✿) ظهور ازدواج (✿)
✿) ظهور ازدواج (✿)
(♡)پارت ۱۴۲ (♡)
جیمین : من و تو..سر پول معامله کردیم..حالا من دارم اون پولو بهت میدم. چرا اینجایی؟ چرا ميخواي اينجا باشي؟ نميفهمم..
داد زد: آزادی... چرا برگشتی؟
از دادش چشمامو بستم و مظلومانه گفتم
الا :داد نزن..براي امشب تكميلم..
ناباور نگام کرد و گفت: چرا؟
سرمو به طرفین تکون دادم و گفتم
الا : نمیدونم..چون..چون منم توی این منجلاب شريكم.. من روز اول این قوانین رو پذیرفتم ...
هق هق کردم به زور دست به صورتم کشیدم.
جیمین : دوبرابر پولي که قرار گذاشتیم و هزینه درمان مادرتم میدم. هنوز فرصت هست..برو پي شادي وخوشبختیت.
تند سرمو به طرفین تکون دادم و با حرص گفتم الا :مسئله ام پول نیست..قوله. قول دادم.
چشمامو بستم و گفتم پاش میمونم..
نگفت. اروم گفتم
الا: اگه برم..روم نمیشه تو اینه به خودم نگاه کنم.. من بهت قول دادم. اين بازي رو باهات شروع کردم... نمیتونم رهاش کنم..
در اصل و از طریقي نميتونستم جیمین ترینر رو رها کنم اون حسن نیتش رو بهم ثابت کرده بود..بارها و بارها و به همه قولاش زود عمل کرده بود. خيلي نامردي بود وسط راه خواسته هاش رهاش خودخواهي باشه..
تو سکوت و تاريکي زل زده بود بهم. اگه خواسته اش
دیگه نمیتونستم این سنگيني رو تحمل کنم.. صدايي از بيرون اومد..
سرشو کج کرد سمت پنجره که حس کردم کمي ازم دوره و
میتونم قدمي جلوتر برم و از کنارش رد شم.. به ذره جلو رفتم که با صورت رفتم تو صورتش و بینیم نرم خورد به چونه اش.
تو محاسباتم یه ذره اشتباه کردم.
تو محاسباتم یه ذره اشتباه کردم. نفسم بند اومد و ضربان قلبم خيلي شديد شد.. به زحمت خواستم ازش دور شم که دستش رو پشت کمرم
و نذاشت فاصله بگیرم.. گذاشت داغ کردم.. نمیتونستم خوب نفس بکشم..
چشمامو محکم بسته بودم و لرزون و به زور و مقطع نفس
میکشیدم. اروم گفت
جیمین : به عاقبتش فك كردي؟ ته این قصه یه دختر تنها و غمگين باقي
میمونه..
الا: میدونم..
سرشو کمی پایین کشید. گرماي نفساش که میخورد به صورتم داشت اتیشم میزد. نرم فشاري به کمرم داد. صورتمو تو هم کشیدم.
بینیشو نرم به صورت و گونه ام کشید. خمار شده به زحمت اب دهنم رو قورت دادم. انگشت اشاره اش نرم روی لبم قرار گرفت و لحظه اي بعد گرمي لباش بود : که لبامو قفل کرده بود.
نفسم تو سینه حبس شد و قلبم از جا در اومد. لحظه اي كاملاً بدون حرکت لباشو روي لبام نگه داشت.. دیوانه وار و احمقانه تشنه چشیدن طعم لبهاش بودم که نرم دست آزادش رو برد زیر موهام و پشت گردنم و اروم لبهاشو به حرکت در آورد اخ..
(♡)پارت ۱۴۲ (♡)
جیمین : من و تو..سر پول معامله کردیم..حالا من دارم اون پولو بهت میدم. چرا اینجایی؟ چرا ميخواي اينجا باشي؟ نميفهمم..
داد زد: آزادی... چرا برگشتی؟
از دادش چشمامو بستم و مظلومانه گفتم
الا :داد نزن..براي امشب تكميلم..
ناباور نگام کرد و گفت: چرا؟
سرمو به طرفین تکون دادم و گفتم
الا : نمیدونم..چون..چون منم توی این منجلاب شريكم.. من روز اول این قوانین رو پذیرفتم ...
هق هق کردم به زور دست به صورتم کشیدم.
جیمین : دوبرابر پولي که قرار گذاشتیم و هزینه درمان مادرتم میدم. هنوز فرصت هست..برو پي شادي وخوشبختیت.
تند سرمو به طرفین تکون دادم و با حرص گفتم الا :مسئله ام پول نیست..قوله. قول دادم.
چشمامو بستم و گفتم پاش میمونم..
نگفت. اروم گفتم
الا: اگه برم..روم نمیشه تو اینه به خودم نگاه کنم.. من بهت قول دادم. اين بازي رو باهات شروع کردم... نمیتونم رهاش کنم..
در اصل و از طریقي نميتونستم جیمین ترینر رو رها کنم اون حسن نیتش رو بهم ثابت کرده بود..بارها و بارها و به همه قولاش زود عمل کرده بود. خيلي نامردي بود وسط راه خواسته هاش رهاش خودخواهي باشه..
تو سکوت و تاريکي زل زده بود بهم. اگه خواسته اش
دیگه نمیتونستم این سنگيني رو تحمل کنم.. صدايي از بيرون اومد..
سرشو کج کرد سمت پنجره که حس کردم کمي ازم دوره و
میتونم قدمي جلوتر برم و از کنارش رد شم.. به ذره جلو رفتم که با صورت رفتم تو صورتش و بینیم نرم خورد به چونه اش.
تو محاسباتم یه ذره اشتباه کردم.
تو محاسباتم یه ذره اشتباه کردم. نفسم بند اومد و ضربان قلبم خيلي شديد شد.. به زحمت خواستم ازش دور شم که دستش رو پشت کمرم
و نذاشت فاصله بگیرم.. گذاشت داغ کردم.. نمیتونستم خوب نفس بکشم..
چشمامو محکم بسته بودم و لرزون و به زور و مقطع نفس
میکشیدم. اروم گفت
جیمین : به عاقبتش فك كردي؟ ته این قصه یه دختر تنها و غمگين باقي
میمونه..
الا: میدونم..
سرشو کمی پایین کشید. گرماي نفساش که میخورد به صورتم داشت اتیشم میزد. نرم فشاري به کمرم داد. صورتمو تو هم کشیدم.
بینیشو نرم به صورت و گونه ام کشید. خمار شده به زحمت اب دهنم رو قورت دادم. انگشت اشاره اش نرم روی لبم قرار گرفت و لحظه اي بعد گرمي لباش بود : که لبامو قفل کرده بود.
نفسم تو سینه حبس شد و قلبم از جا در اومد. لحظه اي كاملاً بدون حرکت لباشو روي لبام نگه داشت.. دیوانه وار و احمقانه تشنه چشیدن طعم لبهاش بودم که نرم دست آزادش رو برد زیر موهام و پشت گردنم و اروم لبهاشو به حرکت در آورد اخ..
- ۱۸.۸k
- ۰۷ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط