Chapter

Chapter:1
Part:26


و بعد با در آوردن دفترچش چیزی روش نوشت.
و بعد به جونگکوک نشونش داد.

جونگکوک که در نگه داشتن حالت صورتش بود به دفترچه نگاهی انداخت«به تو چه؟»
با تعجب به دیار نگاه کرد که دیار پاشد رفت خونش.

با کلافگی سرشو به عقب چرخوند و زیر لب به تهیونگ فهش داد.

----------------
۸فوریه

۷:۰۰ صبح


با صدای کوبیدن در خونه بیدار شد‌.
با خودش فکر کرد شاید پدرو مادرش درو باز کنن.
چشماشو بست و پتورو بیشتر رو خودش کشید.

یهو یادش اومد امروز اونا سرکارن.
اما دیگه صدای در قطع شده بود.
پس با خیال راحت خوابید.

چند دقیقه که از خوابش گذشت احساس کرد به صدایی از پشتش میاد.

با سختی چشماشو باز کرد.
متنفر بود از اینکه کسی از خواب اونم اینطوری بیدارش کنه.
پس حسابی کفری بود.
از جاش بلند شدو با همون شرتک و تابش به سمت پنجره رفت.

با دیدن جونگکوک احساس می‌کرد هر چیزی که دم دستشه رو باید سمتش پرت کنه.
اما گلدون مورد علاقش فقط دم دستش بود.

نفس کلافه ای کشید و پنجره رو باز کرد.
_تنبل چقدر می‌خوابی..مگه نمیخواستی بوکس یاد بگیری
باورش نمیشد که این ساعت بیدار شده و همچنین چیزی رو یادشه.
با محکم ترین حالت ممکن پنجره رو بست.
دیدگاه ها (۲۰)

Chapter:1Part:27۷:۴۴ صبح بعد از آماده شدن موهاشو دم اسبی بست...

Chapter:1Part:28دیار به حرف جونگکوک گوش داد و دستاشو مشت کرد...

Chapter:1Part:257فوریهدیار با تعجب به جونگکوک نگاه میکرد. یه...

Chapter:1Part:24و بعد کنارش رو تا به نشست.دستی به موهای خیسش...

Chapter:1Part:21نفسی راحت کشید و درو بست.رفت پرده رو کنار زد...

Chapter:1Part:42بعد از جونگکوک تهیونگ از ماشین پیاده شد و هم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط