پارت³⁶
پارت³⁶
(جیمین)
دو روزی میگذشت که به سئول برگشته بودم وضعیت به شدت خراب بود چندنفر از زیر دستامو از دست داده بودم همشون بخاطر اون جئون عوضیه باید تا قبل بدتر شدنش این وضعیت رو درست میکردم جون خودم و تهیونگ هم توی خطر بود پس باید زودتر دست به کار میشدم و کلکشو میکنیدم به تهیونگ هم چند ساعتی میشد که رسیده بود به سئول لونا هم همراهش بود
لونا:سلام جیمین
جیمین:سلام خوبی
بدون حرفی بلا فاصله لونا رفت توی اتاق تهیونگ نفس کلافه ای کشید و دستاشو روی میز نهار خوری بزرگی که اونجا بود گذاشت
جیمین:چیشده؟
ته:چیز مهمی نیست تو فقط محافظا رو بیشتر کن کسی حق نداره بدون اجازه ی من کاری کنه توهم باید اینجا بمونی برای امنیت خودت فهمیدی؟
جیمین:نگران هیچی نباش هیونگ خیالت راحت
دستی به شونم کشید و بهسمت اتاق کارش رفت منم مشغول کارایی که تهیونگ گفته بود شدم
(ا/ت)
بعد اینهمه مدت دوباره به سئول برگشته بودم ولی برای اینجا تنگ شده بود توی خونه کوک بودیم و امشب یه کاری بود که باید انجام میشد و من براش بشدت استرس داشتم واسه ی اولین بار با اینکارو
کوک:امیدوارم گند نزنی ا/ت
ا/ت:چرا فکر میکنی گند میزنم؟
کوک:چون شاید نتونی جلوی دست راستش یا بهتره بگم اون حس کویت بهش خودتو کنترل کنی و خراب کنی
ا/ت:چند بار بگم هیچ چیزی بین منو اون نیست کوک ما الان فقط و فقط دوتا رقیبیم
ادامه نداد و منم حرفی نزدم نزدیکای شب بود باید آماده میشدم یه پیراهن آسین بلد سفید همراه شلوار بگ مشکی با یه کت کوتاه پوشیدم و همراه کوک از اونجا خارج شدیم...
(جیمین)
منو تهیونگ به هماه چند نفر از دار و دستاش دور هم نشسته بودیم و راجب یه سری مسائل حرف میزدیم که صدایی توجه هممون رو جلب کرد چند لحضه ای هممون توی سکوت بودیم که یکی از خدمتکارارو صدا زدم که یهو دیدم کوک درحالی که اسلحه روی سر اون خدمتکار گذاشته از آشپزخونه اومد بیرون با دیدنش هممون جز تهیونگ اسحله هامون رو به سمتش گرفتیم که اسلحه رو به سمتون نشونه گرفت و گفت:عا عا خطایی کنید میکشمش
تهیونگ درحالی که سرش توی چندتا برگه بود با پوزخندی گفت:چقدر احمقی کوک فکر میکردم باهوش تر باشی
کوک:اینجور فکر میکنی؟(خنده)
ببخشید که اینجور مزاحمتون شدم فکر کنم همتون بدونید قصدم چیه
ته:باید وقتی که فرصتشو داشتید خرابش نمیکردید الان هیچکاری نمیتونی بکنی جئون چیکار میخوای بکنی منو بکشی؟راحته؟
کوک:نه نه اصلا راحت نیست کشتنت میدونم اما فکر نکن میتونی جایگاه پدر منو واسه خودت داشته باشی
ته:همین الان میتونم خلاصت کنم پس اگر میبینی هنوزم زنده ای بدون بهت رحم کردم پس از حد خودت نگذر که دیگه رحمی بهت نکنم اگر میخوای جایگاه مال تو باشه باید بجنگی باهام عرضشو داری؟(خنده)
کوک:اوو نه نه تهیونگ من باهات نمیجنگم اونی که قراره باهات بجنگه اونه
از در رو به روی سالن وارد شدم اسلحه رو سمت تهیونگ نشونه گرفته بودم اما نگاهم همش روی جیمین بود که با تعجب بهم زل زده بود پوزخندی رو لبای تهیونگ شکل گرفته بود برگه هارو از دستش رها کرد و با خنده دست میزد
ته:برادر خواهری چه بازی راه انداختید(خنده)
حرفاش روی مخم بود میخواستم یه گلوله تو مخش خالی کنم اما نمیشد
ته:جیمین نظر تو چیه(خنده)
برعکس انتظارم خنده های جیمین توی سالن یچیده بود اسلحشو پایین آورد و سمتم قدم برداشت
جیمین:خب آقای جئون فکر میکنی کسی که قراره با ما بجنگه جروزشو داره؟
خودشو هعی نزدیک تر میکرد اسلحه ی تو دستم قشنگ روی سرش بود ادامه داد:فکر میکنی میتونه منو بکشه؟دلشو داره؟عشقی که داره میزاره؟
دستم از عصبی بودنم میلرزید با نفرت بهش زل زده بودم
ته:اووو چه فیلمی شد محشره عشق چیزی که داره بازی مسخره جدیدی که میخواستی درستش کنی رو خراب میکنه کوک
پشتش به کوک بود که لب زد:اما میدونی...تو این دنیا جای آدمایی مثل منو تو هست؟فکر نکنم باید یکی تموم شه
با این حرفش برگشت و اسلحشو سمت کوک گرفت و بهش شلیک کرد که یهو تیراندازی ها بیشتر شد و همه درگیر شدن باید از اونجا فرار میکردم پس سریع از عمارت زدم بیرون میخواستم سمت ماشینم برم که یکق دستمو کشید دم گوشم نفسشو حس میکردم
جیمین:کجا کجا؟هنوز کار من باهات تموم نشده
کپی ممنوع
(جیمین)
دو روزی میگذشت که به سئول برگشته بودم وضعیت به شدت خراب بود چندنفر از زیر دستامو از دست داده بودم همشون بخاطر اون جئون عوضیه باید تا قبل بدتر شدنش این وضعیت رو درست میکردم جون خودم و تهیونگ هم توی خطر بود پس باید زودتر دست به کار میشدم و کلکشو میکنیدم به تهیونگ هم چند ساعتی میشد که رسیده بود به سئول لونا هم همراهش بود
لونا:سلام جیمین
جیمین:سلام خوبی
بدون حرفی بلا فاصله لونا رفت توی اتاق تهیونگ نفس کلافه ای کشید و دستاشو روی میز نهار خوری بزرگی که اونجا بود گذاشت
جیمین:چیشده؟
ته:چیز مهمی نیست تو فقط محافظا رو بیشتر کن کسی حق نداره بدون اجازه ی من کاری کنه توهم باید اینجا بمونی برای امنیت خودت فهمیدی؟
جیمین:نگران هیچی نباش هیونگ خیالت راحت
دستی به شونم کشید و بهسمت اتاق کارش رفت منم مشغول کارایی که تهیونگ گفته بود شدم
(ا/ت)
بعد اینهمه مدت دوباره به سئول برگشته بودم ولی برای اینجا تنگ شده بود توی خونه کوک بودیم و امشب یه کاری بود که باید انجام میشد و من براش بشدت استرس داشتم واسه ی اولین بار با اینکارو
کوک:امیدوارم گند نزنی ا/ت
ا/ت:چرا فکر میکنی گند میزنم؟
کوک:چون شاید نتونی جلوی دست راستش یا بهتره بگم اون حس کویت بهش خودتو کنترل کنی و خراب کنی
ا/ت:چند بار بگم هیچ چیزی بین منو اون نیست کوک ما الان فقط و فقط دوتا رقیبیم
ادامه نداد و منم حرفی نزدم نزدیکای شب بود باید آماده میشدم یه پیراهن آسین بلد سفید همراه شلوار بگ مشکی با یه کت کوتاه پوشیدم و همراه کوک از اونجا خارج شدیم...
(جیمین)
منو تهیونگ به هماه چند نفر از دار و دستاش دور هم نشسته بودیم و راجب یه سری مسائل حرف میزدیم که صدایی توجه هممون رو جلب کرد چند لحضه ای هممون توی سکوت بودیم که یکی از خدمتکارارو صدا زدم که یهو دیدم کوک درحالی که اسلحه روی سر اون خدمتکار گذاشته از آشپزخونه اومد بیرون با دیدنش هممون جز تهیونگ اسحله هامون رو به سمتش گرفتیم که اسلحه رو به سمتون نشونه گرفت و گفت:عا عا خطایی کنید میکشمش
تهیونگ درحالی که سرش توی چندتا برگه بود با پوزخندی گفت:چقدر احمقی کوک فکر میکردم باهوش تر باشی
کوک:اینجور فکر میکنی؟(خنده)
ببخشید که اینجور مزاحمتون شدم فکر کنم همتون بدونید قصدم چیه
ته:باید وقتی که فرصتشو داشتید خرابش نمیکردید الان هیچکاری نمیتونی بکنی جئون چیکار میخوای بکنی منو بکشی؟راحته؟
کوک:نه نه اصلا راحت نیست کشتنت میدونم اما فکر نکن میتونی جایگاه پدر منو واسه خودت داشته باشی
ته:همین الان میتونم خلاصت کنم پس اگر میبینی هنوزم زنده ای بدون بهت رحم کردم پس از حد خودت نگذر که دیگه رحمی بهت نکنم اگر میخوای جایگاه مال تو باشه باید بجنگی باهام عرضشو داری؟(خنده)
کوک:اوو نه نه تهیونگ من باهات نمیجنگم اونی که قراره باهات بجنگه اونه
از در رو به روی سالن وارد شدم اسلحه رو سمت تهیونگ نشونه گرفته بودم اما نگاهم همش روی جیمین بود که با تعجب بهم زل زده بود پوزخندی رو لبای تهیونگ شکل گرفته بود برگه هارو از دستش رها کرد و با خنده دست میزد
ته:برادر خواهری چه بازی راه انداختید(خنده)
حرفاش روی مخم بود میخواستم یه گلوله تو مخش خالی کنم اما نمیشد
ته:جیمین نظر تو چیه(خنده)
برعکس انتظارم خنده های جیمین توی سالن یچیده بود اسلحشو پایین آورد و سمتم قدم برداشت
جیمین:خب آقای جئون فکر میکنی کسی که قراره با ما بجنگه جروزشو داره؟
خودشو هعی نزدیک تر میکرد اسلحه ی تو دستم قشنگ روی سرش بود ادامه داد:فکر میکنی میتونه منو بکشه؟دلشو داره؟عشقی که داره میزاره؟
دستم از عصبی بودنم میلرزید با نفرت بهش زل زده بودم
ته:اووو چه فیلمی شد محشره عشق چیزی که داره بازی مسخره جدیدی که میخواستی درستش کنی رو خراب میکنه کوک
پشتش به کوک بود که لب زد:اما میدونی...تو این دنیا جای آدمایی مثل منو تو هست؟فکر نکنم باید یکی تموم شه
با این حرفش برگشت و اسلحشو سمت کوک گرفت و بهش شلیک کرد که یهو تیراندازی ها بیشتر شد و همه درگیر شدن باید از اونجا فرار میکردم پس سریع از عمارت زدم بیرون میخواستم سمت ماشینم برم که یکق دستمو کشید دم گوشم نفسشو حس میکردم
جیمین:کجا کجا؟هنوز کار من باهات تموم نشده
کپی ممنوع
- ۱.۵k
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط