#درخواستی

#درخواستی
#انعکاس_خشم
#پارت¹

قطرات درشت باران پاییز با ضرب‌آهنگی تند به شیشه‌های قدنمای اتاق می‌خوردند. ساعت از ۱۲ شب گذشته بود. میا پشت میز تحریر مدرنش نشسته بود و با حرص کارنامه‌اش را که نمره تمام درس‌هایش بیست بود روی میز کوبید.
«خانم کوچک... توروخدا بخوابید! آقای کیم الان می‌رسن، اگه ببینن بیدارید پوست از سر ما می‌کَنن!»
میا سرش را با غیظ چرخاند و نگاه تندی به خدمتکار میان‌سال انداخت. «دهنتو ببند اجبارت نکردم بالا سرم زوزه بکشی! گمشو بیرون، به تو ربطی نداره من کی می‌خوابم!»
خدمتکار با ترسی که توی چشم‌هایش موج می‌زد عقب کشید و در را بست. میا پوزخند تلخی زد. از درس، از این کتاب‌های گران‌قیمت، از کیف و مدادهای برند دوتا دوتایی که روی میز چیده شده بود متنفر بود. او فقط برای این بیست می‌گرفت که حوصله نداشت تهیونگ نیم‌ساعت بالای سرش بایستد و صدایش را روی سرش بیندازد.
صدای بم و خشن موتور ماشین‌های اسکورت در حیاط پیچید. چند لحظه بعد، صدای سنگین قدم‌های چرمی روی سرامیک‌های سالن پایین آمد. تهیونگ برگشته بود.
دسته در اتاق چرخید و قامت بلند تهیونگ با کت و شلوار تماماً مشکی‌اش در چهارچوب در قرار گرفت. بوی سیگار برگ و ادکلن گران‌قیمتش فضای اتاق را پر کرد. نگاه سرد و بادامی‌اش روی قامت میا قفل شد.
«ساعت دوازده و نیمه. چرا بیداری میا؟» صدای تهیونگ خسته اما به شدت مقتدر و کنترل‌گر بود.
میا از جایش بلند شد. قلبش از ترس توی سینه‌اش می‌کوبید و دست‌هایش می‌لرزید، اما تمام سعی‌اش را کرد چهره‌اش را بی‌تفاوت نشان دهد. «داشتم... درس می‌خواندم.»
تهیونگ گام‌های بلندش را به سمت میز برداشت. به کارنامه نگاهی انداخت و بعد چشم‌هایش را روی چشم‌های میا دوخت. اخم‌های میا، لجبازی پنهان پشت نگاهش... دقیقا خودش بود. کپی برابر اصل دوران بچگی خودش وقتی از پدر سخت‌گیرش کینه به دل می‌گرفت. تهیونگ از این شباهت متنفر بود.
«چند بار باید بت بگم شب نباید بیدار بمونی؟ مگه قانون‌های این خونه رو فراموش کردی؟»
میا لبش را گزید. دلش می‌خواست فریاد بزند "کدام پدر هر شب ساعت یک می‌آید خانه که تو دومیش باشی؟" اما جرئت نداشت. ترس از تهیونگ توی رگ‌هایش جریان داشت. «جلسه‌هات طولانی‌تر از خواب منه‌...»
سلی! صدای سیلی محکمی در اتاق پیچید. صورت میا به سمت چپ چرخید و سوزش شدیدی روی گونه‌اش پیچید.
«روی حرف من حرف نزن!» تهیونگ با صدایی که از عصبانیت می‌لرزید ادامه داد: «صدات رو برای من بالا می‌بری؟ گربه کوره شدی؟ همه چی برات فرستادم، بهترین امکانات، اما هنوز بلد نیستی با پادریت چطور صحبت کنی؟»
میا دستش را روی گونه‌اش گذاشت. قطره اشکی از گوشه چشمش چکید اما سریع آن را پاک کرد. چشمانش پر از نفرت شد.
در همین لحظه صدای قدم‌های سریع دیگری آمد و جیمین با لبخند همیشگی و یک جعبه شیرینی وارد اتاق شد. «تهیونگ! باز داری سر چی...»
جیمین با دیدن گونه سرخ میا حرفش را خورد. چهره مهربانش در دم درهم رفت. سریع جلو آمد، میا را زیر بغلش گرفت و او را محکم به آغوش کشید. «میا... عموجون... چی شده؟»
تهیونگ دستکش‌های چرمی‌اش را درآورد و با سردی گفت: «لجبازی‌هاش تمومی نداره جیمین. ادب یادش رفته.»
جیمین میا را بیشتر به خودش فشار داد و موهایش را ناز کرد. «بس کن تهیونگ! اون فقط یه دختربچه‌ست.» بعد رو به میا زمزمه کرد: «گریه نکن قشنگم... ببین برات چی آوردم؟ همون شیرینی‌هایی که دوست داری.»
میا سرش را در سینه جیمین پنهان کرد. از همه دنیا، از خانه، از مدرسه‌ای که نمره‌هایش را به رخ می‌کشید و از دلقک‌بازی‌های جلوی بقیه متنفر بود. او فقط از تهیونگ می‌ترسید و پناهش دست‌های گرم جیمین بود؛ بدون اینکه بداند بوی خونی که روی لباس‌های پدر و عمویش نشسته‌، حاصل دنیای تاریک مافیاست...
دیدگاه ها (۰)

#درخواستی_تهیونگ#انعکاس_خشممعرفی شخصیت هاکیم تهیونگ * سن: ۳۲...

دردسرهای بچه داری پارت ۲

دردسرهای بچه داری پارت ۱۱

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط