𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑹𝒂𝒊𝒏

𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑹𝒂𝒊𝒏

پارت ۵ : ( فقط برای پروژه )

هیونجین تا صبح به حرف فلیکس فکر می‌کرد.
(...دارم ازت محافظت می‌کنم.)
هرچی بیشتر بهش فکر می‌کرد، کمتر می‌فهمید.
اگه واقعاً ازش محافظت می‌کرد...
پس چرا هفت سال از پیشش رفت؟
چرا ولش کرد .؟

...

صبح روز بعد.
هیونجین وارد کلاس شد.
فلیکس مثل همیشه ته کلاس نشسته بود.
سرش پایین بود و چیزی توی دفترش می‌نوشت.
هیونجین چند لحظه نگاهش کرد.
بعد بی‌تفاوت روی صندلی خودش نشست.

___________

بعد از کلاس...
استاد جلوی در ایستاد.
استاد : موضوع پروژه‌تون رو انتخاب کردین؟

هیونجین و فلیکس به هم نگاه کردن.
هیچ‌کدوم جواب ندادن.

استاد آهی کشید.
استاد : امروز تا قبل از اینکه از دانشگاه برید، باید موضوع رو تحویل بدین.
و رفت.


...
هیونجین بالاخره سکوت رو شکست.
هیونجین : کتابخونه؟
فلیکس با تعجب نگاهش کرد.
فلیکس : باشه...

________


چند ساعت بعد...
هر دو روبه‌روی هم نشسته بودن.
برای اولین بار...
بدون دعوا.

فلیکس لپ‌تاپش رو چرخوند.
فلیکس : این موضوعا رو پیدا کردم.

هیونجین نگاهی انداخت.
هیونجین : این یکی خوبه.

فلیکس : منم همین فکر رو می‌کنم.

دوباره سکوت.
اما این بار...سکوتشون آزاردهنده نبود.

...

حدود یک ساعت گذشته بود.
هیونجین خسته دستش رو به فلیکس گفت :
هیونجین : قهوه می‌خوری؟

فلیکس لبخند خیلی کمرنگی زد.
فلیکس : هنوزم تلخ می‌خوری؟

هیونجین ناخودآگاه خندید ؛ انگار که خوشش اومده بود که فلیکس هنوز یادشه .
هیونجین : هنوز یادته؟
همین که این جمله از دهنش بیرون اومد...
هر دو ساکت شدن.

فلیکس نگاهش رو پایین انداخت.
فلیکس : خیلی چیزا یادمه...

───

چند دقیقه بعد...
هر دو از کافه‌ی دانشگاه بیرون اومدن.
هیونجین لیوان قهوه رو دستش گرفته بود.

فلیکس آروم گفت:
فلیکس : ممنون...

هیونجین : بابت چی؟

فلیکس : اینکه... حداقل امروز باهام دعوا نکردی.

هیونجین سکوت کرد ؛ پیش خودش گفت که یعنی الان حسمو بهش بگم ؟

هیونجین : فلیکس‌‌‌...

فلیکس : بله ؟

همون لحظه...
صدای ترمز شدیدی توی خیابون پیچید.
همه برگشتن.
یه موتور با سرعت از کنار پیاده‌رو رد شد...
مستقیم به سمت هیونجین.
همه‌چیز توی چند ثانیه اتفاق افتاد.

فلیکس : هیونجین!

فلیکس بدون فکر بازوی هیونجین رو گرفت و با تمام قدرت به سمت خودش کشید.

هیونجین تعادلش رو از دست داد...
و مستقیم توی آغوش فلیکس افتاد.

موتور با فاصله‌ی چند سانتی‌متری از کنارشون رد شد.

افراد دور و بر با ترس جیغ کشیدند .
...

چند ثانیه...
هیچ‌کدوم تکون نخوردن.
فقط صدای نفس‌های تندشون شنیده می‌شد.

فلیکس هنوز بازوی هیونجین رو محکم گرفته بود.
فلیکس : خوبی...؟

هیونجین فقط به چشم‌های فلیکس نگاه می‌کرد.
این حس ، حس عجیبی بود بعد از هفت سال ؛ توی اون فاصله کم ....
ترس رو توی چشم‌های فلیکس می‌دید.
ترسی واقعی.

...

هیونجین آروم خودش رو کنار کشید.
هیونجین : ممنون ، خوبم ....

فلیکس نفس راحتی کشید.

فلیکس : خداروشکر... چی میخواستی بگی ؟؟

هیونجین : هیچی ...

فلیکس همین موقع، نگاهش به اون طرف خیابون افتاد.
همون ماشین مشکی.
برای چند ثانیه کنار خیابون توقف کرد...
بعد آروم حرکت کرد و ناپدید شد.
رنگ از صورت فلیکس پرید.
زیر لب گفت:
فلیکس‌: نه...

───

هیونجین متوجه نگاهش شد.
هیونجین : چی شده؟

فلیکس سریع سرش رو تکون داد.
فلیکس : چیزی نشده...

اما این بار...هیونجین مطمئن بود که فلیکس دروغ می‌گه.


پایان پارت ۵



#فیک
#هیونلیکس
#استری کیدز
دیدگاه ها (۰)

𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑹𝒂𝒊𝒏پارت ۴ : ( آخرین اخطار )هیونجین چند ثانیه به ص...

𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑹𝒂𝒊𝒏پارت ۳ : ( خاطره‌ای که فراموش نشد )هیونجین تما...

𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑹𝒂𝒊𝒏پارت ۲ : (هم‌گروهی)صبح روز بعد، هیونجین زودتر ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط