فردا از راه رسید.

فردا از راه رسید.
هوا تازه روشن شده بود. آسمون، خاکستری و بی‌حرکت. صدای پرنده‌ها از پشت پنجره‌ی اتاق، کم‌جون می‌رسید.
پرستار درو باز کرد.
ات مثل همیشه توی تخت نشسته بود. نگاهش به دیوار بود، بی‌هیچ نقطه‌ای مشخص.

پرستار لبخند ملایمی زد، خم شد جلو:

– امروز می‌ریم بیرون، ات. یه جای آروم. طبیعت مخصوص تیمارستان. هوای تازه، خوبه برات.

ات چیزی نگفت.
ولی وقتی پرستار دستشو به سمتش دراز کرد، بعد از چند ثانیه مکث، دستشو گذاشت توی دستش.
لرزون، اما گذاشت.


---

بیرون از ساختمان – باغ مخصوص مرکز روان‌درمانی

یه مسیر باریک سنگ‌فرش‌شده از وسط چمن‌ها می‌گذره. درخت‌های بلند، شاخه‌هاشونو مثل دست‌هایی مهربون روی مسیر خم کردن. هوا خنکه.
صدای باد، صدای برگ‌ها، صدای آرامشی که توی دیوارای اتاق پیدا نمی‌شه.

ات آهسته راه می‌ره. پرستار کنارش. یه نیمکت چوبی کنار برکه‌ای کوچیکه.
پرستار می‌گه:

– اگه بخوای، می‌تونی بشینی. یا فقط راه بری. این‌جا امنه.
ات ساکته. ولی می‌شینه.
چشماش، برای اولین بار توی چند روز، دنبال چیزی می‌گردن.
یه مرغابی از لای نی‌ها بیرون میاد. ات با انگشت نشونش می‌ده، بی‌صدا.

پرستار لبخند می‌زنه:

– دیدیش؟ قشنگه، نه؟

ات زمزمه می‌کنه:

– اونم تنهاست؟

پرستار مکث می‌کنه.
بعد با صدایی آروم جواب می‌ده:

– شاید. ولی توی طبیعت، تنهایی هم یه جور بودنِ با خودته.

ات چیزی نمی‌گه.
ولی نگاش هنوز دنبال مرغابیه.


---

همون لحظه – در راهرو

وی، جیمین و نامی از پشت شیشه دارن نگاه می‌کنن.
جیمین آروم می‌گه:

– ببین... حداقل رفت بیرون.

وی زیر لب زمزمه می‌کنه:

– شاید هنوز امیدی باشه...

نامی لب‌هاشو روی هم فشار می‌ده:

– اگه یه لحظه‌ی خوب بسازیم، شاید ات بتونه بهش چنگ بزنه.

همه ساکت می‌شن.
دیدگاه ها (۱)

ات ایستاده بود، ساکت.نه به پرستار نگاه کرد، نه به نیمکت، نه ...

ات زیر درخت نشسته بود. ساکت. بی‌حرکت.نه دنبال توجه بود، نه د...

چند روز گذشته.ات خوب نمی‌شه.حتی یه ذره هم.صبحا تو خودش مچاله...

بخبعد از ظهر همون روزبعضی از اعضا هنوز پشت در وایسادن. بعضی ...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟔𝟏ات با چشمای پر از اشک از بغل...

یاندره سانزو

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟔𝟎ات با حرص از روی تخت بلند شد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط