GHOST HUNTING CLUB
GHOST HUNTING CLUB
باشگاه شکار ارواح
✦ پارت ۲۳ ✦
بورا چند ثانیه فقط به صفحهی گوشی خیره مانده بود.
عکس...
هان سوآ...
و پدر جونگکوک.
قلبش تندتر زد.
چطور ممکن بود؟
چطور پدر یک نفر میتوانست به یک راز قدیمی مدرسه مربوط باشد؟
---
بورا سریع گوشیاش را برداشت و به جونگکوک پیام داد.
چند دقیقه بعد، چهار نفر دوباره در باشگاه جمع شدند.
جونگکوک گوشی بورا را گرفت.
نگاهش روی عکس ثابت ماند.
اما برخلاف انتظار همه...
عصبانی نشد.
فقط ساکت شد.
---
بورا : «جونگکوک... چیزی میدونی؟»
جونگکوک چند لحظه جواب نداد.
بعد آرام گفت:
جونگکوک : «پدرم همیشه از این مدرسه متنفر بود.»
یونگی : «چرا؟»
جونگکوک : «هر وقت اسم اینجا میومد، موضوع رو عوض میکرد.»
---
جیمین آرام گفت:
جیمین : «پس احتمالاً چیزی میدونسته.»
جونگکوک : «آره.»
مکث کرد.
جونگکوک : «ولی هیچوقت به من نگفت.»
---
بورا نگاهش کرد.
برای اولین بار میدید جونگکوک واقعاً ناراحت است.
نه از روح...
از اینکه آدمهای نزدیکش هم حقیقت را از او پنهان کرده بودند.
---
بورا : «شاید میخواسته ازت محافظت کنه.»
جونگکوک لبخند تلخی زد.
جونگکوک : «گاهی پنهان کردن حقیقت، بیشتر آسیب میزنه.»
---
سکوتی کوتاه بینشان افتاد.
جیمین که فضا را سنگین دید، آهی کشید.
جیمین : «خب... من یه پیشنهاد دارم.»
همه نگاهش کردند.
جیمین : «بیاین اول زنده بمونیم، بعد درباره رازهای خانوادگی بحث کنیم.»
یونگی : «برای اولین بار حرف منطقی زدی.»
جیمین : «صبر کن... این تعریف بود؟»
یونگی : «زیاد خوشحال نشو.»
---
آن شب...
جونگکوک تنها در اتاقش نشسته بود.
عکس قدیمی هنوز جلویش بود.
همان عکس.
همان خاطره.
---
ناگهان گوشیاش روشن شد.
یک پیام ناشناس.
---
"اگر میخواهی حقیقت پدرت را بدانی، به زیرزمین برگرد."
---
جونگکوک چند ثانیه به پیام نگاه کرد.
بعد بدون فکر بلند شد.
---
اما قبل از اینکه از خانه خارج شود...
یک پیام دیگر آمد.
---
"تنها نرو."
---
جونگکوک مکث کرد.
چون میدانست تنها کسی که ممکن بود این را بداند...
هان سوآ نبود.
---
فردا صبح...
بورا جلوی مدرسه منتظر بود.
وقتی جونگکوک رسید، به او نگاه کرد.
بورا : «فکر کردی بدون اینکه بفهمم میری؟»
جونگکوک : «نمیخواستم تو درگیر بشی.»
بورا : «خیلی دیر گفتی.»
---
جونگکوک آرام نگاهش کرد.
و برای اولین بار...
از اینکه کسی کنارش مانده بود...
حس خوبی داشت.
---
اما وقتی وارد ساختمان قدیمی شدند...
چیزی منتظرشان بود.
روی دیوار راهرو نوشته شده بود:
"یکی از شما حقیقت را میداند."
---
همه ایستادند.
چون این بار...
روح هان سوآ درباره یک نفر حرف نمیزد.
دربارهی خودشان حرف میزد.
ادامه دارد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
باشگاه شکار ارواح
✦ پارت ۲۳ ✦
بورا چند ثانیه فقط به صفحهی گوشی خیره مانده بود.
عکس...
هان سوآ...
و پدر جونگکوک.
قلبش تندتر زد.
چطور ممکن بود؟
چطور پدر یک نفر میتوانست به یک راز قدیمی مدرسه مربوط باشد؟
---
بورا سریع گوشیاش را برداشت و به جونگکوک پیام داد.
چند دقیقه بعد، چهار نفر دوباره در باشگاه جمع شدند.
جونگکوک گوشی بورا را گرفت.
نگاهش روی عکس ثابت ماند.
اما برخلاف انتظار همه...
عصبانی نشد.
فقط ساکت شد.
---
بورا : «جونگکوک... چیزی میدونی؟»
جونگکوک چند لحظه جواب نداد.
بعد آرام گفت:
جونگکوک : «پدرم همیشه از این مدرسه متنفر بود.»
یونگی : «چرا؟»
جونگکوک : «هر وقت اسم اینجا میومد، موضوع رو عوض میکرد.»
---
جیمین آرام گفت:
جیمین : «پس احتمالاً چیزی میدونسته.»
جونگکوک : «آره.»
مکث کرد.
جونگکوک : «ولی هیچوقت به من نگفت.»
---
بورا نگاهش کرد.
برای اولین بار میدید جونگکوک واقعاً ناراحت است.
نه از روح...
از اینکه آدمهای نزدیکش هم حقیقت را از او پنهان کرده بودند.
---
بورا : «شاید میخواسته ازت محافظت کنه.»
جونگکوک لبخند تلخی زد.
جونگکوک : «گاهی پنهان کردن حقیقت، بیشتر آسیب میزنه.»
---
سکوتی کوتاه بینشان افتاد.
جیمین که فضا را سنگین دید، آهی کشید.
جیمین : «خب... من یه پیشنهاد دارم.»
همه نگاهش کردند.
جیمین : «بیاین اول زنده بمونیم، بعد درباره رازهای خانوادگی بحث کنیم.»
یونگی : «برای اولین بار حرف منطقی زدی.»
جیمین : «صبر کن... این تعریف بود؟»
یونگی : «زیاد خوشحال نشو.»
---
آن شب...
جونگکوک تنها در اتاقش نشسته بود.
عکس قدیمی هنوز جلویش بود.
همان عکس.
همان خاطره.
---
ناگهان گوشیاش روشن شد.
یک پیام ناشناس.
---
"اگر میخواهی حقیقت پدرت را بدانی، به زیرزمین برگرد."
---
جونگکوک چند ثانیه به پیام نگاه کرد.
بعد بدون فکر بلند شد.
---
اما قبل از اینکه از خانه خارج شود...
یک پیام دیگر آمد.
---
"تنها نرو."
---
جونگکوک مکث کرد.
چون میدانست تنها کسی که ممکن بود این را بداند...
هان سوآ نبود.
---
فردا صبح...
بورا جلوی مدرسه منتظر بود.
وقتی جونگکوک رسید، به او نگاه کرد.
بورا : «فکر کردی بدون اینکه بفهمم میری؟»
جونگکوک : «نمیخواستم تو درگیر بشی.»
بورا : «خیلی دیر گفتی.»
---
جونگکوک آرام نگاهش کرد.
و برای اولین بار...
از اینکه کسی کنارش مانده بود...
حس خوبی داشت.
---
اما وقتی وارد ساختمان قدیمی شدند...
چیزی منتظرشان بود.
روی دیوار راهرو نوشته شده بود:
"یکی از شما حقیقت را میداند."
---
همه ایستادند.
چون این بار...
روح هان سوآ درباره یک نفر حرف نمیزد.
دربارهی خودشان حرف میزد.
ادامه دارد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۸۷۲
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط