عشق مثلثی قسمت دوم
عشق مثلثی: قسمت دوم
رفتم خونه
مادرم:امدی دخترم
من: بله مامان ببخشید دیر شد
مادر:عیب نداره بیا بشین غذا بخور راستی فکر کردی میخوای بری چه مدرسه ایی اینجا
من:اره
گذزمان :رفتیم ثبت نام کردیم مدرسه جدید
(بچه هاهنوز ۸ سالمونه ها یعنی میشه کلاس دوم)
معلم:بچه ها امروز یه دانش آموز جدید به ما اضافه میشه اسمشم هست ایومی بیا تو
من:امم سلام از دیدنتون خوش بختم
معلم:کوست چیه؟
من:کنترل کن اعناصروکل صدا ها یعنی میتونم صدایی تولید کنم که گوش بقیه رو پاره کنه وخون ازش سرازیر شه
معلم:عجب کوسه باحالی
من:ببخشید من از تعریف خوشم نمیاد میگم جای من کجاست؟
معلم:اممم کنار میدوریا
من:اها مرسیی
معلم شروع به درس دادن کرد
من اروم :میدوریا میبینی چقدر شانس داری نکنه کوست شانسه به هرحالخیلی خفنی
میدوریا :خندید آروم بعد گفت خیلی ممنونم
باکوگو از پشت داشت با نگاهش سوراخم
میکرد انگار که میگفت:بزار زنگ تفریح شه میزنمت صدا بز بدی
ولی من بی اهمیت بودم
من:فقط مهو میدوریا بودم انگار جادو شدم ولی سریع حواسمو دادم به درس میدوریا یه نگاه زیر چشمی کرد وخنده ملایمی کرد
زنگ خورد:
من :میدوریا بیا بریم یه جایی یه جای خواست پیدا کردم میتونه مخفی گاهمونباشه
میدوریا:پس بریم
سریع دویدیم دیدم باکوگو ودوستاش دارن تعقیبممون
میکنن میدوریارو کشوندم تو یه کلاس که توش یه بطری آب بود ابو این ملافه کردم به میدوریا گفتم بیا نزدیک تر نا مرعی شدیم واونا گممون کردن
میدوریا:کوست خیلی خفنهقابلیتهای باحالی داره
من:مرسی ولی بنظر خودم بدردنخوره
خوب ولش بلخره رسیدیم
یدونه لوله تو خالی بود که هیچ کس نمیدونست وجود داره
میدوریا:اینجا واقعا جای خوبیه چرا تا الان نفهمیدم اینجا وجود داره
من:میدوریا
میدوریا:بله
من:اون پسر موسیخ سیخیه
میدوریا:موسیخ سیخی اها منظورت کاچانه
من:اره میگم همون کاچان چرا انقدر باهات بده
میدوریا:نمیدونم چون شاید کوسه ندارم
من: گریم گرفت ولی این نشد دلیل که چه ربطی داره به کوسه یعنی آنقدر ملاک ارزش تو این کشوره
ایومی لبشون از عصبانیت گاز گرفت وگاز گرفت تاخون آمد
میدوریا:گریه نکن عیبی نداره من دیگه عادت کردم
بعد چشمش به خون میوفته بغلم میکنه میدوریا هی
ایومی
من:هق بله
میدوریا:بیا یه قولی بهم بدیم حتا اگه از هم جدا شدیم
من:چه قولی؟
میدوریا: قول بدیم تا ابد باهم دوست بمونیم و هیچ وقت همو فراموش نکنیم
من:باشه قول میدم
وبهم قول دادیم
گذرزمان :
سازنده:بچه ها من حوصله ندارم پس میریم ۴ سال بعد
یعنی ۱۳ سالگی شون
............>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>
از زبان ایومی:
امروز آخرین روز مدرسه هست من بخاطر شوغل مادرم باید بریم با اینکه من دوست دارم ولی بازم باید بریم
میدوریا هم خبر داره پس امروز باهم میریم مدرسه و..... ادامه قسمت بعدی
بد شده نه
رفتم خونه
مادرم:امدی دخترم
من: بله مامان ببخشید دیر شد
مادر:عیب نداره بیا بشین غذا بخور راستی فکر کردی میخوای بری چه مدرسه ایی اینجا
من:اره
گذزمان :رفتیم ثبت نام کردیم مدرسه جدید
(بچه هاهنوز ۸ سالمونه ها یعنی میشه کلاس دوم)
معلم:بچه ها امروز یه دانش آموز جدید به ما اضافه میشه اسمشم هست ایومی بیا تو
من:امم سلام از دیدنتون خوش بختم
معلم:کوست چیه؟
من:کنترل کن اعناصروکل صدا ها یعنی میتونم صدایی تولید کنم که گوش بقیه رو پاره کنه وخون ازش سرازیر شه
معلم:عجب کوسه باحالی
من:ببخشید من از تعریف خوشم نمیاد میگم جای من کجاست؟
معلم:اممم کنار میدوریا
من:اها مرسیی
معلم شروع به درس دادن کرد
من اروم :میدوریا میبینی چقدر شانس داری نکنه کوست شانسه به هرحالخیلی خفنی
میدوریا :خندید آروم بعد گفت خیلی ممنونم
باکوگو از پشت داشت با نگاهش سوراخم
میکرد انگار که میگفت:بزار زنگ تفریح شه میزنمت صدا بز بدی
ولی من بی اهمیت بودم
من:فقط مهو میدوریا بودم انگار جادو شدم ولی سریع حواسمو دادم به درس میدوریا یه نگاه زیر چشمی کرد وخنده ملایمی کرد
زنگ خورد:
من :میدوریا بیا بریم یه جایی یه جای خواست پیدا کردم میتونه مخفی گاهمونباشه
میدوریا:پس بریم
سریع دویدیم دیدم باکوگو ودوستاش دارن تعقیبممون
میکنن میدوریارو کشوندم تو یه کلاس که توش یه بطری آب بود ابو این ملافه کردم به میدوریا گفتم بیا نزدیک تر نا مرعی شدیم واونا گممون کردن
میدوریا:کوست خیلی خفنهقابلیتهای باحالی داره
من:مرسی ولی بنظر خودم بدردنخوره
خوب ولش بلخره رسیدیم
یدونه لوله تو خالی بود که هیچ کس نمیدونست وجود داره
میدوریا:اینجا واقعا جای خوبیه چرا تا الان نفهمیدم اینجا وجود داره
من:میدوریا
میدوریا:بله
من:اون پسر موسیخ سیخیه
میدوریا:موسیخ سیخی اها منظورت کاچانه
من:اره میگم همون کاچان چرا انقدر باهات بده
میدوریا:نمیدونم چون شاید کوسه ندارم
من: گریم گرفت ولی این نشد دلیل که چه ربطی داره به کوسه یعنی آنقدر ملاک ارزش تو این کشوره
ایومی لبشون از عصبانیت گاز گرفت وگاز گرفت تاخون آمد
میدوریا:گریه نکن عیبی نداره من دیگه عادت کردم
بعد چشمش به خون میوفته بغلم میکنه میدوریا هی
ایومی
من:هق بله
میدوریا:بیا یه قولی بهم بدیم حتا اگه از هم جدا شدیم
من:چه قولی؟
میدوریا: قول بدیم تا ابد باهم دوست بمونیم و هیچ وقت همو فراموش نکنیم
من:باشه قول میدم
وبهم قول دادیم
گذرزمان :
سازنده:بچه ها من حوصله ندارم پس میریم ۴ سال بعد
یعنی ۱۳ سالگی شون
............>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>
از زبان ایومی:
امروز آخرین روز مدرسه هست من بخاطر شوغل مادرم باید بریم با اینکه من دوست دارم ولی بازم باید بریم
میدوریا هم خبر داره پس امروز باهم میریم مدرسه و..... ادامه قسمت بعدی
بد شده نه
- ۳.۳k
- ۱۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط