استاد از ماشین پیاده شد و درب خانه ای را زد

استاد از ماشین پیاده شد و درب خانه ای را زد
مردی با هیکل درشت و سبیل کلفت آمد چند جمله ای صحبت و بعد انچنان بر صورت استاد زد که استاد بر روی زمین ولو شد
استاد پای مرد را بوسید و او لگد زد تا دوبار، استاد روی زمین بود و مرد داخل خانه شد و درب را بست و رفت یادم رفت بگویم ان خانوم هم وارد خانه شد
استاد روی زمین ولو بود معلوم براستی کتک خورده
نمیتوانستیم موضوع را حدس بزنیم
با استاد تماس گرفتم و پرسیدم استاد کجا رفتید و مارا تنها گذاشتید ؟ گفت الان می آیم و تعریف میکنم
سریع برگشتیم تا استاد متوجه تعقیب ما نشود
زودتر رسیدیم
وقتی استاد با صورت خونی و لباس خاکی وارد شد ولم سوخت و ان همه نفرت به ترحم تبدیل شد دوستم هم ساکت فقط سیگار میکشید نمیتوانستیم علت را حدس بزنم هر چه با رفیقم اصرار کردیم
خندید وگفت ان خانوم به دلم نشست و میخواهم به خاستگاری بروم
شما هم همراهی کنید و اگر پیرمردی هم در میان اشنایان می شناسی
همراه خودت بیاور
از تعجب مانده بودم چه بگویم از استادچند بار پرسیدم گفتم واقعا میخواهی خواستگاری کنی گفت بله
خان عمویی دارم بسیار اهل دل و خوش مشرب
صحبت کردم قبول کرد،خندید و گفت چه جالب برای هر امر خیری حاضرم
فردا رفتیم
خانه پر از جمعیت بود
از در که وارد شدیم
استاد دوباره سیلی محکمی خورد، با ان قد کوتاه ووزن سبک چنان به گوشه اتاق پرتاب شد که دلم آتش گرفت پدر دختر خانوم گفت
دخترم فرارنکرده بود اگر فرار کرده بود قسم خورده بودم سرش را جدا کنم
این اقا عاشقش شده و او را دزدیده بود و دست نخورده او را آورده و میخواهد او را عقد کند . شانس آورده که من اهل پلیس و کلانتری نیستم
به پوریای ولی به پنجره فولاد امام غریب به چنین حیوانی دختر نمیدهم
فکرکنم نیازی به ادامه داستان نیست ان روز خودم و خان عمو از آن خانه با شرمندگی رفتیم ولی چند ماه بعد پدر و برادر دختر همه به رفاقت با استاد به خود افتخار میکردیم

دختر بخاطر مخالفت پدرش با ازدواجش از خانه فرار کرده بود
استاد بعد از آن شب چند جلسه با پدر دختر صحبت کرد و فهمید علت اصلی مخالفت پدر مشکل اقتصادی است و قدرت تهیه جهیزیه را نداشته بخاطر همین با ازدواج دختر مخالفت میکرده
دلار ها از رفیقم گرفتم و برای تهیه جهاز به پدر دختر دادیم
(خیلی خلاصه نوشتم وارد یکسری جزئیات نشدم تا وقتتان را نگیرم)
درین خاک
درین خاک
درین مزرعه پاک
به جز مهر
به جز عشق
دگر بزم
نکاریم....
(پایان )
دیدگاه ها (۰)

سوال سختی بود . مگر می توانستم حقیقت را به مادمازل اروریان ب...

خان‌وم اروریانگاهی جملات را با صدای بلند می خواند و در ان حا...

استاد داشتیم . بسیار خوش مشرب و اهل معرفت و مرام . اناکه می ...

خودش نپذیرفت . شیشه های جلوی در و درب شکسته میدانی برای چیست...

P²سه دختر هنوز جلوی خانه‌ی چه‌یون ایستاده بودند.یورا با ترس ...

سه پارتی✨رقیب کوچولوی جیمین... عصر بود.جیمین تازه از سر کار ...

رقیب کوچولوی جیمین... صبح روز بعد...جیمین روی مبل نشسته بود ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط