چیزی برای باختن ندارم.

چیزی برای باختن ندارم.
به یاد دارم آخرین چیزی که باختم دختری بود که صورت زیبایی داشت، اما عروسک نبود.
میخواستمش، اما خریدنی نبود.
موهای بلند و روشنی داشت که باد را هم در خود گمراه میکرد.
چشم هایش رنگی نبود، اما نگاه زیبا و گیرایی داشت.
کنارش که قدم میزدم، شانه اش که به بازویم میخورد تنم که هیچ، قلبم هم میلرزید.
نگاهم که میکرد هُری دلم میریخت، قلبم تند تند میزد، حتی تندتر از این زمان لعنتی که همیشه این دقیقه ها را لحظه می انداخت، حس عجیبی بود، هم دوست داشتم تا بی نهایت نگاهش کنم، هم حس میکردم باید از زیر این نگاه سنگین فرار کنم تا بند را آب ندادم.
هر چه زمان گذشت نگاه هایمان عاشقانه تر شد، صحبت هایمان هم پر بود از معما.
نمیدانم چرا حتی یکی از آن همه دوستت دارم های یواشکی رو در رویش در زبانم نچرخید.
نچرخید و نچرخید و نچرخید
اما عقربه های ساعت اتاقم، ساعت مچی ام، و تمام عقربه های دنیا، آنقدر چرخیدند و چرخیدند و چرخیدند که دیگر دیر شد و رفت.
بله، به همین راحتی "رفت" آن هم برای همیشه.
رفت و هیچ وقت نفهمیدم او هم به اندازه ی من عاشق بود یا نه.
دوستت دارم های او هم در دلش موج میزد و زبانش یاری نکرد یا نه.
و من ماندم و تمام معماهای بی جواب، تمام دوستت دارم های نگفته.
من ماندم و تکه های قلب شکسته ام.
مانده بودم چه باید کنم با دنیای تمام شده ام، با فردا های خراب شده ام.
پاکت سیگار را برداشتم و بیرون زدم،
منه همیشه آرام را باید میدید، کافی بود تنه ام به تنه ی کسی گیر میکرد، فکر کنم همه حالم را فهمیده بودند، شده بودم شبیه ماشین آتش نشانی با آژیر روشن که همه راهم را باز میکردند، رسیدم به کوچه ای باریک و خلوت، سیگاری در آوردم و خواستم روشن کنم که دیدم نه فندکی همراه دارم نه کبریتی، کلافه از همه چیز، خواستم به زمین و زمان بد و بیراه بگویم، روی دیوار آجری با همان سیگار نوشتم "شا" که سیگارم شکست و ریخت، یک نخ دیگر در آوردم و در همین فاصله کمی آرامتر شده بودم، به سیگار دستم نگاه کردم دیدم چقدر این باریکه شلوار نارنجی شبیه قلم است، و به آرامی در دست گرفتم و جمله را اینطور کامل کردم
"شاعر میشوم"
دیدگاه ها (۱)

http://dl.pop-music.ir/music/1394/Ordibehesht/Behrad%20Shahr...

و تو، صداقت!!! چه کرده ای با مردمهر بار که با تو به جمع شان ...

از دست گریه های خودم خسته میشوماز دست تو که با نَوَسانم نساخ...

.... می ترسمروزگار چنان کرده که از هر چیزی بترسمروحی که زخمش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط