میخواهم در دنیای آرامش غیر درکی خودم غرق بشوم
میخواهم در دنیای آرامش غیر درکی خودم غرق بشوم ،
چشمانم را ببندم..
و به صدای ناله هایم گوش کنم
نفس کشیدن برایم در دنیای تاریک و زندانی بی روح سخت است..
می شنوی..
این صدای توست صدای دیروزت که هر چیز زندگی را به بچگی خودت میگرفتی..
میبینی..
حالا این تویی.
پس از مدت ها.
پس از سال ها....
... این خداحافظی... آخرین چهارشنبه ی کودکانه ی توست.
از فردا به بعد زندگی خود را کنار میگذاری و برای خودت
دنیایی تازه و غیر قابل درک میسازی
این کودکانه نیست. انسان هایی کودکند که درک چیز های واقعی برایشان سخت و غیر ممکن است.
حال، تو داری با ضعف خداحافظی میکنی نه با معصومیت..
از فردا این زندگی تحت تاثیر چه کسی ست؟
آیا سرنوشت را خود گذشته رقم میزند؟
چگونه میتوان این ارامش را جایی غیر از گذشته یافت؟
گذشته ای که جز ترحم و سرزنش چیز دیگری نبوده و نوید بخش این گذشته ممکن است فقط تصورات پوچ تو باشد.
آیا ممکن است این گذشته را فراموش کنی و گذشته ای در غالب آینده و حال بسازی؟
این کودکی ای که از دستش مى دهی، بچگى ای که مانند وابستگى بود… من این کودکی را بزرگ نمی کنم..
این حقیقت است…
اما تو الان دارى تبدیل به کسى مىشوی که
· مىتواند تنها بایستد.
· مىتواند درد را تحمل کند
· مىتوان در سکوت قوى باشد
. مانند استادانش تنها قدم بزند و روحش خورد نشود..
و این "رشد" است، نه "از دست دادن".
فردا هنگام غروب، وقت خداحافظىست:
خداحافظ اى کودکی که نیاز به تایید دیگران داشت...
خداحافظ اى ذهنی که با یه حرف ساده بهم مىریخت...
خداحافظ اى بچهاى که تنها ماندن براش ترسناک بود...
و صبح روز بعد:
سلام به کسى که حالا مىداند کیست...
سلام به کسى که با تمام زخمهاش،هنوز ایستاده...
سلام به نسخهى قوىتر از خودت
صبر کن. این آشنایی ممکن است سخت باشد..
پس تورا به فکر نکردن به سختی هایت نصیحت میکنم..
بهت میگویم که چگونه در این مدت این سختی هارا رها کنی.
در این مسیر زندگیت ممکن است افرادی، چیز هایی، مشکلاتی،
مانعت شوند.
بعث شوند باز هم آن بچگی پر از نا امیدی خود را به یاد بیاوری.
و بخواهند اشک های تورا از چشمت جاری کنند.
اما تو اهمیت نده.
نگذار مانند آن دختر کوچک تورا نیز خورد کنند..
نو میتوانی با آشنایت زیبا تر قدم بزنی.
بدون آنکه بخواهی لیز بخوری.
یا با شک قدم بگذاری…
بعد از این سختی ها تو میشوی یک نسخه ی بهتر..
درست است که همان که میخواهی نمیشود..
اما در حدی این امیدت زیبا و قوی شده که نیاز به امیدواری دیگری ندارد.
میدانم که میفهمی برای این دنیا نیستی.
برای دنیای دیگری هستی که با آنکه در آن نبودی اما..مانند خانه خودت آن را میشناسی..
حال که میتوانی زندگی را بچشی میگویی:
بگذار من برم به خونه.
خونه ای که به آن تعلق دارم..
بگذرید به خانه بروم..
من داشتم زیر باران قدم میزدم.
من به اینجا تعلق ندارم..
دلم دوباره ان مکان دنج و صمیمی با اشنایم را میخواهد..
اما دیگر من به آشنایم پیوسته ام.
دیگر زندگی ندارم و میتوانم امید شخص دیگری باشم…
دختر کوچک درون قلبم از اینجا تورا رها میکنم حال باید خودت یاد بگیری چطور زندگی کنی…
تنها…
حالا نوبت توست. یاد بگیر چگونه آشنایت را پیدا کنی…
شاید بتوانی روزی به خانه برگردی..
به خانه ای که به آن تعلق داری…
برایت آرزوی موفقیت دارم و میدانم دقیقا چه اتفاقاتی چشم به راهت هستند..
اگر به آن آشنا ایمان داشته باشی.. شاید او وجود نداشته باشد ولی تو در مغزت از او امیدی ساخته ای..
اگر به او ایمان داشته باشی مطمئن باش که میتوانی…
یعنی میشود یک بار برای همیشه سرم را درون دستانم گذاشته با لبخندی بمیرم و به آن خانه وارد شوم؟
به تو حسودی ام میشود.. و قبطه میخورم. چون تو میتوانی بار دیگر تمام آن خاطرات حتی بدش را تجربه کنی اما من دیکر نمی توانم به گذشته بر گردم..
اگر میشد همه چیزم را میدادم تا دوباره به آن خاطرات برسم…
البته تو ام نیز نمی توانی بر گردی…
اصلا دوست ندارم که یک سال شود که من و آشنایم باهم هستیم..
میترسم این به سال ها تبدیل شود و هیچ اتفاقی نیوفتد
راستی گفتی من چه کسی هستم؟
سوالت به جا بود..
میدانی من کیستم؟
ادامه دارد...
نامه ای به وجودم..
چشمانم را ببندم..
و به صدای ناله هایم گوش کنم
نفس کشیدن برایم در دنیای تاریک و زندانی بی روح سخت است..
می شنوی..
این صدای توست صدای دیروزت که هر چیز زندگی را به بچگی خودت میگرفتی..
میبینی..
حالا این تویی.
پس از مدت ها.
پس از سال ها....
... این خداحافظی... آخرین چهارشنبه ی کودکانه ی توست.
از فردا به بعد زندگی خود را کنار میگذاری و برای خودت
دنیایی تازه و غیر قابل درک میسازی
این کودکانه نیست. انسان هایی کودکند که درک چیز های واقعی برایشان سخت و غیر ممکن است.
حال، تو داری با ضعف خداحافظی میکنی نه با معصومیت..
از فردا این زندگی تحت تاثیر چه کسی ست؟
آیا سرنوشت را خود گذشته رقم میزند؟
چگونه میتوان این ارامش را جایی غیر از گذشته یافت؟
گذشته ای که جز ترحم و سرزنش چیز دیگری نبوده و نوید بخش این گذشته ممکن است فقط تصورات پوچ تو باشد.
آیا ممکن است این گذشته را فراموش کنی و گذشته ای در غالب آینده و حال بسازی؟
این کودکی ای که از دستش مى دهی، بچگى ای که مانند وابستگى بود… من این کودکی را بزرگ نمی کنم..
این حقیقت است…
اما تو الان دارى تبدیل به کسى مىشوی که
· مىتواند تنها بایستد.
· مىتواند درد را تحمل کند
· مىتوان در سکوت قوى باشد
. مانند استادانش تنها قدم بزند و روحش خورد نشود..
و این "رشد" است، نه "از دست دادن".
فردا هنگام غروب، وقت خداحافظىست:
خداحافظ اى کودکی که نیاز به تایید دیگران داشت...
خداحافظ اى ذهنی که با یه حرف ساده بهم مىریخت...
خداحافظ اى بچهاى که تنها ماندن براش ترسناک بود...
و صبح روز بعد:
سلام به کسى که حالا مىداند کیست...
سلام به کسى که با تمام زخمهاش،هنوز ایستاده...
سلام به نسخهى قوىتر از خودت
صبر کن. این آشنایی ممکن است سخت باشد..
پس تورا به فکر نکردن به سختی هایت نصیحت میکنم..
بهت میگویم که چگونه در این مدت این سختی هارا رها کنی.
در این مسیر زندگیت ممکن است افرادی، چیز هایی، مشکلاتی،
مانعت شوند.
بعث شوند باز هم آن بچگی پر از نا امیدی خود را به یاد بیاوری.
و بخواهند اشک های تورا از چشمت جاری کنند.
اما تو اهمیت نده.
نگذار مانند آن دختر کوچک تورا نیز خورد کنند..
نو میتوانی با آشنایت زیبا تر قدم بزنی.
بدون آنکه بخواهی لیز بخوری.
یا با شک قدم بگذاری…
بعد از این سختی ها تو میشوی یک نسخه ی بهتر..
درست است که همان که میخواهی نمیشود..
اما در حدی این امیدت زیبا و قوی شده که نیاز به امیدواری دیگری ندارد.
میدانم که میفهمی برای این دنیا نیستی.
برای دنیای دیگری هستی که با آنکه در آن نبودی اما..مانند خانه خودت آن را میشناسی..
حال که میتوانی زندگی را بچشی میگویی:
بگذار من برم به خونه.
خونه ای که به آن تعلق دارم..
بگذرید به خانه بروم..
من داشتم زیر باران قدم میزدم.
من به اینجا تعلق ندارم..
دلم دوباره ان مکان دنج و صمیمی با اشنایم را میخواهد..
اما دیگر من به آشنایم پیوسته ام.
دیگر زندگی ندارم و میتوانم امید شخص دیگری باشم…
دختر کوچک درون قلبم از اینجا تورا رها میکنم حال باید خودت یاد بگیری چطور زندگی کنی…
تنها…
حالا نوبت توست. یاد بگیر چگونه آشنایت را پیدا کنی…
شاید بتوانی روزی به خانه برگردی..
به خانه ای که به آن تعلق داری…
برایت آرزوی موفقیت دارم و میدانم دقیقا چه اتفاقاتی چشم به راهت هستند..
اگر به آن آشنا ایمان داشته باشی.. شاید او وجود نداشته باشد ولی تو در مغزت از او امیدی ساخته ای..
اگر به او ایمان داشته باشی مطمئن باش که میتوانی…
یعنی میشود یک بار برای همیشه سرم را درون دستانم گذاشته با لبخندی بمیرم و به آن خانه وارد شوم؟
به تو حسودی ام میشود.. و قبطه میخورم. چون تو میتوانی بار دیگر تمام آن خاطرات حتی بدش را تجربه کنی اما من دیکر نمی توانم به گذشته بر گردم..
اگر میشد همه چیزم را میدادم تا دوباره به آن خاطرات برسم…
البته تو ام نیز نمی توانی بر گردی…
اصلا دوست ندارم که یک سال شود که من و آشنایم باهم هستیم..
میترسم این به سال ها تبدیل شود و هیچ اتفاقی نیوفتد
راستی گفتی من چه کسی هستم؟
سوالت به جا بود..
میدانی من کیستم؟
ادامه دارد...
نامه ای به وجودم..
- ۹۰.۰k
- ۱۲ آذر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط