پارت یک

پارت یک
اسم مامان یوری لیا
لیا: بچه ها بیاین غذا بخورین
یه نکته یوری هجده سالش هست مون شش سالش هست کوک به یوری اجازه نمی داد بره دانشگاه خوب و یوری رو میزنه
کوک: مون بابا بیا غذا بخوریم
لیا: یوری دخترم تو هم بیا
کوک: من گشنم نیست
لیا: کوک بس کن
کوک: آخه نمی خوام با ما غذا بخوره مگه زوره ها
یوری: مامانی من گشنم نیست یه چیزی خوردم ( دروغ میگه)
کوک: پس برو
لیا: یه روز میشه از این کارت پشیمون میشی و اون موقع هیچ فایده ای نداره
کوک: نمیشم
ویو یوری
هه نمی دونه که من قرار برم پیش خالم بمونم
دو روز بعد
یوری: داداشی میشه منم با گوشیت یه فیلم ببینم
مون: اجی من می‌خوام این فیلمو ببینم
یوری: نه من اونو می خوام داداشی لطفاً بابا نمیزاره من با تلویزیون فیلم ببینم
مون داد میزنه که کوک میاد
کوک: یوری داری چه غلطی می‌کنی
مون: بابا لطفاً ولش کن
کوک یوری رو میزنه
یوری هم با گریه میره توی اتاقش
لیا: کوک چیکار کردی
یوری لباساش رو جمع میکنه
یوری: مامان من امادم
کوک الان خونه نیست از خونه رفت بیرون
لیا: بیا عزیزم
یوری می خواست با پسر خالش ازدواج کنه که از دست پدرش خلاص شه و یوری و پسر خالش همو دوست دارن
دیدگاه ها (۴)

پارت دو یوری: مامان دلم برات تنگ میشه خداحافظ لیا: خداحافظ م...

بچه ها تصمیم گرفتم درخواستی بنویسم این چند پارتی هم که می‌خو...

پارت هشتسوهو: چ...چیکوک:شو..شوخی کردم باباسوهو رفت کوک هم رف...

من برگشتممممممپارت یکیوری: کوک یه لحظه گوش بده به جای اینکه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط