( پارت ۷)

( پارت ۷)
نام داستان:دیوونه دوست داشتنی

*باکوگو قرمز شد، کنترلش رو از دست داد و به زور داشت نفس میکشید*

باکوگو:ه... هیییی نفله بیدار شو دیگههه💢💢

هیکاری:ه.. هاااااا چی میگییییی🥱

باکوگو:بیدار شو بریم سازمان ثبت نام کنیم💢💢

*هیکاری از خواب میپره یهو میبینه بغل باکوگوعه*

هیکاری:وای ببخشید باکوگو من دیر بیدار شدم😵‍💫😔

باکوگو:اشکال نداره پاشو برو صبحونت رو بخور😮‍💨😐

*قبل بیدار شدن هیکاری*

بزار از فرصت استفاده کنم و ازش عکس بگیرم😃😁

یه چند تا عکس گرفت یهو داشت هیکاری بیدار میشد زود گوشی رو گذاشت

تو جیبش و خودش رو جمع و جور کرد😮‍💨

*زمان حال*

هیکاری:باشهههه 🥱🥱

*باکوگو هم با خجالت رفت روی مبل نشست و داشت هیکاری رو تماشا میکرد

که یهویی یه فکری به ذهنش رسید واز اون فکرش خجالت کشید *

نویسنده:حالا میپرسی فکرش چی بود؟ تو کامنت ها گذاشتم😁

هیکاری:چیه؟! به چی زل زدی؟

*یهویی به لباسش نگاه میکنه و میبینه یکم لباسش بازه و خودش هم خجالت

میکشه *

هیکاری:تو هم بیا باهم صبحونه بخوریم😁

*تو ذهن هیکاری:اشکالی نداره هم کلاسی هستیم دیگه😐*

باکوگو:امممم... باشه😃

میوری:خوش اومدی، ولی ببخشید نشناختمت 😂

*میوری میره به سمت باکوگو و اروم تو گوشش میگه*

میوری:نکنه تو دوست پسر دخترمی؟!

*باکوگو سرخ شد و نتونست چیزی بگه و کنترلش رو از دست داد*

*هیکاری هم خجالت کشید ولی نشون نداد و عصبانیتش رو نشون داد*

هیکاری:مامااااااان! چرا باکوگو رو معذب میکنی؟ نه اون همکلاسیمه😐
دیدگاه ها (۶)

پایان اسکویید گیم

درخواستی

( پارت۶)نام داستان:دیوونه دوست داشتنی*فردا شد و باکوگو رفت د...

این پیج رو فالو کنید

سناریو درخواستیبسم الله الرحمن الرحیم ا.ت تو مدرسه یو ای و ...

وقتی حوصلم سر میره:::بریم یه بیوگرافی از این خانومه... اسم:ه...

سناریو باکودکو((پارت ۹))

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط