پارت
پارت ۴
( از پیشم نرو )
از زبان نویسنده:,
چویا و دازای از تعجب و ترس خشکشون زده بود چویا و دازای هردو میدونستن که موهبت
دارن ولی به هم نمیگفتن
چویا :
تو...تو...تو کی هستی
رئیس: گفتم که میتونید به من بگید رئیس
از زبان دازای:
اون همینجوری داشت بهمون نزدیک و نزدیک تر می شد نمیدونم چرا خشکم زده بود و نمیدونستم که چیکار کنم اگه از موهبتم استفاده می کردم چویا میفهمید اگه نمیکردم معلوم نبود چه بلایی سرمون بیاد
داشم فکر میکردم که اون شخص یه بشکن زد
تخ )
از زبان چویا:
داشتم فکر میکردم چیکار کنم اگه موهبتم رو نشون میدادم دازای میفهمید اگه نمیکردم معلوم نبود چی میشد تو فکر بودم که یهو اون مرد بشکن زد
تخ )
چویا:
ها
دازای:
ها
از زبان اون مرد :
خیلی برام عجیب بود که چقدر سریع دو تا موهبت دار رو گیر انداختم نمیخواستم که فرار کنن پس تا دیر نشده اون بشکن رو زدم که دوتا از بچه ها دست مالی که داروی بیهوشی روش بود رو بزارن رو دهنشون
از زبان دازای و چویا:
ها کمک نه نه ن...ه
از زبان دازای:
چویا زود تر از من بهوش شد و من در تقلا بودم که دیگه بی حال شدم و بعد چند سانیه
بیهوش شدم
گذر زمان یک ساعت بعد :
از زبان دازای:
بهوش اومدم و دیدم که دست و پامون رو بستن چویا بی حال و زخمی اونجا بسته شده بود خیلی نگران بودم که یهو اون مرد اومد
رئیس: خاب خاب خاب فکر نمیکردم آنقدر آسون باشه ...
از زبان دازای:
داشت حرف میزد که یهو پریدم وسط حرفش و گفتم عوضی ولمون کن اینجا کجاست
از زبان رئیس:
داشتم حرف میزدم که وسط حرفم پرید و گفت عوضی ولمون کن اینجا کجاست
یکم عصبی شدم ولی احمیت ندادم
رئیس:
خیلی... عه بهتره با رئیست اینجوری صحبت نکنی مگه کسی بهت یاد نداده که وسط حرف
بزرگ تر نپری خاب میخوای بدونی اینجا کجاست خاب اینجا
✨______________________________________
ادامه دارد) .
خاب همون طور که گفتم به ۶ تا لایک رسید و منم پارت بعد رو گذاشتم کامنت و لایک یادت نره ✨✨✨💞💞💞
( از پیشم نرو )
از زبان نویسنده:,
چویا و دازای از تعجب و ترس خشکشون زده بود چویا و دازای هردو میدونستن که موهبت
دارن ولی به هم نمیگفتن
چویا :
تو...تو...تو کی هستی
رئیس: گفتم که میتونید به من بگید رئیس
از زبان دازای:
اون همینجوری داشت بهمون نزدیک و نزدیک تر می شد نمیدونم چرا خشکم زده بود و نمیدونستم که چیکار کنم اگه از موهبتم استفاده می کردم چویا میفهمید اگه نمیکردم معلوم نبود چه بلایی سرمون بیاد
داشم فکر میکردم که اون شخص یه بشکن زد
تخ )
از زبان چویا:
داشتم فکر میکردم چیکار کنم اگه موهبتم رو نشون میدادم دازای میفهمید اگه نمیکردم معلوم نبود چی میشد تو فکر بودم که یهو اون مرد بشکن زد
تخ )
چویا:
ها
دازای:
ها
از زبان اون مرد :
خیلی برام عجیب بود که چقدر سریع دو تا موهبت دار رو گیر انداختم نمیخواستم که فرار کنن پس تا دیر نشده اون بشکن رو زدم که دوتا از بچه ها دست مالی که داروی بیهوشی روش بود رو بزارن رو دهنشون
از زبان دازای و چویا:
ها کمک نه نه ن...ه
از زبان دازای:
چویا زود تر از من بهوش شد و من در تقلا بودم که دیگه بی حال شدم و بعد چند سانیه
بیهوش شدم
گذر زمان یک ساعت بعد :
از زبان دازای:
بهوش اومدم و دیدم که دست و پامون رو بستن چویا بی حال و زخمی اونجا بسته شده بود خیلی نگران بودم که یهو اون مرد اومد
رئیس: خاب خاب خاب فکر نمیکردم آنقدر آسون باشه ...
از زبان دازای:
داشت حرف میزد که یهو پریدم وسط حرفش و گفتم عوضی ولمون کن اینجا کجاست
از زبان رئیس:
داشتم حرف میزدم که وسط حرفم پرید و گفت عوضی ولمون کن اینجا کجاست
یکم عصبی شدم ولی احمیت ندادم
رئیس:
خیلی... عه بهتره با رئیست اینجوری صحبت نکنی مگه کسی بهت یاد نداده که وسط حرف
بزرگ تر نپری خاب میخوای بدونی اینجا کجاست خاب اینجا
✨______________________________________
ادامه دارد) .
خاب همون طور که گفتم به ۶ تا لایک رسید و منم پارت بعد رو گذاشتم کامنت و لایک یادت نره ✨✨✨💞💞💞
- ۴.۲k
- ۳۱ خرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط