مرگ من روزی فراخواهدرسید...
مرگ من روزی فراخواهدرسید...
دربهاری روشن ازامواج نور...
درزمستانی غبارالود ودور...
باخزانی خالی ازفریاد وشور...
مرگ من روزی فراخواهدرسید...
روزی ازاین تلخ وشیرین روزها...
روزی پوچ همچون روزان دگر...
سایه ای ازامروزهادیروزها...
ناگهان خوابی مراخواهدربود؛
من تهی خواهم شدازفریادودرد...
لیک دیگرپیکره سرده مرامیفشاردخاکه دامنگیره خاک
بی تودورازضربه هایه قلب تو
قلب من میپوسدانجازیرخاک...
بعدهانام مراباران وبادنرم میشویندازرخساره سنگ...
گورمن گمراه میماند ب راه....!
Sara...!
دربهاری روشن ازامواج نور...
درزمستانی غبارالود ودور...
باخزانی خالی ازفریاد وشور...
مرگ من روزی فراخواهدرسید...
روزی ازاین تلخ وشیرین روزها...
روزی پوچ همچون روزان دگر...
سایه ای ازامروزهادیروزها...
ناگهان خوابی مراخواهدربود؛
من تهی خواهم شدازفریادودرد...
لیک دیگرپیکره سرده مرامیفشاردخاکه دامنگیره خاک
بی تودورازضربه هایه قلب تو
قلب من میپوسدانجازیرخاک...
بعدهانام مراباران وبادنرم میشویندازرخساره سنگ...
گورمن گمراه میماند ب راه....!
Sara...!
- ۴۰۰
- ۲۴ آذر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط