پشت‌بام خوابگاه یو.ای، نیمه‌شب، زیر نور مهتاب.

پشت‌بام خوابگاه یو.ای، نیمه‌شب، زیر نور مهتاب.

صدای باد در میان موهای دکو می‌پیچید. او به نرده‌ها تکیه داده بود و به ستاره‌ها خیره شده بود. صدای قدم‌های آرامی از پشت سرش شنید. نیازی نبود برگردد؛ دمای هوا که کمی پایین‌تر آمد و بوی ملایم چوب سوخته و یخِ سرد به مشامش رسید، می‌دانست چه کسی است.

شوتو کنار او ایستاد، اما به جای نگاه کردن به آسمان، چشمانش روی نیم‌رخ دکو ثابت ماند.

شوتو با لحنی که سعی می‌کرد آرام باشد، گفت: «میدوریا… دوباره داری به همه‌چیز فکر می‌کنی، مگه نه؟»

دکو لبخندی زد، اما لبخندی که کمی با همیشه فرق داشت؛ کمی لرزان‌تر بود. «فقط… داشتم فکر می‌کردم چقدر دنیای ما عجیبه. چقدر خطرناکه. و اینکه چقدر خوش‌شانسم که… که تو کنارمی.»

شوتو کمی به او نزدیک‌تر شد. قلب دکو با هر قدمی که شوتو برمی‌داشت، تندتر می‌تپید. شوتو دستش را بالا آورد و به آرامی بازوی دکو را گرفت. «من همیشه کنارتم. این چیزیه که بهش فکر می‌کنم. نه به قهرمان بودن، نه به مسئولیت‌هامون… فقط به اینکه می‌خوام باشم. کنارت.»

دکو سرش را چرخاند و به چشمان دوتنگِ شوتو نگاه کرد؛ چشمی که سردی یخ را داشت و چشمی که گرمای آتش را. دکو زمزمه کرد: «تودوروکی-کون…»

شوتو حرفش را قطع کرد. «دیگه لازم نیست با اسم صدام کنی. نه الان.» او دستش را به سمت گونه‌ی دکو برد و با انگشت شستش، پوست نرم صورت او را لمس کرد. «من خیلی وقت پیش به این نتیجه رسیدم که… نگاه کردن به تو، برام مهم‌تر از هر هدف دیگه‌ای شده. ایزوکو.»

دکو نفسش در سینه حبس شد. وقتی شوتو نام کوچک او را گفت، تمام تردیدهایش فرو ریخت. او دستش را روی دست شوتو که هنوز روی صورتش بود گذاشت. «شوتو… منم همین‌طور. فکر می‌کردم فقط یه حس گذراست، یه تحسین ساده… اما انگار همیشه تو بودی که منو به زمین وصل نگه می‌داشتی.»

شوتو فاصله‌ی باقی‌مانده را از بین برد. پیشانی‌اش را به پیشانی دکو تکیه داد. گرمای وجود شوتو در آن هوای سرد، بهترین پناهگاه برای دکو بود.

شوتو با صدایی که حالا دیگر نمی‌لرزید، گفت: «از اینجا به بعد، ما تنهایی نمی‌جنگیم. هیچ‌کدوممون.»

دکو چشمانش را بست و آرام در آغوش او قرار گرفت. در سکوت شب، قلب‌هایشان با هم یکی شده بود. بالاخره، در میان تمام آشوب‌های زندگی‌شان، آن‌ها یکدیگر را پیدا کرده بودند.
دیدگاه ها (۱)

آن لحظه‌ی آرام، مثل یک واحه در میانه‌ی بیابانِ مسئولیت‌های س...

پله‌های فلزی پشت‌بام زیر پایشان ناله می‌کردند، اما صدای خنده...

پارت آخر ساعت 8 شده بود و میدوریا هنوز برنگشته بود ، ریچل نگ...

ترکیب شیطان کش و شکارچیان شیطانی

~LIKE THE DAY THAT I MET YOU~~هماننده روزی که تو را ملاقات ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط