آرزوی دیدارت را دارم...

آرزوی دیدارت را دارم...
پارت 12

["ویو سلین"]
از روی مبل بلند شدم و دستمو با سمت پله ها دراز کردم و گفتم:

+"توقع نداری که بزارم تهیونگ بفهمه..بفهمه بچه ای میخواسته بکشه زندست....ها توقع نداری که؟."

سرشو به سمتم برگردوند و با نگاهی مرگبار نگاهم کرد:

_"چی گفتی؟"

+"حرفم واضح بود."

_"تو اصلا به فکر خودت هستی سلین؟ها؟
داری بخاطر تهیونگ و دخترت خودتو نابود میکنی لعنتی..
نابود....
بزار بفهمه بزار بفهمه بچش زندست...
چطور حاضری دوباره بهش اعتماد کنی ها؟حتی اگرم ازدواج اجباری باشه بازم باید بهش اعتماد کنی سلین..
یکم بهم گوش کن.....فقط یکم."

نفس لرزونی کشیدم و بغضی که به گلوم رو چنگ زد قورت دادم:

+"کوک لطفا..
مثل تموم این پنج سال کنارم باش خواهش میکنم...
تو کنار من....فقط تو،یه دختر از یه زندگی یه حامی میخواد یه کسی می‌خواد که بهش تکیه کنه...
بغضیا میگن اون شخص کسیه که عاشقش میشیم اما من میگم برای من تویی....تو...داداشم."

به سمتم قدم برداشت و منو به سینش فشرد...
آغوشش برام گرم بود و پر از آرامش..
دستشو روی موهام کشیدو آروم زمزمه کرد:

_"کنارتم...
همیشه کنارتم خب؟."

دستامو دور گردنش حلقه کردمو سرمو روی شونش گذاشتم...

+"مرسی که هستی داداش."

بوسه ای عمیق به پیشونیم زد و موهامو نوازش کرد،سرشو روی زانوم گذاشت و بعد بلند کرد...

_"تشکر نکن..
هیچ وقت برای اینکه کنارت وایستادم تشکر نکن."

خنده ای کردمو دهن کجی بارش کردم..
با صدای باز شدن در سرمون به سمت در برگردوندیم..
آوا اومده بود...
چهرش خسته بود انگار هم گریه کرده بود...

جونگ کوک به سمتش رفتو من از پله ها بالا رفتم..
وارد اتاق شدم.
آمِلیا خوابش برده بود...
به این زودی اونم ساعت 3 ظهر؟حتما زیادی خسته شده.

شرط= ۳۰۰ لایک ، ۱۰۰ بازنشر
دیدگاه ها (۱۲)

آرزوی دیدارت را دارم....پارت 13["ویو سلین"]روی کاناپه نشستم ...

آرزوی دیدارت را دارم....پارت 14["ویو سلین"]جیغ زدمو به سمت پ...

آرزوی دیدارت را دارم...پارت 11["ویو سلین"]استارت ماشینو زدمو...

آرزوی دیدارت را دارم...پارت 10["ویو سلین"]قلبم توی سینه‌ام ب...

🧚🏻 استاد من 🧚🏻 پارت⁶¹کوک:دنبالم بیا سلین:نمیام کوک:کاری نکن ...

#چندپارتی #چندپارتی_درخواستی #Jeon_rina #jeon_victor #PART_1...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط