نـفـرتــ
نـفـرتــ
𝑯𝒂𝒕𝒆
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟏
نفس عمیقی کشید و عمیق موهامو بوسید....
حدود دو یا سه ساعت توی اتاق تنها بودم
مامان گفته بود که حتما میره و جونگکوک رو دعوا میکنه،
نگران جونگکوک بودم با اینکه هلم داده بود توی استخر اما ازش هیچ کینه ای نداشتم،
داداشم بود و دوستش داشتم.
ویو جونگکوک
از اینکه پدر و مادرش بهش گفته بودن برای ادامه تحصیل بره ایتالیا عصبانی بود.
این اتفاق رو فقط بخاطر وجود نحس لیا میدونست
با عصبانیت ربات فضایی که پدرش برای تولدش خریده بود رو به دیوار کوبید، با تقه ای که به در خورد با عصبانیت گفت
_ دلم نمیخواد کسی رو ببینم
انگار شخصی که در رو زده بود دست بردار کوک نبود، بدون اجازه جونگکوک درو باز کرد،
جونگکوک با دیدن دختری که ازش متنفر بود عصبانیتش بیشتر شد
_ برای چی اومدی اینجا!
قیافه جویس خیلی مظلوم بود
+ من معذرت میخوام، نمیخواستم اینجوری شه مامان بد دعوات کرد؟
جونگکوک زهرخنده ای کرد
_دعوا؟ دارن منو میفرستن ایتالیا تا خانم توی قصرش راحت تر نفس بکشه و زندگی کنه
نگاه لیا متعجب شد
+ایتالیا آخه چرا!
جونگکوک اعصبانی از تخت پرید پایین و با قدمای بلند خودشو لیا رسوند
_ بخاطر اینکه الان تو دخترشونی و هرچی تو بگی برای اونا مهمه کاش هیچ وقت به دنیا نمیومدی اینجوری هم هیچوقت همو نمیدیدیم
ذهن بچگونه لیا به حرفایی که جونگکوک میزد زیاد قد نمیداد، بخاطر همین با هیچ کلمه ای که کوک بی رحمانه به زبون میآورد ناراحت نشد
_ واقعا جالبه من همش ده سالمه با این سن کم میخوان منو بفرستن شهر غریب نه زبونشون رو بلدم نه فرهنگشون!
ویو لیا
با فکری که به سرم زد، بازوی جونگکوک رو توی دستام گرفتم، جونگکوک به این کارم واکنش نشون داد و به شدت دستمو پس زد.
_ به من دست نزن
+ اما داداشی...
هنوز حرفم کامل نشده بود که با عصبانیت گفت
_ به من نگو داداشی من داداش تو نیستم.
نفساش از شدت اعصبانیت تند شده بود، بغض کرده بودم، نمیدونستم چیکار کرده بودم که تا این حد ازم متنفره، من فقط دو روزه که به این خونه اومدم اما جونگکوک با هر روشی که به ذهنش میرسید اذیتم میکرد
_ چرا اینجا ایستادی از اتاقم برو بیرون خوشم نمیاد اینجا باشی
+ میخوام بهت چیزی بگم
دستشو گذاشت روی قفسه سینم و به عقب هلم داد
_ نمیخوام حتی یه کلمه از حرفاتو بشنومم..
ادامه دارد..
𝑯𝒂𝒕𝒆
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟏
نفس عمیقی کشید و عمیق موهامو بوسید....
حدود دو یا سه ساعت توی اتاق تنها بودم
مامان گفته بود که حتما میره و جونگکوک رو دعوا میکنه،
نگران جونگکوک بودم با اینکه هلم داده بود توی استخر اما ازش هیچ کینه ای نداشتم،
داداشم بود و دوستش داشتم.
ویو جونگکوک
از اینکه پدر و مادرش بهش گفته بودن برای ادامه تحصیل بره ایتالیا عصبانی بود.
این اتفاق رو فقط بخاطر وجود نحس لیا میدونست
با عصبانیت ربات فضایی که پدرش برای تولدش خریده بود رو به دیوار کوبید، با تقه ای که به در خورد با عصبانیت گفت
_ دلم نمیخواد کسی رو ببینم
انگار شخصی که در رو زده بود دست بردار کوک نبود، بدون اجازه جونگکوک درو باز کرد،
جونگکوک با دیدن دختری که ازش متنفر بود عصبانیتش بیشتر شد
_ برای چی اومدی اینجا!
قیافه جویس خیلی مظلوم بود
+ من معذرت میخوام، نمیخواستم اینجوری شه مامان بد دعوات کرد؟
جونگکوک زهرخنده ای کرد
_دعوا؟ دارن منو میفرستن ایتالیا تا خانم توی قصرش راحت تر نفس بکشه و زندگی کنه
نگاه لیا متعجب شد
+ایتالیا آخه چرا!
جونگکوک اعصبانی از تخت پرید پایین و با قدمای بلند خودشو لیا رسوند
_ بخاطر اینکه الان تو دخترشونی و هرچی تو بگی برای اونا مهمه کاش هیچ وقت به دنیا نمیومدی اینجوری هم هیچوقت همو نمیدیدیم
ذهن بچگونه لیا به حرفایی که جونگکوک میزد زیاد قد نمیداد، بخاطر همین با هیچ کلمه ای که کوک بی رحمانه به زبون میآورد ناراحت نشد
_ واقعا جالبه من همش ده سالمه با این سن کم میخوان منو بفرستن شهر غریب نه زبونشون رو بلدم نه فرهنگشون!
ویو لیا
با فکری که به سرم زد، بازوی جونگکوک رو توی دستام گرفتم، جونگکوک به این کارم واکنش نشون داد و به شدت دستمو پس زد.
_ به من دست نزن
+ اما داداشی...
هنوز حرفم کامل نشده بود که با عصبانیت گفت
_ به من نگو داداشی من داداش تو نیستم.
نفساش از شدت اعصبانیت تند شده بود، بغض کرده بودم، نمیدونستم چیکار کرده بودم که تا این حد ازم متنفره، من فقط دو روزه که به این خونه اومدم اما جونگکوک با هر روشی که به ذهنش میرسید اذیتم میکرد
_ چرا اینجا ایستادی از اتاقم برو بیرون خوشم نمیاد اینجا باشی
+ میخوام بهت چیزی بگم
دستشو گذاشت روی قفسه سینم و به عقب هلم داد
_ نمیخوام حتی یه کلمه از حرفاتو بشنومم..
ادامه دارد..
- ۳۷۱
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط