از هیاهوی صداها،
از هیاهوی صداها،
واژه ها،
روزها،
گام ها
و تکرارِ این من بودن ها، خسته ام!
گویا امید را در نگاه نمناکم،
به قتل رسانده اند!..
و چنان از وجوده خویش شرمسارم،
که روح با تخسی،جسمم را پس میزند...
دگر آبشار چشمانم
سرازیر نخواهد شد،
چرا که من سالهاست
قلبم را
در حصار دردها،
به سنگی سخت تبدیل نموده ام...
...
دگر نمیگویم:دوستت دارم..
دگر نمیگویم:خسته ام..
دگر آه نمیکشم..
فقط
ادامه میدهم..
تا انجا که روحم
در افق های دور،
محو وُ ناپیدا شود.....
واژه ها،
روزها،
گام ها
و تکرارِ این من بودن ها، خسته ام!
گویا امید را در نگاه نمناکم،
به قتل رسانده اند!..
و چنان از وجوده خویش شرمسارم،
که روح با تخسی،جسمم را پس میزند...
دگر آبشار چشمانم
سرازیر نخواهد شد،
چرا که من سالهاست
قلبم را
در حصار دردها،
به سنگی سخت تبدیل نموده ام...
...
دگر نمیگویم:دوستت دارم..
دگر نمیگویم:خسته ام..
دگر آه نمیکشم..
فقط
ادامه میدهم..
تا انجا که روحم
در افق های دور،
محو وُ ناپیدا شود.....
- ۲.۷k
- ۲۲ فروردین ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط