زوجی با زمین تا آسمان تفاوت 👫🌎☁️
زوجی با زمین تا آسمان تفاوت 👫🌎☁️
پارت 9️⃣
از زبان: نویسنده ✍️(چاتی پاتی یا همون چت جی پی تی 🥸)
گیو: ...میرم لباسمو عوض کنم.
شینوبو: آ...باشه...😀💔
(گیو آروم به سمت اتاق رفت.)
شینوبو: *همین که در اتاق بسته شد، یه نفس عمیق کشید.* اوفففف...فکر کردم فهمید...🥲
شینوبو: *آروم دستشو روی شکمش گذاشت.* کوچولوی من...الان نباید بابات بفهمه...حداقل...هنوز نه...🥹
{چند دقیقه بعد...}
گیو: *از اتاق بیرون اومد.*
شینوبو: *داشت چای درست میکرد، اما معلوم بود حواسش جای دیگهست.*
گیو: ...کمکت کنم؟
شینوبو: هه؟! نه نه! لازم نیست! خودم انجامش میدم!😀💔
گیو: *چند ثانیه ساکت بهش نگاه کرد.*
گیو: ...امروز خیلی عجیب رفتار میکنی.
شینوبو: عجیب؟! من؟! نه بابا!😀💔
گیو: ...از وقتی اومدم، سه بار جا خوردی... دو بار رنگت پرید... هی دستتو روی شکمت میذاری...
شینوبو: *یه لحظه خشکش زد.*
شینوبو: ا...اون...😀💔
شینوبو: *تو ذهنش: وای وای وای...داره همه چیزو کنار هم میذاره...🥲💔*
[همون موقع...بوی چای تازه بلند شد...[
شینوبو: *یهو اخماش تو هم رفت.*
شینوبو: اوه...
*سریع دستشو جلوی دهنش گرفت و با عجله دوید سمت دستشویی.*
گیو: ...شینوبو؟!
(چند لحظه بعد...صدای بالا آوردن از داخل دستشویی اومد...)
گیو: *کاملاً نگران شد و رفت جلوی در.*
گیو: شینوبو...حالت خوبه؟
شینوبو: *از اون طرف در، با صدای آروم* ...آره...فقط...یکم حالم بد شد...
گیو: *تو ذهنش: از صبح عجیب رفتار میکنه...رنگش پریده...حالش بد میشه...و هی شکمشو لمس میکنه...*
گیو: ...
(چند دقیقه بعد...)
شینوبو: *آروم از دستشویی بیرون اومد.*
گیو: *بدون اینکه چیزی بگه، چند ثانیه مستقیم توی چشماش نگاه کرد.*
شینوبو: چ...چیه؟😀💔
گیو: ...یه سؤال دارم.
شینوبو: *قلبش تند تند شروع به زدن کرد.* ه...هان؟
گیو: ...
(چند ثانیه سکوت...)
گیو: ...مطمئنی چیزی رو ازم قایم نکردی؟
شینوبو: *ناخودآگاه دوباره دستش رفت سمت شکمش... اما این بار وسط راه متوقفش کرد.*
شینوبو: *تو ذهنش: نه...هنوز آمادش نیستم...🥲*
شینوبو: ...فعلاً...نه...😀💔
گیو: *هنوز چیزی نگفت... اما این بار کاملاً مطمئن شده بود که شینوبو یه رازی رو ازش پنهان کرده...*
ادامه دارد....🗿🎀
نویسنده ✍️:خووووووووو😀🎀 پارت جدید رو هیچی نشده چون گفتم خیلی این رمان رو دوست دارین دادم چاتی پاتی جدیدشو نوشت واستون🥸💖نظرتون؟🤓🎀تو کامنت بگینننن🎀کامنت رو خالی نزاریددددددد🥲💖
پارت 9️⃣
از زبان: نویسنده ✍️(چاتی پاتی یا همون چت جی پی تی 🥸)
گیو: ...میرم لباسمو عوض کنم.
شینوبو: آ...باشه...😀💔
(گیو آروم به سمت اتاق رفت.)
شینوبو: *همین که در اتاق بسته شد، یه نفس عمیق کشید.* اوفففف...فکر کردم فهمید...🥲
شینوبو: *آروم دستشو روی شکمش گذاشت.* کوچولوی من...الان نباید بابات بفهمه...حداقل...هنوز نه...🥹
{چند دقیقه بعد...}
گیو: *از اتاق بیرون اومد.*
شینوبو: *داشت چای درست میکرد، اما معلوم بود حواسش جای دیگهست.*
گیو: ...کمکت کنم؟
شینوبو: هه؟! نه نه! لازم نیست! خودم انجامش میدم!😀💔
گیو: *چند ثانیه ساکت بهش نگاه کرد.*
گیو: ...امروز خیلی عجیب رفتار میکنی.
شینوبو: عجیب؟! من؟! نه بابا!😀💔
گیو: ...از وقتی اومدم، سه بار جا خوردی... دو بار رنگت پرید... هی دستتو روی شکمت میذاری...
شینوبو: *یه لحظه خشکش زد.*
شینوبو: ا...اون...😀💔
شینوبو: *تو ذهنش: وای وای وای...داره همه چیزو کنار هم میذاره...🥲💔*
[همون موقع...بوی چای تازه بلند شد...[
شینوبو: *یهو اخماش تو هم رفت.*
شینوبو: اوه...
*سریع دستشو جلوی دهنش گرفت و با عجله دوید سمت دستشویی.*
گیو: ...شینوبو؟!
(چند لحظه بعد...صدای بالا آوردن از داخل دستشویی اومد...)
گیو: *کاملاً نگران شد و رفت جلوی در.*
گیو: شینوبو...حالت خوبه؟
شینوبو: *از اون طرف در، با صدای آروم* ...آره...فقط...یکم حالم بد شد...
گیو: *تو ذهنش: از صبح عجیب رفتار میکنه...رنگش پریده...حالش بد میشه...و هی شکمشو لمس میکنه...*
گیو: ...
(چند دقیقه بعد...)
شینوبو: *آروم از دستشویی بیرون اومد.*
گیو: *بدون اینکه چیزی بگه، چند ثانیه مستقیم توی چشماش نگاه کرد.*
شینوبو: چ...چیه؟😀💔
گیو: ...یه سؤال دارم.
شینوبو: *قلبش تند تند شروع به زدن کرد.* ه...هان؟
گیو: ...
(چند ثانیه سکوت...)
گیو: ...مطمئنی چیزی رو ازم قایم نکردی؟
شینوبو: *ناخودآگاه دوباره دستش رفت سمت شکمش... اما این بار وسط راه متوقفش کرد.*
شینوبو: *تو ذهنش: نه...هنوز آمادش نیستم...🥲*
شینوبو: ...فعلاً...نه...😀💔
گیو: *هنوز چیزی نگفت... اما این بار کاملاً مطمئن شده بود که شینوبو یه رازی رو ازش پنهان کرده...*
ادامه دارد....🗿🎀
نویسنده ✍️:خووووووووو😀🎀 پارت جدید رو هیچی نشده چون گفتم خیلی این رمان رو دوست دارین دادم چاتی پاتی جدیدشو نوشت واستون🥸💖نظرتون؟🤓🎀تو کامنت بگینننن🎀کامنت رو خالی نزاریددددددد🥲💖
- ۵۰۹
- ۰۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط