گفت
مایک:اینارو تازه پیدا کردیم..لباس هامون خیلی کهنه و خـونی شده بود مثل اینکه خالق های بازی دلشون برامون سـوخته و چنددست لباس بهمون دادن.
باور کردن حرفاش سخت بود ولی قانع کننده
دیدگاه ها (۹)

P𝗔R𝗧 : 37〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک✦..............

#P𝗔R𝗧 : 36〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک✦.............

اشتباه من

#P𝗔R𝗧 : 28 〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک✦............

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط