عشق جاودان
عشق جاودان
پارت ۳۷
آیومی اومد و نشست کنارم
چویا: خب ما بهم اعتراف کردیم و فهمیدم که این یک عشق دو طرفه هست
آیومی: خوبه
چویا: اوهوم، تو بیکاری؟
آیومی: آره برای چی ؟
چویا: امم اگه دوست داری ، میشه برای پختن شام کمکم کنی ؟
آیومی: باشه
باهم شروع کردیم به درست کردن غذا آیومی توی آشپزی خوب نبود و حواسم باید هی بهش میبود و کمکش میکردم ولی خب زود یاد میگرفت و سعی میکرد بهتر غذا رو درست کنه. بلاخره کارمون تموم شد و فقط مونده بود که غذا کامل آماده بشه
چویا: امیدوارم غذا خوب بشه
آیومی: ببخشید ، کلا دردسر درست کردم
چویا: اشکالی نداره ، منم اون موقع ها که آشپزی بلد نبودم خیلی غذا سوزوندم.
آیومی: کسی نبود کمکت کنه؟
چویا: نه
آیومی: پس دازای چی؟
چویا: من چند سال پیش خانوادم رو از دست دادم ، تا همین چند ماه پیش هم تنها زندگی میکردم تا اینکه دازای حضانت من رو به عهده گرفت
آیومی: آها ، میتونم یک چیز بپرسم؟
چویا: بپرس
آیومی: خانوادت رو چطوری از دست دادی؟
سکوت کردم نمیخواستم چیزی در این مورد بدونه . حتی به دازای هم نگفتم . نگفتم که خانوادم به قتل رسیدن ، اونم به دست... با صدای آیومی به خودم اومدم
آیومی: ببخشید نباید میپرسیدم
چویا: نه اشکال نداره فقط نمیخوام دوباره به یادش بیفتم . خب به نظر میاد غذا آماده شده من میرم دازای رو بیدار کنم
آیومی: باشه منم میرم به بقیه خبر بدم
بلند شدم و رفتم سمت چادر
پارت ۳۷
آیومی اومد و نشست کنارم
چویا: خب ما بهم اعتراف کردیم و فهمیدم که این یک عشق دو طرفه هست
آیومی: خوبه
چویا: اوهوم، تو بیکاری؟
آیومی: آره برای چی ؟
چویا: امم اگه دوست داری ، میشه برای پختن شام کمکم کنی ؟
آیومی: باشه
باهم شروع کردیم به درست کردن غذا آیومی توی آشپزی خوب نبود و حواسم باید هی بهش میبود و کمکش میکردم ولی خب زود یاد میگرفت و سعی میکرد بهتر غذا رو درست کنه. بلاخره کارمون تموم شد و فقط مونده بود که غذا کامل آماده بشه
چویا: امیدوارم غذا خوب بشه
آیومی: ببخشید ، کلا دردسر درست کردم
چویا: اشکالی نداره ، منم اون موقع ها که آشپزی بلد نبودم خیلی غذا سوزوندم.
آیومی: کسی نبود کمکت کنه؟
چویا: نه
آیومی: پس دازای چی؟
چویا: من چند سال پیش خانوادم رو از دست دادم ، تا همین چند ماه پیش هم تنها زندگی میکردم تا اینکه دازای حضانت من رو به عهده گرفت
آیومی: آها ، میتونم یک چیز بپرسم؟
چویا: بپرس
آیومی: خانوادت رو چطوری از دست دادی؟
سکوت کردم نمیخواستم چیزی در این مورد بدونه . حتی به دازای هم نگفتم . نگفتم که خانوادم به قتل رسیدن ، اونم به دست... با صدای آیومی به خودم اومدم
آیومی: ببخشید نباید میپرسیدم
چویا: نه اشکال نداره فقط نمیخوام دوباره به یادش بیفتم . خب به نظر میاد غذا آماده شده من میرم دازای رو بیدار کنم
آیومی: باشه منم میرم به بقیه خبر بدم
بلند شدم و رفتم سمت چادر
- ۲.۴k
- ۱۶ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط