همخونه اجباری...
همخونه اجباری...
پارت 129
"ویو پارک دوین"
داشتم پروندهها رو مرتب میکردم.
که صدای خندهی داهی اومد.
سرمو بلند کردم.
جونگ کوک و داهی کنار هم ایستاده بودن.
داهی خیلی راحت گفت:
_«یادته استانبول...»
جونگ کوک لبخند کوچیکی زد.
_«آره.»
دیگه ادامهش رو نشنیدم.
پرونده رو محکم بستم.
+«من میرم انبار.»
ملیس دستمو گرفت.
_«دوین...»
+«کار دارم.»
رفتم.
اما...
همهی مسیر فقط یه جمله توی سرم تکرار میشد.
«یادته استانبول...»
من...
از گذشتهی جونگ کوک...
هیچی نمیدونستم...
پارت 129
"ویو پارک دوین"
داشتم پروندهها رو مرتب میکردم.
که صدای خندهی داهی اومد.
سرمو بلند کردم.
جونگ کوک و داهی کنار هم ایستاده بودن.
داهی خیلی راحت گفت:
_«یادته استانبول...»
جونگ کوک لبخند کوچیکی زد.
_«آره.»
دیگه ادامهش رو نشنیدم.
پرونده رو محکم بستم.
+«من میرم انبار.»
ملیس دستمو گرفت.
_«دوین...»
+«کار دارم.»
رفتم.
اما...
همهی مسیر فقط یه جمله توی سرم تکرار میشد.
«یادته استانبول...»
من...
از گذشتهی جونگ کوک...
هیچی نمیدونستم...
- ۲.۳k
- ۱۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط