ناپلئون گمشده (فصل سوم)

ناپلئون گمشده (فصل سوم)

پارت ۱۹

سه ساعت بعد قایق به ساحل جزیره رسید

هوا تاریک بود و مه غلیظی روی آب نشسته بود و هیچ صدایی جز موج به گوش نمی‌رسید

تهیونگ موتور را خاموش کرد و قایق را به آرامی به سمت شن‌ها هدایت کرد

سئول از قایق پرید بیرون و آب تا زانوهایش بالا آمد اما توجه نکرد

چشمش به ساختمان بزرگی افتاد که وسط جزیره خودنمایی می‌کرد و چراغهایش خاموش بود و انگار هیچکس آنجا نبود

تهیونگ پیاده شد و اسلحه را از کمر درآورد و صدا را پایین آورد

«ساکت فقط منو نگاه کن»

سئول هم اسلحه را برداشت و پشت سر پدر حرکت کرد

شن‌ها زیر پاشان صدا می‌داد اما باد صدا را می‌برد

رسیدند به دیوار سنگی بلندی که دور تا دور ویلا کشیده شده بود و در آهنی بزرگی در وسط آن قرار داشت

تهیونگ دستش را گذاشت روی در و هل داد

قفل نبود

در باز شد با صدای سنگینی که توی سکوت پیچید

هر دو ایستادند و منتظر ماندند

هیچکس نیامد

سئول زمزمه کرد

«بابا خیلی ساکته»

تهیونگ جواب داد

«همین یعنی کسی اینجاست»

وارد حیاط شدند و درختان خشک و نیمکتهای زنگ‌زده را دیدند و یک فواره خشک که تهش پر از برگهای پوسیده بود

سئول نگاه می‌کرد و دنبال هر حرکت کوچکی می‌گشت

ناگهان چراغی از طبقه دوم روشن شد

هر دو نگه داشتند نفسشان را

چراغ خاموش شد

سئول گفت

«ما رو دیدند»

تهیونگ سریع رفت سمت دیوار و سئول را هم کشید کنار خودش

صدای قدم از داخل آمد نه یک نفر چند نفر

تهیونگ انگشتش را گذاشت روی لبهایش و با چشم اشاره کرد به سمت در پشتی

سئول فهمید و آرام آرام حرکت کردند

اما قبل از اینکه به در برسند صدای تیری بلند شد و گلوله به دیوار کنار سر تهیونگ خورد

تهیونگ سئول را هل داد به پشت یک نیمکت و خودش هم پرید کنارش

گلوله دوم به جایی نزدیکتر خورد

سئول نفسش تند شده بود و گفت

«چند نفر هستند»

تهیونگ نگاه کرد به سمت ساختمان و چراغهایی که یکی یکی روشن می‌شدند و گفت

«حداقل چهار نفر و یکی هم پشت اسلحه»

سئول گفت

«پس چیکار می‌کنیم»

تهیونگ دستش را برد توی جیب و یک فلاش‌بنگ درآورد

«اینو پرت می‌کنم سمتشون تو همزمان به سمت در پشتی می‌دوی من میام پشت سرت»

سئول نگاه کرد به در پشتی که بیست متر فاصله داشت و گفت

«میرسم»

تهیونگ فلاش را پرت کرد

نور شدیدی منفجر شد و فریادهایی بلند شد

سئول دوید و تهیونگ پشت سرش

رسیدند به در و تهیونگ لگد زد و در باز شد

داخل تاریک بود و بوی نم و چوب کهنه می‌داد

سئول چراغ قوه را روشن کرد

یک راهروی طولانی با چند در در دو طرف

تهیونگ گفت

«برو جلو من پشتتم»

سئول رفت جلو و هر در را که رد می‌شد چراغ را می‌انداخت توی آن

همه خالی بودند

تا رسیدند به آخر راهرو

یک در آهنی بزرگ با قفل اثر انگشت

سئول نفسش بند آمد و گفت

«بابا این همون دریه که توی کتابچه نوشته شده بود»

تهیونگ جلو آمد و دستش را روی سنسور گذاشت

چراغ قرمز شد و در باز نشد

تهیونگ گفت

«اثر انگشت پدرم نیست»

سئول نگاه کرد و گفت

«پس چه کسی»

صدایی از پشت سرشان آمد

آرام و سرد و آشنا

«من»

برگشتند

کیم جون-هو آنجا ایستاده بود اسلحه به دست و لبخندی روی لب

پیرتر از قبل اما همان چشمهای سرد

همان نگاهی که چهارده سال پیش جونگ کوک را دزدیده بود و حالا پشت این در، شاید هنوز او بود

کیم جون-هو گفت

«خیلی دیر کردید فکر کردم نمیایید»

تهیونگ اسلحه را بالا گرفت

«در رو باز کن»

کیم جون-هو خندید

«با اسلحه که نمیشه بازش کرد با من بیا بالا حرف بزنیم بعدش می‌ذارم ببینیش»

تهیونگ نگاه کرد به سئول و بعد به پدرش

چاره‌ای نبود

اسلحه را پایین آورد

«برو جلو»

و راه افتادند به سمت پله‌ها

به سمت اتاقی که کیم جون-هو منتظرشان بود

به سمت جوابی که چهارده سال دیر کرده بود.
دیدگاه ها (۲)

ناپلئون گمشده (فصل سوم)پارت ۲۰پله‌ها را رفتند بالاهر قدم سنگ...

ناپلئون گمشده (فصل سوم)پارت ۱۸صبح شد و هوا روشن بود اما ابری...

ناپلئون گمشده (فصل سوم)پارت ۱۷رسیدند خونهبرفی جلوی در نشسته ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط