هفت مافیای سرد
هفت مافیای سرد
پارت ۱۲
آرنیکا : هه همه زورت همین بود جوجه
دان یو : ولم کن
آرنیکا : نه خیر
دان یو : اشغال کثافت حرومزاده هرزه عوضی
آرنیکا عصبانی میشود و خونسردی اش را حفظ میکند و دان یو را ول میکند دان یو بلند میشود و به طرف دوستانش میرود و آرنیکا بر میگردند به سمت یخچال و وسایل لازم را برمیدارد و روی کابینت میگذارد ( دوستای دان یو رزا و یونا و موها بودند )
موها : چیشد ترسیدی
آرنیکا :.......
رزا : آخی کوچولو برگرد نمیخوریمت
دان یو که انکار دوباره جرئت پیدا کرده بود دست به سینه با دوستانش میرود جلو
دان یو : کوچولو نترس ( خنده )
دان یو و دوستانش خندیدند و آرنیکا بازم هیچی نمیگفت و دستانش را روی کابینت گذاشته بود دان یو بیشتر حرصی شد و دستش را روی شونه آرنیکا گذاشت
دان یو : کوچولو یه لحظه نگاه کن
آرنیکا : ......
دان یو : نگاه کن دیگه کاریت نداریم
آرنیکا :......
دان یو حرصی شد و دستش را بالا آرود و خواست به آرنیکا سیلی بزند که آرنیکا برگشت و دست دان یو را گرفت و هلش داد و گفت :
برگردید سر کارتان
دان یو : چشم هر چی شما بگی
آرنیکا : در افتادن با من کار خوبی نیست ها
دان یو : نکشیمون جومونگ ( خنده )
دان یو آمد جلو و میخواست به آرنیکا سیلی بزند که آرنیکا دست دان یو را گرفت و یه سیلی بسیار محکم به دان یو زد که دان یو پرت شد اون طرف
رزا : هیییی به سمت آرنیکا اومد که آرنیکا با پا به لگد به رزا زد
موها و یونا با هم حمله کردند که آرنیکا دست جفتشان رو گرفت و آنها را کنار هم گذاشت و سرشان را محکم به هم کوبید همه پخش زمین شده اند آرنیکا دوباره برگشت سمت کابینت که دان یو بلند شد و میخواست به لگد به پای آرنیکا بزنه که آرنیکا سر دان یو را محکم گرفت و کوبید روی میز
دان یو : اییییییییی
آرنیکا اجاق گاز را روشن کرد و سر دان یو را به اجاق گاز نزدیک کرد دان یو جیغ میزد ولی آرنیکا میخندید رزا و یونا و موها از ترس جلو نمی آمدند
دان یو : ولم کن
آرنیکا : نه نه نه بهت هشدار داده بودم
دان یو : التماست میکنم
آرنیکا : آدم خربزه میخورد پای لرزش هم میایستد
ارنیکا بیشتر سر دان یو را به اجاق نزدیک کرد و سر دان یو با اجاق فاصله زیادی نداشت و پوستش نمیسوخت ولی دان یو جیغ میزد که
جونگ کوک : اینجا چه خبره
همه به سمت جونگ کوک برگشتند آرنیکا هنوز سر دان یو را گرفته بود جونگ کوک نزدیک آمد
جونگ کوک : ولش کن
آرنیکا : .......
جونگ کوک : آرنیکا... ولش کن
آرنیکا دان یو را ول کرد که دان یو با گریه افتاد بغل جونگ کوک که جونگ کوک دان یو را انداخت روی زمین رزا و موها و یونا به سمت دان یو رفتند
دان یو :ارباب.....
جونگ کوک : ساکت بلند شید برید سر کارتان (داد بلند)
رزا و موها و یونا از ترس دان یو را بلند کردند به سمت کارشان رفتند جونگ کوک به آرنیکا نگاه کرد که خونسرد روی کابینت وایساده بود جونگ کوک دست آرنیکا رو گرفت و از آشپزخانه بیرون برد آرنیکا فکر میکرد جونگ کوک الان او را تنبیه میکند ولی جونگ کوک آرنیکا رو به طرف اتاقش برد و در اتاق را باز کرد داخل اتاق رفتند
جونگ کوک : من دیدمت وقتی با آنها دعوا میکردی راستش حقشون بود
آرنیکا : هان ؟
جونگ کوک : من از آنها خوشم نمی آید خیلی دختر هرزه ای هستند و به همه مردان داخل عمارت مخصوصا به ما نزدیک شدند و وقتی تو رو با آنها دیدم وقتی میخواستی دان یو را بسوزونی خوشم آمد دختر جدی و نترسی هستی با هیچکس شوخی نداری
آرنیکا : ( ارنیکا تو شوک بود و بعد از چند ثانیه به خودش برگشت ).....بعد از این مدت منو نشناختی هنوز
جونگ کوک : فکر میکردم بعد از مدتی که اینجا هستی از ما میترسی ولی نه تو نترس از این حرف ها هستی آفرین
آرنیکا : ....(بنده خدا آنقدری تو شوک بود هیچی نمیگفت )
جونگ کوک : خیلی خوب حالا من رفتم بیرون
آرنیکا : با.باشه
جونگ کوک از اتاق رفته بود بیرون شوکه شده بودم فکر میکردم الان قرار است منو بزنه ولی نه تازه طرف من را گرفته بود خیلی برام عجیب بود بیخیال شدم روی تخت نشستم و به در و دیوار نگاه میکردم ولی خدا حوصله پوکید ای کاش وسایلم کنارم بود همینجوری با خودم حرف میزدم و اصلا متوجه زمان نشدم به خودم که آمدم به ساعت نگاه کردم من ۳۰ دقیقه فکر میکردم بلند شدم از اتاق رفتم بیرون که دیدم اجوما میگه :
غذا آماده است بیایید
من رفتم پایین و....
ادامه دارد.....
پارت ۱۲
آرنیکا : هه همه زورت همین بود جوجه
دان یو : ولم کن
آرنیکا : نه خیر
دان یو : اشغال کثافت حرومزاده هرزه عوضی
آرنیکا عصبانی میشود و خونسردی اش را حفظ میکند و دان یو را ول میکند دان یو بلند میشود و به طرف دوستانش میرود و آرنیکا بر میگردند به سمت یخچال و وسایل لازم را برمیدارد و روی کابینت میگذارد ( دوستای دان یو رزا و یونا و موها بودند )
موها : چیشد ترسیدی
آرنیکا :.......
رزا : آخی کوچولو برگرد نمیخوریمت
دان یو که انکار دوباره جرئت پیدا کرده بود دست به سینه با دوستانش میرود جلو
دان یو : کوچولو نترس ( خنده )
دان یو و دوستانش خندیدند و آرنیکا بازم هیچی نمیگفت و دستانش را روی کابینت گذاشته بود دان یو بیشتر حرصی شد و دستش را روی شونه آرنیکا گذاشت
دان یو : کوچولو یه لحظه نگاه کن
آرنیکا : ......
دان یو : نگاه کن دیگه کاریت نداریم
آرنیکا :......
دان یو حرصی شد و دستش را بالا آرود و خواست به آرنیکا سیلی بزند که آرنیکا برگشت و دست دان یو را گرفت و هلش داد و گفت :
برگردید سر کارتان
دان یو : چشم هر چی شما بگی
آرنیکا : در افتادن با من کار خوبی نیست ها
دان یو : نکشیمون جومونگ ( خنده )
دان یو آمد جلو و میخواست به آرنیکا سیلی بزند که آرنیکا دست دان یو را گرفت و یه سیلی بسیار محکم به دان یو زد که دان یو پرت شد اون طرف
رزا : هیییی به سمت آرنیکا اومد که آرنیکا با پا به لگد به رزا زد
موها و یونا با هم حمله کردند که آرنیکا دست جفتشان رو گرفت و آنها را کنار هم گذاشت و سرشان را محکم به هم کوبید همه پخش زمین شده اند آرنیکا دوباره برگشت سمت کابینت که دان یو بلند شد و میخواست به لگد به پای آرنیکا بزنه که آرنیکا سر دان یو را محکم گرفت و کوبید روی میز
دان یو : اییییییییی
آرنیکا اجاق گاز را روشن کرد و سر دان یو را به اجاق گاز نزدیک کرد دان یو جیغ میزد ولی آرنیکا میخندید رزا و یونا و موها از ترس جلو نمی آمدند
دان یو : ولم کن
آرنیکا : نه نه نه بهت هشدار داده بودم
دان یو : التماست میکنم
آرنیکا : آدم خربزه میخورد پای لرزش هم میایستد
ارنیکا بیشتر سر دان یو را به اجاق نزدیک کرد و سر دان یو با اجاق فاصله زیادی نداشت و پوستش نمیسوخت ولی دان یو جیغ میزد که
جونگ کوک : اینجا چه خبره
همه به سمت جونگ کوک برگشتند آرنیکا هنوز سر دان یو را گرفته بود جونگ کوک نزدیک آمد
جونگ کوک : ولش کن
آرنیکا : .......
جونگ کوک : آرنیکا... ولش کن
آرنیکا دان یو را ول کرد که دان یو با گریه افتاد بغل جونگ کوک که جونگ کوک دان یو را انداخت روی زمین رزا و موها و یونا به سمت دان یو رفتند
دان یو :ارباب.....
جونگ کوک : ساکت بلند شید برید سر کارتان (داد بلند)
رزا و موها و یونا از ترس دان یو را بلند کردند به سمت کارشان رفتند جونگ کوک به آرنیکا نگاه کرد که خونسرد روی کابینت وایساده بود جونگ کوک دست آرنیکا رو گرفت و از آشپزخانه بیرون برد آرنیکا فکر میکرد جونگ کوک الان او را تنبیه میکند ولی جونگ کوک آرنیکا رو به طرف اتاقش برد و در اتاق را باز کرد داخل اتاق رفتند
جونگ کوک : من دیدمت وقتی با آنها دعوا میکردی راستش حقشون بود
آرنیکا : هان ؟
جونگ کوک : من از آنها خوشم نمی آید خیلی دختر هرزه ای هستند و به همه مردان داخل عمارت مخصوصا به ما نزدیک شدند و وقتی تو رو با آنها دیدم وقتی میخواستی دان یو را بسوزونی خوشم آمد دختر جدی و نترسی هستی با هیچکس شوخی نداری
آرنیکا : ( ارنیکا تو شوک بود و بعد از چند ثانیه به خودش برگشت ).....بعد از این مدت منو نشناختی هنوز
جونگ کوک : فکر میکردم بعد از مدتی که اینجا هستی از ما میترسی ولی نه تو نترس از این حرف ها هستی آفرین
آرنیکا : ....(بنده خدا آنقدری تو شوک بود هیچی نمیگفت )
جونگ کوک : خیلی خوب حالا من رفتم بیرون
آرنیکا : با.باشه
جونگ کوک از اتاق رفته بود بیرون شوکه شده بودم فکر میکردم الان قرار است منو بزنه ولی نه تازه طرف من را گرفته بود خیلی برام عجیب بود بیخیال شدم روی تخت نشستم و به در و دیوار نگاه میکردم ولی خدا حوصله پوکید ای کاش وسایلم کنارم بود همینجوری با خودم حرف میزدم و اصلا متوجه زمان نشدم به خودم که آمدم به ساعت نگاه کردم من ۳۰ دقیقه فکر میکردم بلند شدم از اتاق رفتم بیرون که دیدم اجوما میگه :
غذا آماده است بیایید
من رفتم پایین و....
ادامه دارد.....
- ۹.۲k
- ۱۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط