طناب دارو انداختن دور گردنش،داشت میخندید،بهش گفتن:چرا دار
طناب دارو انداختن دور گردنش،داشت میخندید،بهش گفتن:چرا داری می خندی؟
گفت: ازاینجا چشمم ب مامانم افتاد ،داره گریه می کنه....
یادبچگی هام افتادم....
یاد حرف مامانم که همیشه میگفت: هروقت تو میخندی،غم وغصه هامو فراموش میکنم،الانم دارم میخندم تا مامانم بخنده....
ولی اون هنوز داره گریه میکنه...!!
گفت: ازاینجا چشمم ب مامانم افتاد ،داره گریه می کنه....
یادبچگی هام افتادم....
یاد حرف مامانم که همیشه میگفت: هروقت تو میخندی،غم وغصه هامو فراموش میکنم،الانم دارم میخندم تا مامانم بخنده....
ولی اون هنوز داره گریه میکنه...!!
- ۳۴۰
- ۱۳ تیر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط