روزی سگی داشت در چمن علف می خورد... سگ دیگری از کنار چمن

روزی سگی داشت در چمن علف می خورد... سگ دیگری از کنار چمن گذشت... چون این منظره را دید تعجب کرد و ایستاد... آخر هرگز ندیده بود که سگ علف بخورد! ... ایستاد و با تعجب گفت: اوی ! تو کی هستی؟ چرا علف می خوری؟!... سگی که علف می خورد نگاهش کرد و باد در گلو انداخت و گفت: من؟ من سگ قاسم خان هستم!... سگ رهگذر پوزخندی زد و گفت: سگ حسابی! تو که علف می خوری؛ دیگه چرا سگ قاسم خان؟ اگر لااقل پاره استخوانی جلوت انداخته بود باز یک چیزی؛ حالا که علف می خوری دیگه چرا سگ قاسم خان؟ سگ خودت باش!...
دیدگاه ها (۱)

گدایی سالها کنار جاده ای نشسته بود ... روزی غریبه ای از کنار...

gholam in golden beach

لئو کینگ پنجمین کفش طلای خود را بدست اورد و رکورد دار شد... ...

مورینیو از منچستر اخراج شد...

سگِ جیسو و گربه‌ی رزی، صلحِ جهانی!یک روز رزی با یه گربه‌ی کر...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁸⁷..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨نسیم ملایمی بینشان می‌وزید؛ ...

TOW BROKEN THINGS

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط