🖤 قراردادی که واقعی شد

🖤 قراردادی که واقعی شد

پارت ۳۱ | همچی روشن شد

هانا هنوز به جمله‌ی روی نمایشگر خیره بود.

«حقیقت را می‌خواهی؟ پس اول انتخاب کن به چه کسی اعتماد داری.»

صدای قدم‌ها از طبقه‌ی پایین نزدیک‌تر می‌شد.

دوها آرام گفت:

— باید از اینجا بریم.

جونگکوک سر تکون داد.

— راه خروج پشتیه.

هانا به سونگ‌چول نگاه کرد.

— تو از کجا می‌دونی؟

سونگ‌چول جواب داد:

— چون من اینجا رو ساختم.

جونگکوک اخم کرد.

— سونگ‌چول، راه خروج رو نشون بده.

مرد چند ثانیه به هانا نگاه کرد.

— فقط یک راه هست.

— کجا؟

— اتاق کنترل.

همه به دنبالش راه افتادند.

---

چند دقیقه بعد، وارد اتاقی کوچک شدند.

روی دیوار ده‌ها مانیتور قرار داشت.

یکی از صفحه‌ها تصویر مادر هانا رو نشان می‌داد.

هانا با دیدنش جلو رفت.

— مامان!

تصویر زنده بود.

مادرش روی صندلی نشسته بود و به دوربین نگاه می‌کرد.

هانا با صدای بلند گفت:

— مامان! صدای منو می‌شنوی؟

زن سرش رو بلند کرد.

چشم‌هایش پر از اشک شد.

— هانا...

هانا دستش رو روی صفحه گذاشت.

— کجایی؟

— امنم، دخترم.

— کی تو رو اونجا نگه داشته؟

مادرش مکث کرد.

— هیچ‌کس.

هانا گیج شد.

— چی؟

— من خودم اینجا موندم.

همه ساکت شدند.

مادر هانا ادامه داد:

— چون اگر بیرون می‌اومدم، K-17 دوباره سراغت می‌اومد.

هانا اشک‌هاش رو پاک کرد.

— پس چرا بهم نگفتی زنده‌ای؟

— چون قرار بود وقتی زمانش رسید، خودت پیدام کنی.

هانا به جونگکوک نگاه کرد.

— و قرارداد؟

مادرش لبخند غمگینی زد.

— قرارداد فقط آخرین مرحله بود.

— یعنی چی؟

— پدرت و جونگکوک قرار نبود تو رو مجبور کنن.

هانا با تعجب گفت:

— ولی من مجبور شدم!

مادرش آرام گفت:

— چون اگر قرارداد رو امضا نمی‌کردی، K-17 می‌فهمید که تو هنوز وارث پرونده‌ای.

هانا آرام گفت:

— وارث...

مادرش سر تکون داد.

— پرونده‌ای که تمام حقیقت K-17 داخلشه.

---

ناگهان صدای آژیر بلند شد.

صفحه‌ها یکی‌یکی خاموش شدند.

دوها گفت:

— سیستم داره از کار می‌افته!

تهیونگ به سونگ‌چول نگاه کرد.

— این کار توئه؟

سونگ‌چول سرش رو تکون داد.

— نه.

جونگکوک سریع گفت:

— همه از اینجا خارج بشن.

هانا به مادرش نگاه کرد.

— مامان، دوباره می‌بینمت؟

مادرش لبخند زد.

— این بار قول می‌دم.

صفحه خاموش شد.

هانا چند ثانیه همان‌جا ایستاد.

بعد آرام برگشت.

سونگ‌چول یک فلش به سمتش گرفت.

— این برای توئه.

هانا گرفتش.

— چیه؟

— تمام اطلاعات K-17.

جونگکوک گفت:

— مطمئنی؟

سونگ‌چول جواب داد:

— وقتشه این پرونده برای همیشه تموم بشه.

هانا به فلش نگاه کرد.

— پس چرا خودت نابودش نمی‌کنی؟

سونگ‌چول لبخند زد.

— چون این پرونده مال تو نیست.

مکث کرد.

— مال همه‌ی آدم‌هاییه که به خاطرشون آسیب دیدن.

هانا فلش رو محکم گرفت.

— تمومش می‌کنم.

---

چند ساعت بعد...

هوا روشن شده بود.

هانا کنار پنجره ایستاده بود.

پرونده‌ی K-17 روی میز قرار داشت.

جونگکوک کنارش ایستاد.

— هنوز می‌خوای بری؟

هانا بهش نگاه کرد.

— آره.

— از این به بعد دیگه قراردادی وجود نداره.

هانا لبخند کوچکی زد.

— می‌دونم.

جونگکوک مکث کرد.

— پس می‌مونی؟

هانا چند ثانیه سکوت کرد.

بعد آرام گفت:

— این بار نه به خاطر قرارداد.

جونگکوک نگاهش کرد.

هانا ادامه داد:

— به خاطر انتخاب خودم.

جونگکوک لبخند زد.

هانا فلش رو روی میز گذاشت.

بعد پرونده‌ی K-17 رو بست.

— من بالاخره فهمیدم اون شب چی شد.

جونگکوک پرسید:

— و؟

هانا به آسمان نگاه کرد.

— دیگه گذشته نمی‌تونه آینده‌م رو تعیین کنه.

باران آرام روی شیشه می‌بارید.

همان بارانی که شب امضای قرارداد شروع شده بود.

اما این بار...

هانا دیگر همان دخترِ شب اول نبود.

قراردادی که با اجبار شروع شده بود، تمام شده بود.

اما چیزی که از آن باقی مانده بود...

یک انتخاب واقعی بود.

هانا دستش را روی گردنبند H گذاشت.

پلاک برای آخرین بار در نور صبح درخشید.

و جمله‌ای که پدرش سال‌ها پیش نوشته بود، در ذهنش تکرار شد:

«بعضی قراردادها روی کاغذ شروع می‌شوند؛ اما حقیقتشان را قلب آدم‌ها تعیین می‌کند.»

هانا لبخند زد.

و برای اولین بار...

خودش تصمیم گرفت چه کسی را کنار خودش نگه دارد.

پایان✨
THE CONTRACT | 계약이 현실이 되었다
— END ـــــ
بعضی داستان‌ها تموم می‌شن...
اما بعضی‌هاشون هیچ‌وقت واقعاً تموم نمی‌شن.

لای جمله‌ها،
بین سکوت‌ها،
و گوشه‌ای از قلبمون باقی می‌مونن...

«قراردادی که واقعی شد» هم تموم شد،
اما شاید بعضی حس‌هاش
تا مدت‌ها باهامون بمونه.

چون بعضی داستان‌ها فقط خونده نمی‌شن...
زندگی می‌شن. 🖤

— پایان ___
دیدگاه ها (۰)

🖤 بچه‌هاااا، «قراردادی که واقعی شد» هم بالاخره تموم شد... 🥹و...

🖤 قراردادی که واقعی شدپارت ۳۰ | حقیقتی که پشت قرارداد پنهان ...

🖤 قراردادی که واقعی شدپارت ۳۰ | مادرم زنده است — بخش دومصبح ...

🖤 قراردادی که واقعی شدپارت ۲۳ | تلهدر با صدای بلندی قفل شد.ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط