چندین روز بود که بیشتر از همیشه دچار جنگ روانیای که این
_چندین روز بود که بیشتر از همیشه دچار جنگ روانیای که اینها برامون ساختهاند، بودم.
دیروز تصمیم گرفتم دفتری رو که قبلاً عادت داشتم هر روز توش چیزی بنویسم، بعد از چند ماه خاک خوردن، بالاخره بازش کنم و دوباره چیزی بنویسم.
تو نوشتهم خدا رو مخاطب قرار دادم و در کنار تمام چیزهایی که دارم، بابت این دنیا و همه چی ناسپاسی کردم و حتی فحش دادم!
در نهایت همین نوشته باعث شد خشمم فرو بریزه و واقعاً آرومتر بشم.
اما چیزی که واقعاً باعث شد حالم بهتر بشه و دلگرمتر بشم، این بود که امروز یه دوست عزیز اومد سراغم و کاملاً یهویی یه سؤال پرسید: «نظرت درباره آینده چیه؟ بدون در نظر گرفتن حسی که به اخبار داری، ته دلت چه حسی داری؟»
خودش چندان نسبت به این موضوع امیدوار نبود، منم بین بیحسی و سردرگمی بین امید و ناامیدی گیر کرده بودم.
اون گفت: «باور دارم افکار جامعه ناخودآگاه مسیر رو مشخص میکنن. اگه نظر چند نفر رو درباره یه چیز اجتماعی بپرسی، یه دیدگاه کلی ازش بدستت میاد.»
راستش، هردومون فکر میکردیم نظر بقیه چندان جالب نباشه؛ اما کنجکاویمون گل کرد و تصمیم گرفتیم این سؤال رو از اطرافیانمون بپرسیم.
هرکسی یه چیزی میگفت… یکی اصلاً امیدی نداشت، یکی هم نه امیدوار بود و نه ناامید، و یکی هم باور داشت به نور و امید.
رقابت واقعاً تنگاتنگ بود، ولی در نهایت تعداد آدمهای امیدوار بیشتر بودند.
با دیدن نتیجه، ناخودآگاه با خودم زمزمه کردم: “نور بر تاریکی پیروز میشه ^^”
گرچه این سؤالها سادهاند، اما کنار همین سادگی، واقعا مهم و پیچیده هستند.
من و اون دوست عزیز، هر دو از نتیجهی کنجکاویمون راضی بودیم و برخلاف تصورمون، امیدوارتر و دلگرمتر شدیم.
وقتی میبینی هنوز آدمهایی هستند که به روزهای روشن باور دارند، ناخودآگاه خودت هم بیشتر امیدوار میمونی و دووم میاری.
پن: خندهداره… دیروز یه فرد ناسپاس از عالم و آدم بودم، و امروز یه آدم سپاسگزار!
_۱۴۰۵/۲/۵
_بیست و پنجم آوریل ۲۰۲۶
دیروز تصمیم گرفتم دفتری رو که قبلاً عادت داشتم هر روز توش چیزی بنویسم، بعد از چند ماه خاک خوردن، بالاخره بازش کنم و دوباره چیزی بنویسم.
تو نوشتهم خدا رو مخاطب قرار دادم و در کنار تمام چیزهایی که دارم، بابت این دنیا و همه چی ناسپاسی کردم و حتی فحش دادم!
در نهایت همین نوشته باعث شد خشمم فرو بریزه و واقعاً آرومتر بشم.
اما چیزی که واقعاً باعث شد حالم بهتر بشه و دلگرمتر بشم، این بود که امروز یه دوست عزیز اومد سراغم و کاملاً یهویی یه سؤال پرسید: «نظرت درباره آینده چیه؟ بدون در نظر گرفتن حسی که به اخبار داری، ته دلت چه حسی داری؟»
خودش چندان نسبت به این موضوع امیدوار نبود، منم بین بیحسی و سردرگمی بین امید و ناامیدی گیر کرده بودم.
اون گفت: «باور دارم افکار جامعه ناخودآگاه مسیر رو مشخص میکنن. اگه نظر چند نفر رو درباره یه چیز اجتماعی بپرسی، یه دیدگاه کلی ازش بدستت میاد.»
راستش، هردومون فکر میکردیم نظر بقیه چندان جالب نباشه؛ اما کنجکاویمون گل کرد و تصمیم گرفتیم این سؤال رو از اطرافیانمون بپرسیم.
هرکسی یه چیزی میگفت… یکی اصلاً امیدی نداشت، یکی هم نه امیدوار بود و نه ناامید، و یکی هم باور داشت به نور و امید.
رقابت واقعاً تنگاتنگ بود، ولی در نهایت تعداد آدمهای امیدوار بیشتر بودند.
با دیدن نتیجه، ناخودآگاه با خودم زمزمه کردم: “نور بر تاریکی پیروز میشه ^^”
گرچه این سؤالها سادهاند، اما کنار همین سادگی، واقعا مهم و پیچیده هستند.
من و اون دوست عزیز، هر دو از نتیجهی کنجکاویمون راضی بودیم و برخلاف تصورمون، امیدوارتر و دلگرمتر شدیم.
وقتی میبینی هنوز آدمهایی هستند که به روزهای روشن باور دارند، ناخودآگاه خودت هم بیشتر امیدوار میمونی و دووم میاری.
پن: خندهداره… دیروز یه فرد ناسپاس از عالم و آدم بودم، و امروز یه آدم سپاسگزار!
_۱۴۰۵/۲/۵
_بیست و پنجم آوریل ۲۰۲۶
- ۸.۵k
- ۰۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط