وقتی برادراتن...
وقتی برادراتن...
پارت²
که چند قلدر اومدن سمته ات
قلدرا: اووو سلامم
ات : چی میخاین؟
قلدرا شروع کردن به خندیدن
قلدرا: ما چیزی ازت نمیخابم ولی سوزی( یکی از قلدرا) یه چیزی ازت میخاد
ات: میشنوم
سوزی: راستش من رو برادرت یا همون پارک جیمین کراش زدم
ات: خب به من چه ؟
سوزی: اگه کمکم کنی بهش برسم کاریت ندارم ولی اگه کمکم نکنی زندگیتو جهنم میکنم ( نیشخند)
ات یه نگا بهش کرد و سیع کرد خونسردیشو حفظ کنه و لب زد
ات: ببین..من به برادرام قول دادم امروز دردسر درست نکنم پس لطفاً از اینجا برید
سوزی: هومم مثله اینکه نمیخای کمکم کنی
سوزی به بقیه دستور داد که برن و اتو کتکت بزنن، ات چون به اعضا قول داده بود کسیو کتکت نزنه هیچکاری نکرد و گذاشت کتکش بزنن ، یهو قلدرا مدیر رو دیدن و سریع یه مشت محکم به صورتشون زدن و با گریه رفتن سمته مدیر
مدیر: چه خبر شدههه!؟؟؟؟
سوزی:..آ..آقای..مدیر..ا..ات...م..مارو...ت..تهدید..ک..کرد....و...کتک..ز...زد( گریه)
مدیر:چییی؟؟؟...ات اینا چی میگن ؟
ات شکه شده بود ، سوزی با نیشخند نگاش میکرد ، ات به خودش لعنت فرستاد که کتکش نزده
ات:م..من نزدمشون( شک)
سوزی: داره دروغ میگه( گریه)
ات: من دروغ نمیگم
مدیر: ات خفه شووووو...هردوتون بیاید دفترم
ات و سوزی رفتن دفتر مدیر
مدیر: ات اعتراف کن که کار تو بوده
ات: آقای مدیر قسم میخورم من نبودم
مدیر: مدرکی هم داری؟
ات سرشو انداخت پایین
ات: نه
سوزی: ا..اون با مشت صورته ما رو کبود کرد ( گریه)
ات سرشو اورد بالا و با تعجب به سوزی نگا میکرد
مدیر: سریع ازش عذر خواهی کن
ات: آقای مدیر من کاری نکردم که عذر خواهی کنم
مدیر: اوکی...پس منم زنگ میزنم به برادرات
مدیر زنگ زد به اعضا و همچیو گفت، اعضا سریع اومدن مدرسه و رفتن دفتر مدیر ، اعضا به جای اینکه حاله اتو بپرسن رفتن پیشه سوزی
جونگکوک: ببینم خوبی؟
تهیونگ: درد داری؟
سوزی با گریه الکی لب زد
سوزی: ن..نه خوب نیستم ( گریه)
جیمین: ات سریع ازش عذر خواهی کن
ات خواست مخالفت کنه که قیافه عصبیه اعضا رو دید، اولین بار بود انقدر ترسناک میشن
ات: معذرت میخوام ( حرص)
سوزی: ا..اشکالی نداره..و.. ولی لطفاً..د..دیگه..ت..تهدیدم نکن..م..من میترسم ( گریه)
اعضا با تعجب و عصبانیت به ات نگا میکردن، همه از دفتر مدیر اومدن بیرون و سوزی خواست بره که ...
خماریییییییی
پارت²
که چند قلدر اومدن سمته ات
قلدرا: اووو سلامم
ات : چی میخاین؟
قلدرا شروع کردن به خندیدن
قلدرا: ما چیزی ازت نمیخابم ولی سوزی( یکی از قلدرا) یه چیزی ازت میخاد
ات: میشنوم
سوزی: راستش من رو برادرت یا همون پارک جیمین کراش زدم
ات: خب به من چه ؟
سوزی: اگه کمکم کنی بهش برسم کاریت ندارم ولی اگه کمکم نکنی زندگیتو جهنم میکنم ( نیشخند)
ات یه نگا بهش کرد و سیع کرد خونسردیشو حفظ کنه و لب زد
ات: ببین..من به برادرام قول دادم امروز دردسر درست نکنم پس لطفاً از اینجا برید
سوزی: هومم مثله اینکه نمیخای کمکم کنی
سوزی به بقیه دستور داد که برن و اتو کتکت بزنن، ات چون به اعضا قول داده بود کسیو کتکت نزنه هیچکاری نکرد و گذاشت کتکش بزنن ، یهو قلدرا مدیر رو دیدن و سریع یه مشت محکم به صورتشون زدن و با گریه رفتن سمته مدیر
مدیر: چه خبر شدههه!؟؟؟؟
سوزی:..آ..آقای..مدیر..ا..ات...م..مارو...ت..تهدید..ک..کرد....و...کتک..ز...زد( گریه)
مدیر:چییی؟؟؟...ات اینا چی میگن ؟
ات شکه شده بود ، سوزی با نیشخند نگاش میکرد ، ات به خودش لعنت فرستاد که کتکش نزده
ات:م..من نزدمشون( شک)
سوزی: داره دروغ میگه( گریه)
ات: من دروغ نمیگم
مدیر: ات خفه شووووو...هردوتون بیاید دفترم
ات و سوزی رفتن دفتر مدیر
مدیر: ات اعتراف کن که کار تو بوده
ات: آقای مدیر قسم میخورم من نبودم
مدیر: مدرکی هم داری؟
ات سرشو انداخت پایین
ات: نه
سوزی: ا..اون با مشت صورته ما رو کبود کرد ( گریه)
ات سرشو اورد بالا و با تعجب به سوزی نگا میکرد
مدیر: سریع ازش عذر خواهی کن
ات: آقای مدیر من کاری نکردم که عذر خواهی کنم
مدیر: اوکی...پس منم زنگ میزنم به برادرات
مدیر زنگ زد به اعضا و همچیو گفت، اعضا سریع اومدن مدرسه و رفتن دفتر مدیر ، اعضا به جای اینکه حاله اتو بپرسن رفتن پیشه سوزی
جونگکوک: ببینم خوبی؟
تهیونگ: درد داری؟
سوزی با گریه الکی لب زد
سوزی: ن..نه خوب نیستم ( گریه)
جیمین: ات سریع ازش عذر خواهی کن
ات خواست مخالفت کنه که قیافه عصبیه اعضا رو دید، اولین بار بود انقدر ترسناک میشن
ات: معذرت میخوام ( حرص)
سوزی: ا..اشکالی نداره..و.. ولی لطفاً..د..دیگه..ت..تهدیدم نکن..م..من میترسم ( گریه)
اعضا با تعجب و عصبانیت به ات نگا میکردن، همه از دفتر مدیر اومدن بیرون و سوزی خواست بره که ...
خماریییییییی
- ۱.۵k
- ۲۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط