رمـᩘـان:: گنگׄـــꨭ᪤ـستر دردᩘسر سا^᪲ز مـ𑄽୧ـن🫐

رمـᩘـان:: گنگׄـــꨭ᪤ـستر دردᩘسر سا^᪲ز مـ𑄽୧ـن🫐
(پـ꩜ـارت بـیـׄ ۪۪ ـꨭ᪤ـســت و هـفᩘـتـم)
من نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم خودم رو جمع‌وجور کنم.
بعد خیلی آروم گفتم: «بیا بریم سر کلاس.»
کای یک لحظه نگاهم کرد.
مثل اینکه می‌خواست مطمئن بشه واقعاً حالم خوبه، نه اینکه فقط برای فرار از سکوت اینو گفته باشم.
بعد سرش رو تکون داد و گفت: «باشه.»
با هم راه افتادیم.
راهرو هنوز همون‌قدر سرد بود، اما دیگه صدای سو-مین توش نبود. فقط سکوتی مونده بود که از همه‌چیز سنگین‌تر به نظر می‌رسید.
من سرم رو پایین انداخته بودم و سعی می‌کردم به صورت دردناک پام، و اون سیلی لعنتی، فکر نکنم.
ولی هرچقدر بیشتر سعی می‌کردم فراموشش کنم، بیشتر توی ذهنم می‌اومد.
کای کنارم راه می‌رفت، بدون اینکه چیزی بگه.
همین سکوتش از هر حرفی عجیب‌تر بود.
بالاخره، قبل از اینکه به کلاس برسیم، با صدای پایین گفت:«لازم نیست وانمود کنی که خوبى.»
من مکث کردم.
بعد با صدایی که خودم هم از لرزشش خوشم نیومد، گفتم: «نمی‌خوام دردسر بشه.»
کای خیلی کوتاه خندید، اما توی خنده‌اش خبری از شوخی نبود.
گفت: «دردسر؟ این تازه اولشه.»
من نگاهم رو از روی زمین برداشتم و بهش نگاه کردم.
کای همون‌طور که جلوتر از من قدم برمی‌داشت، ادامه داد:«ولی از این به بعد، من نمی‌ذارم تنها بمونی.»
این جمله، بیشتر از هرچیز دیگه‌ای توی دلم نشست.
.
.
.
.
گیگیلیییی💗❕
دیدگاه ها (۰)

رمـᩘـان:: گنگׄـــꨭ᪤ـستر دردᩘسر سا^᪲ز مـ𑄽୧ـن🫐(پـ꩜ـارت بـیـׄ ۪...

رمـᩘـان:: گنگׄـــꨭ᪤ـستر دردᩘسر سا^᪲ز مـ𑄽୧ـن🫐(‌پـ꩜ـارت بـیـׄ ...

رمـᩘـان:: گنگׄـــꨭ᪤ـستر دردᩘسر سا^᪲ز مـ𑄽୧ـن🫐(پׄـ꩜ـارت بــیــ...

رمـᩘـان:: گنگׄـــꨭ᪤ـستر دردᩘسر سا^᪲ز مـ𑄽୧ـن(پـ꩜ـارت او^᪲ل)سل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط