پارت15 وقتی(میدزدتت و...)
پارت15 وقتی(میدزدتت و...)
#هیونجین
نیمخندهی کجت که میاد، سرتو یه کم کج میکنی. گردنت عمداً نزدیکتر میشه بهش. فاصله عملاً صفر.
میگی:
«نباید به هر قانونی احترام بذاری… رئیس ترسناک… من گفتم تو چرا قبول کردی؟ احترام نذار به قانونت.»
چند ثانیه هیچ صدایی نیست.
پشت در یکی آهسته: «اون داره تحریکش میکنه…»
اون یکی: «ارباب دیگه صبر نداره…»
یه نفس عمیق میکشه. آروم. طولانی.
بعد دستاش که تا الان بالا و دور ازت بود، آهسته میاد پایین.
یکیش میاد کنار کمرت. هنوز لمس نمیکنه. فقط معلق.
_
«میگی احترام نذارم؟»
صداش دیگه اون آرومِ کنترلشده نیست. یه خشدار گرم توشه.
یه لحظه مکث.
بعد دستش کامل میشینه روی کمرت. محکم. تصمیمگرفته.
بدنتو آروم میکشه عقب، میچرخونت سمت خودش. حالا روبهروشی.
چشماش مستقیم تو چشمات.
«تو خودت گفتی نه.»
تو: من گفتم نه.. چون میخام مَحَکت بزنم مستر.... ببینم تا کجا قانع میشی..قانونتو بشکن
انگشتاش سفتتر میشه دور کمرت.
«حالا خودت میگی قانونمو بشکنم.»
پشت در صدای نفسهای بریده میاد.
هیونجین خم میشه نزدیکتر، پیشونیش نزدیک پیشونیت.
«با من بازی نکن اگه نمیدونی آخرش چی میشه.»
تو:... تو مگه میدونی آخرش چی میشه....
هیونجین: اما این بار لحنش تهدید خالی نیست. یه جور اشتیاق خاموش زیرش میجوشه.
دست دومش میاد بالا، آروم میگیره زیر چونت.
«میخوای احترام نذارم؟»(جواب سوال قبلتو نمیده و حرفپ عوض میکنه)
مکث.
نگاهش میره روی لبات. یه ثانیه. دو ثانیه.
بعد خیلی آهسته، با صدای بم و جدی:
«پس دیگه نگو دست نزن.»
و فاصله بین لباتون… فقط یه نفس باقی میمونه.
#هیونجین
نیمخندهی کجت که میاد، سرتو یه کم کج میکنی. گردنت عمداً نزدیکتر میشه بهش. فاصله عملاً صفر.
میگی:
«نباید به هر قانونی احترام بذاری… رئیس ترسناک… من گفتم تو چرا قبول کردی؟ احترام نذار به قانونت.»
چند ثانیه هیچ صدایی نیست.
پشت در یکی آهسته: «اون داره تحریکش میکنه…»
اون یکی: «ارباب دیگه صبر نداره…»
یه نفس عمیق میکشه. آروم. طولانی.
بعد دستاش که تا الان بالا و دور ازت بود، آهسته میاد پایین.
یکیش میاد کنار کمرت. هنوز لمس نمیکنه. فقط معلق.
_
«میگی احترام نذارم؟»
صداش دیگه اون آرومِ کنترلشده نیست. یه خشدار گرم توشه.
یه لحظه مکث.
بعد دستش کامل میشینه روی کمرت. محکم. تصمیمگرفته.
بدنتو آروم میکشه عقب، میچرخونت سمت خودش. حالا روبهروشی.
چشماش مستقیم تو چشمات.
«تو خودت گفتی نه.»
تو: من گفتم نه.. چون میخام مَحَکت بزنم مستر.... ببینم تا کجا قانع میشی..قانونتو بشکن
انگشتاش سفتتر میشه دور کمرت.
«حالا خودت میگی قانونمو بشکنم.»
پشت در صدای نفسهای بریده میاد.
هیونجین خم میشه نزدیکتر، پیشونیش نزدیک پیشونیت.
«با من بازی نکن اگه نمیدونی آخرش چی میشه.»
تو:... تو مگه میدونی آخرش چی میشه....
هیونجین: اما این بار لحنش تهدید خالی نیست. یه جور اشتیاق خاموش زیرش میجوشه.
دست دومش میاد بالا، آروم میگیره زیر چونت.
«میخوای احترام نذارم؟»(جواب سوال قبلتو نمیده و حرفپ عوض میکنه)
مکث.
نگاهش میره روی لبات. یه ثانیه. دو ثانیه.
بعد خیلی آهسته، با صدای بم و جدی:
«پس دیگه نگو دست نزن.»
و فاصله بین لباتون… فقط یه نفس باقی میمونه.
- ۷۳۷
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط