══❖پارت: پنجم ❖══

══❖پارت: پنجم ❖══
گروه در سکوت به اطراف نگاه می‌کرد.
غرش عجیبی که شنیده بودند هنوز در میان درختان می‌پیچید.
لئون آرام گفت:
«اون صدا مال چی بود؟»
سلیا دستش را روی قبضه شمشیرش گذاشت.
سلیا«امیدوارم مجبور نشیم بفهمیم.»
اما ظاهراً امیدش بی‌فایده بود.
ناگهان زمین لرزید.
بوم!
چند پرنده وحشت‌زده از میان درختان پرواز کردند.
آیدن که در حال بررسی محیط بود، رنگش پرید.
آیدن«یه چیزی داره نزدیک میشه.»
رین«چی؟»
آیدن«خیلی بزرگه.»
لحظه‌ای بعد، درختان مقابلشان کنار رفتند.
و موجودی عظیم از دل تاریکی بیرون آمد.
بدنی شبیه گرگ داشت اما تقریباً سه برابر یک گرگ معمولی بود.
چشمان زردش در تاریکی می‌درخشیدند.
دندان‌های تیزش پیدا بود.
نوآ که همیشه شجاع به نظر می‌رسید، این بار یک قدم عقب رفت.
نوا«این دیگه چیه؟!»
هیولا غرش بلندی کرد.
کایل فوراً دستور داد:
کایل«پراکنده نشین! کنار هم بمونید!»
همه آماده نبرد شدند.
هیولا ناگهان حمله کرد.
سرعتش خیلی بیشتر از چیزی بود که انتظار داشتند.
رین جلو پرید.
شمشیرش با صدای بلندی به پنجه هیولا برخورد کرد.
جرقه‌هایی در هوا پخش شد.
اما قدرت موجود بسیار زیاد بود.
رین چند متر عقب پرت شد
چشم‌هایش از تعجب باز شد.
ریگ«هه...قویه...»
کایل دستش را بالا آورد.
رشته‌های سرخ جادوی خون در هوا ظاهر شدند.
به سمت هیولا هجوم بردند و برای چند ثانیه آن را متوقف کردند.
کایل«الان!»
لئون و سلیا همزمان حمله کردند.
ضرباتشان به هدف خورد.
اما هیولا هنوز ایستاده بود.
نبرد چند دقیقه ادامه پیدا کرد.
همه خسته شده بودند.
در نهایت رین فرصتی پیدا کرد.
او تمام قدرتش را روی شمشیرش متمرکز کرد.
و با یک ضربه سریع...
هیولا را شکست داد.
موجود عظیم با غرش بلندی روی زمین افتاد
چند ثانیه سکوت برقرار شد.
بعد نوآ روی زمین نشست.
«وای بلاخرعههه😭😵‍💫؟»
لئون خندید گفت:
«فعلاً آره.»
همه نفس راحتی کشیدند.
اما کایل ناگهان متوجه چیزی شد.
روی گردن هیولا علامتی عجیب وجود داشت.
یک نشان سیاه‌رنگ.
او قبلاً این علامت را جایی دیده بود.
اما یادش نمی‌آمد کجا.
رین کنار او نشست.
رین«چیزی شده؟»
کایل به علامت اشاره کرد.
کایل«اینو نگاه کن.»
رین اخم کرد.
رین«عجیبه...»

در همان لحظه...
در نقطه‌ای دورتر از جنگل...
فرد ناشناس روی شاخه درختی ایستاده بود.
چشمان سرخش به گروه خیره مانده بودند.
او زیر لب گفت:«هنوز زوده...»
سپس نگاهش روی رین متوقف شد.
چند ثانیه سکوت کرد.
و آرام لبخند زد.
«پس تو هم اونجایی...»

صبح روز بعد، وقتی گروه به آکادمی بازگشتند، خبر مهمی در انتظارشان بود.
مدیر آکادمی همه دانش‌آموزان را جمع کرده بود.
چهره‌اش از همیشه جدی‌تر بود.
او اعلام کرد:«از امروز مسابقات انتخابی آکادمی آغاز می‌شود.»
و برنده مسابقات...
مستقیماً به تیم ویژه مأموریت‌های سلطنتی راه پیدا می‌کرد.
همه دانش‌آموزان هیجان‌زده شدند.
اما هیچ‌کدام نمی‌دانستند که این مسابقات، آغاز دردسرهای بسیار بزرگ‌تری خواهد بود...

ادامه دارد... 🩸⚔️
══════════════════════════════════════
#رمان #رمان_وارثان_شب_سرخ #ویسگون #انیمه #مانهوا #ناول #دونگهوا #وبتون #تیک_تاک #تلگرام
دیدگاه ها (۰)

══❖پارت: ششم ❖══صبح روز بعد، محوطه آکادمی نکتاریا شلوغ‌تر از...

══❖پارت: چهارم ❖══کایل تا چند دقیقه به نوشته خیره ماند.«خیلی...

══❖پارت: دوازدهم ❖══چند هفته گذشت.وضعیت دیانا همچنان خوب نبو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط