ای دل! چه نشستی،که همه عمر بسر رفت
ای دل! چه نشستی،که همه عمر بسر رفت
عمری که در آن "او" نَبُود،گو به هَدَر رفت
با دیدن روی چو مَه و لذت وصلش
دوری،شده حسرت،که زِ پا تا خودِ سر رفت
یارب! چه بُوَد، عاقبتِ عشق به حرمان
وقتیکه زِ بستان من ،آن گل،به سفر رفت
"حافظ" به شهادت طلبیدم ، که بفرمود;
(اوقات خوش آن بود،که با دوست بسر رفت)
یاران،چه کنم...!؟عاقبتم با رُخ مه روی
چون نیک بدانم،که چو آید،غم ز بر رفت!
"در حسرت دیدار رخت ، خسته ترینم"
"سلطان"...!چه کنم!؟...عمر به اما و اگر رفت...
عمری که در آن "او" نَبُود،گو به هَدَر رفت
با دیدن روی چو مَه و لذت وصلش
دوری،شده حسرت،که زِ پا تا خودِ سر رفت
یارب! چه بُوَد، عاقبتِ عشق به حرمان
وقتیکه زِ بستان من ،آن گل،به سفر رفت
"حافظ" به شهادت طلبیدم ، که بفرمود;
(اوقات خوش آن بود،که با دوست بسر رفت)
یاران،چه کنم...!؟عاقبتم با رُخ مه روی
چون نیک بدانم،که چو آید،غم ز بر رفت!
"در حسرت دیدار رخت ، خسته ترینم"
"سلطان"...!چه کنم!؟...عمر به اما و اگر رفت...
- ۵۸۰
- ۲۳ بهمن ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط