یک روزی ...

یک روزی ...
به یک جایی از زندگی که رسیدی ...
میفهمی که
همیشه یک ذره حقیقت پشت هر”فقط یه شوخی بود” هست ...
یک کم کنجکاوی پشت “همین طوری پرسیدم” هست ...
قدری احساسات پشت “به من چه اصلا” هست ...
مقداری خرد پشت “چه میدونم” هست ...
و اندکی درد پشت “اشکالی نداره” هست ...
دیدگاه ها (۶۳)

گاهی فکر می‌کنم بعضی آدم‌ها بی‌خبر وارد زندگی آدم میشن و بعد...

فیک:زندگی برام معنایی نداشت تا وقتی که...پارت سوم(فردا صبح)و...

#رمان#تهیونگ#جادویی🖤 رمان: «گردنبند آرزوها»✨ یه خلاصه کوچولو...

part59. . اخر دفترچرو نگاه کرد، چند برگه کنده شده بود یعنی ...

part 7

سه روز از اون شب گذشته. سه روز که توی خونه مثل دو تا غریبه ز...

در جست و جوی خاطرات پارت۱۳

ᴘᴀʀᴛ ۲۹ | یه اتفاق کوچک، یه حس بزرگاز اون روز به بعد...آرا ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط